جستجو کردن

امام باقر (ع)

 

1.داستان زیبای مرد شامی شیعه که پدرش ثروتش را از او مخفی کرده بود و امام علیه السلام نامه ای دادند که به بقیع برود و به شخصی بدهد و پدرش را ملاقات کند.

ابو عتيبه گفت خدمت حضرت باقر بودم مردى وارد شده گفت من شامى هستم ارادتمند بشمايم و از دشمنانتان بيزارم ولى پدرم دوستدار بنى اميه بود و ثروت زيادى داشت جز من فرزندى نداشت و در رمله (كه شهرى است در فلسطين) ساكن بود يك باغ داشت كه خودش تنها در آن رفت و آمد ميكرد پس از فوت هر چه جستجو كردم مالش را نيافتم‏ من يقين دارم ثروت خود را پنهان نموده و از من مخفى كرده.

حضرت باقر فرمود مايلى او را ببينى از خودش سؤال كنى محل پولها را؟ عرضكرد آرى بخدا قسم فقير و محتاجم. امام عليه السلام نامه نوشت و آن را مهر كرد فرمود با اين نامه امشب ميروى در بقيع بوسط آن كه رسيدى صدا ميزنى درجان! درجان! مردى با عمامه خواهى ديد نامه را باو بسپار و بگو من از طرف محمد بن على بن الحسين آمده‏ام او پدرت را مى‏آورد هر چه مايلى بپرس. نامه را گرفت و رفت ابو عتيبه گفت فردا صبح من آمدم خدمت حضرت باقر ببينم آن مرد چه كرده ديدم در خانه ايستاده منتظر اجازه است اجازه ورود دادند با او داخل شدم. گفت خدا ميداند علم را بكه بسپارد ديشب رفتم و آنچه را دستور داده بوديد انجام دادم آن مرد آمده گفت همين جا باش تا پدرت را بياورم.

ناگاه مردى سياه چهره را آورده گفت اين پدر تو است. گفتم اين پدر من نيست گفت شراره آتش و دود جهنم و عذاب دردناك قيافه‏اش را تغيير داده. گفتم تو پدر منى؟ جوابداد آرى پرسيدم چرا چنين تغيير قيافه داده‏اى؟

گفت پسر جان من دوستدار بنى اميه بودم و آنها را بر اهل بيت پيغمبر مقدم ميداشتم خداوند مرا براى همان عذاب نمود ولى تو دوستدار آنها بودى و من از تو بدم مى‏آمد بهمين جهت ثروت خود را از تو مخفى كردم اما امروز پشيمانم پسرم برو در همان باغ زير درخت زيتون را بكن و پولها را بردار صد هزار درهم است پنجاه هزار درهم آن را تقديم كن بمحمد بن على عليه السلام پنجاه هزار درهم ديگر مال خودت. عرضكرد آقا من الان ميخواهم بروم بآنجا و پول شما را بياورم.

ابو عتيبه گفت سال بعد از حضرت باقر پرسيدم آن مرد پول را آورد فرمود بلى پنجاه هزار درهم آورد قرضى داشتم پرداخت نمودم و زمينى در ناحيه خيبر خريدم و مقدارى هم بكسانى كه از فاميلم احتياج داشتند دادم.

 

2.مرد شامی که از حضرت ابراز برائت میکرد و پس از مرگ امام شفاعت او را کردند و زنده شد.

از محمد بن سليمان او از پدرش نقل ميكند كه مردى شامى كه ساكن مدينه شده بود گاه گاه خدمت حضرت باقر ميرسيد ميگفت بآن جناب آقا خيال نكنى من خدمت شما ميرسم بواسطه خجالتى است كه از شما دارم (و ارادتمند شمايم) در روى زمين كسى را بيش از شما خانواده دشمن نميدارم و معتقدم كه اطاعت خدا و پيغمبر و امير المؤمنين در دشمنى با شما است ولى چون مردى خوش صحبت و داراى ادب هستى رفت و آمد من براى همين است. وقتى اين حرف را ميزد حضرت باقر ميفرمود

(لن تخفى على الله خافيه) هيچ چيز بر خدا پنهان نيست

چيزى نگذشت كه مرد شامى مريض شد و مرضش شدت يافت. همين كه بحال احتضار رسيد وكيل خود را خواست گفت وقتى من از دنيا رفتم و پارچه بر رويم كشيدى برو خدمت محمد بن على و تقاضا كن بر پيكرم نماز بخواند باو گوش زد كن كه خودم اين كار را وصيت كرده‏ام.

نيمه شب كه شد خيال كردند از دنيا رفته او را در پارچه‏اى پيچيدند سحرگاه وكيلش بمسجد آمد پس از نماز خواندن حضرت باقر خدمت آن جناب رسيد عرضكرد فلان مرد شامى مرد خودش از شما تقاضا كرده كه بر پيكرش نماز بخوانيد؟ فرمود نه او نمرده سرزمين شام سرد است ولى حجاز گرمسير است و شدت گرما در اين ناحيه زياد است. بالاخره عجله نكنيد و او را بر نداريد تا من بيايم. در اين موقع از جاى حركت نموده وضو گرفت باز دو ركعت نماز خواند آنگاه دست بدعا برداشته زياد دعا كرد سپس بسجده رفت تا خورشيد طلوع نمود آنگاه از جاى حركت كرده روانه منزل شامى شد.

داخل اطاق شده او را صدا زد. جواب داد. شامى را بلند كرد و نشاند مقدارى سويق خواست‏[1] باو داد بعد بخانواده‏اش سفارش كرد كه غذا باو بدهند و با غذاهاى سرد سينه‏اش را سرد نگه دارند.

امام از جاى حركت كرده رفت چيزى نگذشت كه مرد شامى بهبود كامل يافت خدمت حضرت باقر رسيده عرضكرد مايلم براى من خانه را خلوت كنى عرضى خصوصى دارم امام خانه را خلوت كرد.

شامى گفت گواهى ميدهم كه تو حجت خدائى بر مردم و واسطه بين مردم و خدائى كه هر كس جز بتو پناه برد نااميد و زيانكار است و گمراه واقعى است حضرت باقر پرسيد چه شده كه تغيير عقيده دادى.

گفت من خود متوجه شدم كه روح از بدنم خارج شد ناگاه منادى فرياد زد با گوش خود صداى او را شنيدم خواب نبودم گفت روح او را برگردانيد محمد بن على درخواست كرده حضرت باقر فرمود

(اما علمت ان الله يحب العبد و يبغض عمله و يبغض العبد و يحب عمله)

نميدانى خدا گاهى شخصى را دوست دارد ولى كارش را نمى‏پسندد و گاهى شخصى را دوست ندارد اما كارش را دوست دارد.

مرد شامى بعد از آن جزء اصحاب حضرت باقر بشمار ميرفت.

 

3.انسان های بینا امام باقر علیه السلام را نمیبینند ولی ابوهارون مکفوف نابینا ایشان را میبیند.

ابو بصير گفت در خدمت حضرت باقر وارد مسجد شدم مردم در رفت و آمد بودند. امام بمن فرمود از مردم بپرس مرا مى‏بينند بهر كس برخورد كردم پرسيدم حضرت باقر را نديدى. ميگفت نه با اينكه امام باقر عليه السلام همان جا ايستاده بود.

تا اينكه ابو هارون مكفوف (نابينا) وارد شد امام فرمود از او بپرس گفتم حضرت باقر را نديدى گفت مگر نمى‏بينى اينجا ايستاده. گفتم از كجا دانستى؟ گفت چگونه ندانم با اينكه آن جناب نورى درخشان است.

 

4.منصور که به خاطر تکبر خدمت امام باقر علیه السلام نیامده در مسجد النبی و امام  خبر دادند که حکومت به منصور میرسد و بعد خدمت ایشان آمد و تفصیل را خواست.

ابو بصير گفت در جوانى خدمت حضرت باقر در مسجد پيغمبر (ص) نشسته بودم هنوز امام زين العابدين عليه السلام از دنيا نرفته بود. در اين موقع منصور دوانيقى و داود بن سليمان وارد شدند خلافت بعباسيان نرسيده بود.

داود آمد كنار حضرت باقر نشست. آن جناب باو فرمود چه شد كه منصور نيامد گفت مرد بى‏ادبى است خودخواه است. فرمود بزودى بخلافت ميرسد و سوار بر گردن مردم مى‏شود و مالك شرق و غرب خواهد شد عمرى طولانى ميكند كه ثروتى بر هم گرد مى‏آورد كه براى كسى قبل از او چنين نشده.

داود از جاى حركت كرده پيش منصور رفت و جريان را باو گفت. منصور بلند شد خدمت حضرت باقر آمده عرضكرد من بواسطه ابهت و عظمت مقام شما خدمتتان نيامدم بفرمائيد داود راست ميگفت آنچه از شما نقل ميكرد فرمود صحيح است راست گفته. گفت سلطنت ما قبل از سلطنت شما است فرمود آرى. منصور پرسيد پس از حكومت من يكى از فرزندانم زمامدار مى‏شود جوابداد آرى گفت مدت زمامدارى بنى اميه بيشتر است يا حكومت ما؟ فرمود زمامدارى شما بيشتر سلطنت را بچه‏هاى شما چون گوى در ميدان ببازى ميگيرند. اين تفصيل را پدرم بمن فرموده وقتى منصور بحكومت رسيد از فرمايش حضرت باقر در شگفت شد.

5.خبر امام از این که حکومت به عمر بن عبد العزیز میرسد و اهل زمین برایش مغفرت میطلبند و اهل آسمان لعنت میکنند چون مقامی که برایش نبود غصب کرد اگرچه تا حد خود عدالت میورزد.

ابو بصير گفت در خدمت حضرت باقر بودم در مسجد پيغمبر كه عمر بن عبد العزيز وارد شد لباس زرد رنگى داشت تكيه بغلام خود كرده بود. امام فرمود اين پسر زمامدار خواهد شد و عدالت ميكند چهار سال زندگى خواهد كرد سپس از دنيا ميرود اهل زمين بر او گريه ميكنند ولى فرشتگان آسمان لعنتش مينمايند زيرا مقامى را كه مربوط باو نيست گرفته ولى پس از زمامدارى باندازه قدرت خود عدالت ميورزد.

 

6.عمر بن حنظله اسم اعظم را از امام خواست و امام وقتی  میخواستند شروع کنند لرزه به اندام او افتاد و منصرف شد.

عمر بن حنظله گفت به حضرت باقر عرض كردم خيال ميكنم مرا نزد شما مقام و منزلتى است فرمود بلى عرضكردم من احتياجى بشما دارم سؤال كرد چيست؟

عرضكردم تقاضا دارم اسم اعظم را بمن بياموزى فرمود تو طاقت دارى؟

گفتم بلى. فرمود داخل خانه شو امام داخل خانه شد دست خود را روى زمين گذاشت چنان تاريك شد كه لرزه بر اندام عمر بن حنظله افتاد. فرمود حالا چه ميگوئى مايلى اسم اعظم را بياموزى؟ عرضكرد نه. امام دست خود را برداشت خانه بحال اول برگشت.

 

7.امام باقر علیه السلام دارویی برای محمد بن مسلم فرستادند و بلافاصله سلامتی خود را بدست آورد.

به حضرت باقر عرض شد كه محمد بن مسلم مريض است امام مقدارى آب بوسيله غلامى برايش فرستاد. غلام آب را برد باو گفت بمن دستور داده همين جا باشم تا بياشامى و بعد حركت كنى بيائى با من برويم خدمت ايشان.

محمد بن مسلم فكر ميكرد با اين حالى كه دارد و قدرت حركت در او نيست چگونه ميتواند برود. همين كه آب را آشاميد و در شكمش قرار گرفت مثل اينكه بندها را از پايش گشادند از جاى حركت نموده خدمت امام رسيد اجازه خواست صداى امام را شنيد كه فرمود خوب شدى داخل شو.

داخل شد سلام كرد اشك ميريخت. فرمود چرا گريه ميكنى؟ عرضكرد بواسطه دورى كه از شما دارم و رنج و مشقتى كه بايد براى شما بكشم و در ضمن‏ اينكه قدرت ندارم زياد خدمت شما باشم و سير شما را ببينم.

فرمود اما اينكه قدرت ندارى صحيح است خداوند دوستان و ارادتمندان ما را چنين قرار داده بلاء بسوى آنها بسرعت راه مى‏يابد.

و اما اينكه گفتى در فاصله دور قرار گرفته‏اى در اين دورى بحضرت ابو عبد الله الحسين. شبيه‏شده‏اى كه او نيز فاصله بسيار دورى از ما قرار دارد در كنار شط فرات است (صلى الله عليه).

و اما جريان گرفتاريها كه گفتى مؤمن در اين دنيا غريب است و در ميان اين مردم ناشناخته و بى‏ ارزش است تا از دنيا بجوار رحمت الهى برود.

و آنچه گفتى كه علاقمندى نزديك ما باشى و بيشتر ما را ببينى و قدرت اين كار را ندارى اين نيت بنفع تو است و بر اين نيت پاداش خواهى گرفت.

 

8.جابر از امام پول  خواستند و امام فرمودند پول ندارم و همان موقع کمیت آمد و شعری خواند و حضرت غلام را به اتاقی فرستاند و هزار درهم و همین طور 3 بار تا 30 هزار درهم دادند و سوال جابر از امام که چطور شد و امام او را به اتاق بردند و با پای مبارک به زمین زدند و شمش طلائی مثل گردن شتر بیرون آمد و..

جابر بن عبد الله انصارى گفت خدمت حضرت باقر رسيده عرضكردم احتياج دارم بمن كمك كنيد. فرمود جابر پول نزد ما نيست. چيزى نگذشت كه كميت شاعر آمد.

گفت اجازه ميفرمائيد قصيده‏اى گفته‏ام برايتان بخوانم؟ فرمود بخوان كميت اشعار خود را خواند امام بغلامش دستور داد از آن اطاق ديگر يك كيسه پول بياورد و بكميت بدهد.

عرضكرد آقا اگر اجازه بفرمائى يك قصيده ديگر گفته‏ام برايتان بخوانم اشعار خود را خواند باز بغلام دستور داد كيسه ديگرى برايش بياورد باز عرضكرد قصيده سوم را اجازه دهيد ميخوانم. فرمود بخوان كميت شعر را خواند. بغلام دستور داد از همان اطاق كيسه ديگرى از پول براى كميت بياورد غلام آورد و باو داد.

كميت عرضكرد فدايت شوم محبت من بواسطه مال دنيا نيست و از اين اشعار نظرى جز لطف و عنايت پيغمبر و حقى كه خداوند بر من واجب كرده (وآن عبارت است از احترام بشما خانواده و محبت نسبت بشما) ندارم.

حضرت باقر برايش دعا كرده بغلام فرمود اين كيسه‏ها را برگردان بمحل اولش من در دل با خود گفتم فرمود يك درهم ندارم حالا سى هزار درهم بكميت داد كميت از جاى حركت كرده رفت عرضكردم فدايت شوم فرمودى يك درهم ندارم بعد بكميت سى هزار درهم دادى؟

فرمود جابر حركت كن برو داخل اطاق. من وارد اطاق شدم اما چيزى نديدم برگشتم فرمود جابر آنچه ما (از قدرت و نيروى خداداد) از شما پنهان ميكنيم فرمود بيشتر است از آنچه مى‏بينيد دست مرا گرفت داخل اطاق شديم با پاى مبارك خود بزمين زد ناگاه شمش طلائى چون گردن شتر بيرون آمد.

فرمود جابر اين را نگاه كن و بكسى نگو مگر دوستانى كه بآنها اعتماد دارى. خداوند بما قدرت داده، اگر زمام زمين را در اختيار بگيريم و بهر كجا بخواهيم ببريم ميتوانيم.

امام باقر

9.ماجرای سنگی که حضرت موسی الواح تورات را روی آن انداخت و این سنگ آن چه از تورات از بین رفته در خود دارد و امام به مرد یمنی فرمودند فلان خانه را میشناسی و فلان سنگ را دیده ای.

ابن مسكان گفت برايم ليث مرادى حديثى نقل كرد و خدمت حضرت باقر رسيده عرضكردم ليث مرادى حديثى از شما نقل كرده خواستم براى شما بازگو كنم فرمود چه حديث.

عرضكردم فدايت شوم حديث جريان مرد يمنى. گفت خدمت حضرت باقر بودم مردى از اهل يمن از آنجا گذشت. حضرت باقر از او سؤال از يمن كرد. شروع كرد بصحبت كردن حضرت باقر فرمود فلان خانه را ميشناسى؟ گفت بلى آن خانه را ديده‏ام.

حضرت باقر فرمود سنگى كه در جلو آن خانه در فلان محل است ديده‏اى عرضكرد آرى آن مرد گفت من مردى را واردتر از شما راجع باطلاعات شهرها نديده‏ام همين كه آن مرد رفت حضرت باقر بمن فرمود ابو الفضل! آن سنگ كه گفتم همان سنگى است كه موسى خشمگين شد الواح را روى آن انداخت هر چه از تورات از دست رفت آن سنگ در خود پنهان كرد پس از بعثت پيامبر آن سنگ امانت خود را تقديم پيغمبر كرد آنها اكنون نزد ما است.

سدير صيرفى گفت از حضرت باقر شنيدم ميفرمود: من مردى را ميشناسم از اهل مدينه كه روانه شد بطى الارض‏ بسوى آن گروه كه خداوند در قرآن ميفرمايد وَ مِنْ قَوْمِ مُوسى‏ أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ‏ چون بين آنها اختلافى بود آنها را صلح داد و برگشت بدون اينكه استراحت كند از فرات گذشت قدرى آب آشاميد بعد از كنار خانه تو رد شد و در خانه‏ات را كوبيد (يعنى در خانه سدير را) آنگاه گذشت بمردى او را در پلاس پيچيده بودند و ده نفر موكل او بودند در تابستان او را مقابل آفتاب نگه ميداشتند و اطرافش آتش مى‏آفروختند و پيوسته او را بطرف تابش آفتاب ميچرخانيدند اگر يكى از ده نفر مى‏مردند شخص ديگرى را اهل ده بجاى او ميگذاشتند مردم ميمردند ولى ده نفر كم نميشدند كسى از آنجا رد شده گفت داستان تو چيست آن مرد جوابداد اگر مرا ميشناسى چه سود كه از حال من مطلع شوى. گويند آن مرد پسر آدم كه برادر خود را كشت بود.

محمد بن مسلم گفت آن شخص كه امام ميفرمود خود حضرت باقر بود كه بطى الارض رفت.

 

10.امام باقر علیه السلام به هشام بن عبد الملک خبر دادند که سفاح حکومت اموی را از بین خواهد برد.

ثعلبى در نزهة القلوب از حضرت باقر روايت ميكند كه فرمود هشام بن عبد الملك مرا خواست وقتى كه وارد شدم بنى اميه اطرافش جمع بودند گفت نزديك بيا ترابى. گفتم از تراب (خاك) خلق‏شده‏ايم و به تراب بر ميگرديم پيوسته مرا پيش ميخواند تا پهلوى خود نشاند.

سؤال كرد تو ابو جعفرى هستى كه بنى اميه را از بين ميبرى؟ گفتم نه او پسر ابو العباس (سفاح) بن محمد بن على بن عبد الله بن عباس است نگاهى بمن نموده گفت بخدا سوگند در چهره تو دروغگوئى نمى‏بينم اما اين جريان چه وقت انجام خواهد شد گفتم چند سالى بيش نمانده ديگر زياد طول نخواهد كشيد.

محمد بن مسلم گفت من در خدمت حضرت باقر بين مكه و مدينه ميرفتم سوار بر الاغ بودم امام عليه السلام نيز سوار بر قاطر بود ناگهان گرگى از بالاى كوه پائين آمد تا رسيد بحضرت باقر قاطر را از راه رفتن باز داشت جلو آمد تا دست خود را روى زين گذاشت و گردن خود را بالا برد تا نزديك كند بگوش امام. حضرت باقر سر مبارك پائين آورد مدتى گوش ميداد بعد فرمود برو انجام دادم. گرگ با جست و خيز رفت عرضكردم فدايت شوم چه چيز عجيبى ديدم فرمود فهميدى چه ميگفت عرضكردم خدا و پيامبر

ميدانند فرمود گرگ ميگفت يا ابن رسول الله همسرم در اين كوه است و زايمان بر او دشوار شده از خدا بخواه نجاتش دهد و از نژاد من گرگى بدوستان شما آزار نرساند باو گفتم انجام دادم.

از مناقب ج 3 ص 322 همين خبر از محمد بن مسلم نقل شد مينويسد حسن بن على بن ابى حمزه اين خبر را از حضرت صادق نقل نموده و در آخر چنين ميگويد كه امام باقر پس از دعا كردن براى گرگ رهسپار باغستان خود شد و يك ماه در آنجا بود.

در بازگشت همان گرگ با ماده و يك بچه بر سر راه آمدند و صداى مخصوصى از خود مقابل حضرت صادق در آوردند آن جناب جوابى بآنها شبيه صداى خودشان داد. آنگاه بما فرمود كه بچه‏اى نر زائيده اينها دعا براى ما و شما ميكردند منهم براى آنها همان دعا را نمودم و دستور دادم كه دوستان من و خانواده‏ام را نياز دارند آنها ضمانت كردند.

روايت شده كه حضرت باقر باصحاب خود احاديثى بسيار دشوار و سخت بيان مينمود مردى بنام نضر بن قرواش وارد شد اصحاب خيلى ناراحت شدند كه او هم اين احاديث را خواهد شنيد بالاخره آن مرد رفت.

عرضكردند آقا هر چه فرموديد او نيز شنيد مرد خبيث و بد جنسى است فرمود اگر از او بپرسيد هيچ يك از گفتار مرا حفظ نكرده. يكى از اصحاب او را ملاقات نموده گفت مايلم از گفتار ابى جعفر كه شنيدى برايم نقل كنى گفت بخدا سوگند نفهميدم چه گفت يك كلمه هم يادم نيست.

 

محمد بن مسلم از حضرت باقر نقل كرد كه مردى از اعراب باديه‏نشين آمد و بر در مسجد ايستاده با دقت نگاهى بداخل مسجد نمود چشمش بحضرت باقر افتاد از شتر بزير آمده زانوى شتر را بست.

وارد مسجد شد بدو زانو نشست جبه‏اى بر تن داشت حضرت باقر فرمود از كجا آمده‏اى. پاسخ داد از دورترين سرزمينها. امام فرمود زمين بزرگتر از آنست كه تو آن ناحيه را دورترين سرزمين حساب كنى بگو از كدام ناحيه آمده‏اى؟ گفت از احقاف همان محل سكونت قوم عاد. فرمود در آنجا درخت سدرى هست ديده‏اى كه تاجرها وقتى از آنجا ميگذرند در سايه آن درخت باستراحت مى‏پردازند.

گفت شما از كجا از آن درخت خبر دارى؟ فرمود مشخصات آن درخت در كتابى نوشته است كه نزد ما است بگو ديگر چه ديده‏اى؟

گفت دره‏اى بس گود و تاريك ديدم كه بوم و جغد ته آن را نمى‏بينند فرمود آن دره ميدانى چه نام دارد؟ عرضكرد نه بخدا اگر بدانم. فرمود همان برهوت است كه روح تمام كافران آنجا است بعد پرسيد بكجا رسيدى ديگر؟ مرد عرب چيزى نتوانست بگويد امام عليه السلام فرمود رسيدى‏(1) در روايت ديگرى مينويسد در زمستان بر روى او آب سرد ميريختند اين شخص قابيل پسر (آدم) بوده كه برادر خود را كشت.

بگروهى كه ساكن محلى بودند خوراك و آشاميدنى نداشتند جز شير گوسفندهايشان كه همان آب و غذاى آنها بود در اين موقع نگاهى بآسمان نموده فرمود خدايا او را لعنت كن.

حاضرين محل عرضكردند منظورتان كيست فرمود قابيل كه بحرارت خورشيد و سرماى شديد عذاب مى‏شود. در اين موقع يك نفر وارد شد امام باقر پرسيد جعفر را ديدى (منظور امام حضرت صادق فرزندش بود كه در پى او ميگشت).

مرد عرب پرسيد اين جعفر كيست كه از او جستجو ميكند گفتند پسر اوست گفت سبحان الله چقدر شگفت انگيز است كار اين مرد از آسمان خبر ميدهد ولى نميداند پسرش كجاست.

محمد بن ابى حازم گفت خدمت حضرت باقر بودم زيد بن على از آنجا گذشت امام باقر فرمود بخدا سوگند زيد در كوفه قيام خواهد كرد و كشته خواهد شد سرش را باطراف ميگردانند بعد مى‏آورند و در اين محل روى نى بزمين ميكوبند اشاره نمود بهمان محلى كه بعدها سر زيد را نصب نمودند.

محمد بن ابى حازم گفت با گوش خود شنيدم سپس با چشم ديدم جريان خروج و شهادتش را شنيدم مدتى گذشت بعد سرش را در اطراف ميگرداندند سپس در همان محل بر نيزه نمودند تعجب كردم.

ابو بصير بحضرت باقر عرضكرد (ما اكثر الحجيج و اعظم الضجيج) چقدر حاجى زياد است و صداى داد و فرياد همه جا را گرفته. فرمود

(بل ما اكثر الضجيج و اقل الحجيج)

فرمود نه داد و فرياد زياد است ولى حاجى چقدر كم است. علاقه دارى راستى سخن مرا با چشم خود ببينى.

در اين موقع با دست روى دو چشمم كشيد و دعائى خواند بينا شد. فرمود اكنون نگاه كن بحاجيها. نگاه كردم ديدم بيشتر مردم بشكل بوزينه و خوك هستند مؤمن چون ستاره درخشان در شب تار در ميان آنها از دور ديده‏ مى‏شود. عرضكرد صحيح ميفرمائيد حاجى كم است باز دعائى خواند دو مرتبه نابينا شد

جابر بن يزيد جعفى گفت از مجلس عبد الله بن حسن گذشتم ميگفت چه چيز محمد بن على (حضرت باقر) را بر من فضيلت داده و بعد من خدمت حضرت باقر رسيدم لبخندى زده بمن فرمود جابر بنشين. اول كسى كه از اين در وارد شود عبد الله بن حسن است. من مرتب نگاه ميكردم تا كى وارد شود با اينكه ميدانستم امام راست ميگويد. ناگاه ديدم با قيافه‏اى كه حاكى از خودخواهى است مى‏آيد.

حضرت باقر فرمود عبد الله تو ميگفتى چه چيز محمد بن على را بر من فضيلت داده، با اينكه حضرت محمد و على هم جد او هم جد من هستند و بعد بمن فرمود جابر گودالى بكن و پر از هيزم كن و آن را آتش بزن.

جابر گفت همين كه آتش افروخته شد و بصورت خرمنى گداخته در آمد حضرت باقر روى بجانب عبد الله كرده فرمود اگر معتقدى كه داراى آن مقام هستى داخل آتش برو ترا زيان نميرساند. عبد الله فرو ماند و نتوانست‏ چيزى بگويد.

امام عليه السلام لبخندى بصورت من زده فرمود جابر(بهت الذى كفر)از جواب عاجز شد و حيران گرديد.

 

 

مقالات مرتبط
سید محمد
بدون دیدگاه
سید محمد
بدون دیدگاه
سید محمد
بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

امام زمان

محتوای جدول

اسعد الله ایامکم

عید شما مبارک

در این عید سعید چه زیباست با مطالعه ی روایات اهل البیت علیهم السلام موجبات نزدیکی بیشتر به خداوند متعال و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را فراهم آوریم