جستجو کردن

امام جواد (ع)

امام جواد

1.اخبار غیب امام جواد علیه السلام از ماهی های در آسمان.

روزى مأمون به تعدادى كودك كه امام جواد (ع) در ميان ايشان بود برخورد نمود.

همه كودكان گريختند امّا جواد الائمه بر جاى خود ايستاد، مأمون از آن حضرت پرسيد: تو چرا مانند ساير كودكان فرار نكردى؟

امام (ع) فرمود: من خطايى نكرده بودم كه بگريزم و راه هم آنقدر تنگ و باريك نبود كه با بودن من راه تو مسدود شود از هر طرف كه مى‏خواستى مى‏توانستى بروى! مأمون گفت: تو كيستى؟

فرمود: من فرزند على، فرزند موسى، فرزند جعفر، فرزند محمّد، فرزند على، فرزند حسين، فرزند على بن ابى طالبم، مأمون‏ گفت: اى ابن الرضا از دانش بهره‏اى دارى؟ امام فرمود: از من در باره اخبار آسمانها بپرس! مأمون در انديشه فرو رفت و به راه خود ادامه داد، آن روز به قصد شكار مى‏رفت و باز شكارى‏ خود را پرواز داد، بعد از مدّتى كه باز به دور دستها رفت در بازگشت مارى سبز رنگ با خالهاى سياه همراه آورد.

مأمون گفت: اينك هنگام آزمايش اين كودك و رسوا كردن اوست، سپس ابن الرضا را طلبيد و گفت: تو از اخبار آسمانها چه مى‏دانى؟ امام (ع) فرمود: من از پدرانم از پيامبر از جبرئيل از پروردگار عالميان شنيده‏ام كه فرمود: در دور دستها ميان آسمان و زمين دريايى است غبار آلود و پر موج كه در آن مارهاى سبز با خالهاى سياه وجود دارد، كه پادشاهان آن مارها را با بازهاى سپيدشان شكار مى‏كنند تا دانشمندان را با آن بيازمايند! مأمون با شنيدن اين پاسخ گفت: تو و پدرانت و جدّت و پروردگارت همه راست گفتيد، آنگاه او را بر ترك اسب خود سوار كرد و تصميم گرفت دخترش ام الفضل را به ازدواج او در آورد.

 

 

2.امام جواد علیه السلام شخصی را یک شبه از مسجد راس الحسین به مسجد کوفه و بعد مسجد النبی و بعد مسجد الحرام بردند و برگردادند.

علی بن خالد می ‌گوید: در زمان خلافت معتصم شخصی را به اتهام آن که ادعای پیامبری کرده است با بند آهنین به گوشه‌ی زندان افکندند، من که کنجکاو شده بودم برای ملاقات او بدانجا رفتم و دربان را چیزی دادم تا مرا نزد او راه دهد. چون زندانی را دیدم و اندکی با او صحبت کردم دانستم که مردی است در کمال فهم و فراست ذهن و کیاست.

پرسیدم: تو کیستی و چه ادعایی داری؟

گفت: من اهل شام هستم و سالها در مسجدی که محل سر مبارک حضرت سیدالشهداء علیه ‌السلام بود به عبادت مشغول بودم، روزی رو به قبله نشسته بودم و به ذکر حقتعالی مشغول بودم که ناگاه شخص جوانی پیش روی من پدید آمد و گفت: برخیز برویم. پس برخاستم و همراه او راهی شدم، چون مقداری حرکت کردیم خود را در مسجد کوفه دیدم. گفت: این جا را می‌شناسی؟ گفتم: آری، مسجد کوفه است. پس او به نماز ایستاد و من هم بدو اقتدا کردم و چون از نماز فارغ شدیم از مسجد خارج گشتیم، هنوز چند قدمی نرفته بودم که خود را در مسجد النبی صلی الله علیه و آله در مدینه دیدم، با هم به روضه‌ مبارکه وارد شدیم. او به پیامبر صلی الله علیه و آله سلام کرد و من نیز سلام کردم. او به نماز ایستاد و من نیز مشغول نماز شدم. پس از ادای نماز بیرون آمدیم، باز چند قدمی نرفته، خود را در مکه مکرمه دیدم! فرمود: اینجا را می‌شناسی؟ گفتم: آری، این جا مکه است. و به طواف مشغول شدیم، آنگاه از مکه بیرون آمدیم و ناگاه خود را دوباره در مسجد راس الحسین علیه ‌السلام یعنی همان جای اول دیدم. از این حال در شگفت بودم تا آن که سال دیگر در همان اوقات، آن شخص آمد و دیگر بار مرا برای زیارت اماکن متبرکه همراه برد و چون خواست از من جدا شود او را قسم دادم و گفتم: تو را سوگند می‌دهم به حق آن کسی که چنین توانی به تو داده است که خود را معرفی کنی. فرمود: «من محمد بن علی بن موسی (حضرت جواد علیه ‌السلام) می‌باشم.» روز دیگر این جریان را با دوستان خود در جلسه ‌ای در میان گذاشتم ولی آنان این خبر را افشا کرده و به وزیر معتصم (محمد بن عبدالملک زیات) اطلاع دادند. او نیز مرا به جرم ادعای نبوت دستگیر کرد در حالی که چنین ادعایی ندارم و حقیقت امر را برای او شرح دادم ولی او به استهزاء گفت: او را آزاد کنید تا یک شبه از شام به کوفه و از کوفه به مدینه و از مدینه به مکه و آنگاه دوباره به شام بازگردد.

علی بن خالد می‌گوید: در یکی از روزهای دیگر که به ملاقات زندانی رفتم نگهبانان را دیدم که مضطرب و پریشانند. گفتم: چه شده است؟

گفتند: آن زندانی، دیشب غایب شده با آن که با غل و زنجیر بسته شده بود. معلوم نیست به زمین فرو رفته یا به آسمان رفته است.

من دانستم که او از انفاس قدسیه‌ حضرت جواد الائمه علیه ‌السلام آزادی یافته است

شیخ مفید رحمةالله از محمد بن حسان از على بن خالد نقل کرده: گوید: در سامراء بودم، گفتند: مردى را از شام آورده و زندان انداخته ‏اند چون ادعا کرده که من پیغمبرم، این سخن بر من گران آمد، خواستم او را ببینم، با زندانبانان آشتى برقرار کردم تا اجازه دادند پیش او بروم.

بر خلاف شایعه ‏اى که راه انداخته بودند، دیدم آدم وارسته و عاقلى است، گفتم: فلانى درباره تو مى‏گویند که ادعاى نبوت کرده‏ اى و علت زندان رفتنت همین است؟

گفت: حاشا که من چنین ادعایى کرده باشم، جریان من از این قرار است:

من در شام در محلى که گویند: رأس مبارک امام حسین را در آن گذاشته بودند مشغول عبادت بودم، ناگاه دیدم شخصى نزد من آمد و به من گفت: برخیز برویم، من برخاسته و با او براه افتادم، چند قدم نرفته بودیم که دیدم در مسجد کوفه هستم، فرمود: این جا را مى‏شناسى؟

گفتم: آرى، مسجد کوفه است، او در آن جا نماز خواند، من هم نماز خواندم، بعد با هم از آن جا بیرون آمدیم، مقدارى با او راه رفتم ناگاه دیدم که در مسجد مدینه هستیم .

به رسول خدا (ص) سلام کرد و نماز خواند، من هم با او نماز خواندم، بعد از آن جا خارج شدم، مقدارى راه رفتیم ناگاه دیدم که در مکه هستیم، کعبه را طواف کرد، من هم طواف کردم. 6

بعد ازآن جا خارج شدم چند قدم نرفته بودیم که دیدم در جاى خودم که در شام مشغول عبادت بودم، هستم. آن مرد رفت، من غرق تعجب بودم که خدایا او کى بود و این چه کار؟! یک سال از این جریان گذشت که دیدم باز همان شخص آمد، من از دیدن او شاد شدم، مرا دعوت کرد که با او بروم، من با او رفتم، و مانند سال گذشته مرا به کوفه و مدینه و مکه برد و به شام برگردانید.

و چون خواست برود گفتم: تو را قسم مى‏دهم به آن خدایى که بر این کار قدرت داده بگو تو کیستى؟! فرمود: من محمد بن على بن موسى بن جعفر هستم:

«قلت سألتک بالحق الذى أَقدرک على ما رایتُ منک إلاّ أَخْبر تَنى من انت قال: أنا محمد بن على بن موسى بن جعفر (ع)».

من این جریان را به دوستان و آشنایان خبر دادم، قضیه منتشر گردید تا به گوش محمد بن عبدالملک زیات 7 رسید، او فرمان داد مرا به زنجیر کشیده به این جا آوردند و این ادعاى محال را به من نسبت دادند، گفتم: جریان تو را به محمد بن عبدالملک زیات برسانم؟ گفت: برسان .

من نامه‏ اى به محمد بن عبدالملک وزیر اعظم معتصم عباسى نوشته، جریان او را باز گفتم، وزیر در زیر نامه من نوشته بود: احتیاج به خلاص کردن ما نیست، به آن کس که تو را از شام به کوفه و از کوفه به مدینه و از مدینه به مکه برد و باز به شام برگردانید و همه را در یک شب انجام داد، بگو تا تو را از زندان آزاد کند.

على بن خالد گوید: من از دیدن جواب نامه، از نجات او مأیوس شدم، گفتم: بروم و به او تسلى بدهم و چون به زندان آمدم دیدم مأموران زندان همه غرق در حیرتند و بى خود به این طرف و آن طرف مى‏دوند، گفتم: جریان چیست؟!

گفتند: آن زندانى در زنجیر و مدعى نبوت، از دیشب مفقود شده، درها بسته قفلها مهر و موم است، ولى معلوم نیست به آسمان و یا به زیر زمین رفته و یا مرغان هوا او را ربوده‏ اند؛ على بن خالد، زیدى مذهب بود، از دیدن این ماجرا معتقد به امامت گردید و اعتقادش خوب شد.

 

3.مامون ملعون امام جواد علیه السلام را با شمشیر قطعه قطعه کرد.

صفوان بن یحیى مى گوید: ابونصر همدانى به من گفت که حکیمه دختر ابى الحسن قرشى که از زنان نیکوکار بود به من گفت : وقتى امام جواد علیه السلام از دنیا رفتند براى عرض تسلیت به نزد ام فضل رفتم و به او تسلیت گفتم و او را بسیار غمگین یافتم که با گریه و ناله و بى تابى خودش را مى کشت (کنایه از شدت ناراحیت ) من نزد او نشستم تا مقدارى ناراحتیش ‍ فرو نشست و ما مشغول سخن درباره کرم امام جواد و توصیف ایشان و بیان آنچه خداوند از عزت و اخلاص و شرافت و بزرگوارى به ایشان عطا کرده بود شدیم .

ناگاه دختر ماءمون (ام فضل ) گفت : آیا به تو خبر دهم از ایشان چیز عجیبى را؟

گفتم : آن چیست ؟

گفت : من زیاد به ایشان غیرت مى ورزیدم و همیشه مراقب او بودم و چه بسا از او چیزى مى شنیدم و به پدرم شکایت مى کردم پس مى گفت : دخترم تحمل کن . پس همانا او (امام جواد علیه السلام ) جگر گوشه رسول خداست روزى من نشسته بودم کنیزى وارد شد و سلام کرد.

گفتم تو کیستى ؟

گفت : من کنیزى از فرزندان عمار بن یاسر هستم و همسر ابى جعفر محمد بن على علیهماالسلام همشر شما مى باشم . پس به من مقدارى حسد داخل شد که قادر به تحمل آن نبودم و تصمیم گرفتم خارج شوم و سر به بیابان بگذارم و نزدیک بود که شیطان مرا به بدى بر آن کنیز وادار نماید، پس خشم خود را فرو بردم و به او کمک کردم و لباس پوشانیدم پس زمانیکه از پیش ‍ من رفت نتوانستم بر خود مسلط شوم برخاستم و به پیش پدرم رفتم و موضوع را به او خبر دادم در حالیکه او مست لایعقل بود، پس گفت : اى غلام براى من شمشیرى بیاور پس غلام شمشیر را آورد و او بر اسب سوار شد و گفت به خدا سوگند او (امام جواد علیه السلام ) را قطعه قطعه

مى کنم .من زمانیکه این وضعیت را مشاهده کردم ، گفتم : انالله و اناالیه راجعون با خود و شوهرم چه کردم ؟! و به صورتم سیلى مى زدم پس پدرم بر محضر او (امام جواد علیه السلام ) داخل شد و همواره او را با شمشیر مى زد تا قطعه قطعه کرد. سپس خارج شد و من دوان دوان پشت سر او بیرو آمدم و از اندوه و بیقرارى شب را نخوابیدم .

صبج شد و من پیش پدرم رفتم و گفتم مى دانى دیشب چه کردى ؟ گفت : چه کردم ؟ گفتم ابن الرضا علیه السلام را کشتى چشمهایش اشک آلود شد و بیهوش گردید زمانیکه به هوش آمد گفت واى بر و چه مى گویى ؟!

گفتم : بله به خدا سوگند پدر بر او وارد شدى و همواره وى را با شمشیر مى زدى تا قطعه قطعه کردى پس از این خبر به شدت مضطرب و نگران شد.

پس گفت : یاسر خادم را به نزد من بیاورید.

پس زمانیکه آوردند به یاسر خادم گفت : این (ام فضل ) چه مى گوید:

یاسر گفت : اى امیرالمؤمنین راست مى گوید.

پس پدرم با دستش به سینه و صورتش مى زد و مى گفت : انالله و اناالیه راجعون هلاک شدیم ، به خدا نابود شدیم ، و تا ابد رسوا شدیم .

واى بر تو برو و ببین ماجرا از چه قرار است و سریعا به من خبر بیاور که نزدیک است جانم از بدنم خارج شود.

پس یاسر خارج شد و من برگونه و صورتم مى زدم پس خیلى زود برگشت و گفت مژده بده امیرالمؤمنین :

مأمون گفت : هر چه بخواهى مژدگانى مى دهم – چه دیدى ؟ – گفت بر او وارد شدم دیدم نشسته و پیراهنى دارد که دست و پاى ایشان را پوشانده به او سلام کردم و گفتم اى فرزند پیامبر دوست دارم این پیراهنت را به من هبه نمائى در آن نماز بخوانم و بوسیله آن متبرک شوم من مى خواستم به بدن او نگاه کنم که آیا در آن زخم یا اثر شمشیر هست .

پس فرمود: من ترا با بهتر از آن مى پوشانم گفتم : غیر از این نمى خواهم پس ‍ حضرت آن را کند پس بدن ایشان را نگاه کردم اثر شمشیر نبود پس ماءمون به شدت گریست و گفت : بعد از این چیزى نماند این عبرت براى اولین و آخرین است .

سپس ماءمون گفت : اى یاسر اما سوار شدنم براى رفتم به سوى او و وارد شدنم بر او یادم هست ، ولى از خارج شدنم از محضر ایشان و آنچه با ایشان کردم چیزى به یادم نمى آید و یادم نیست که چطور به مجلسم برگشتم و رفتن و برگشتنم چگونه بود خداود لعنت کند این دختر را لعنتى سخت .

به نزد او (ام فضل ) برو و به او بگو پدرت مى گوید: اگر بعد از این بیائى و از امام جواد علیه السلام شکایت کنى یا بدون اجازه ایشان از منزل خارج شوى از طرف او از تو انتقام مى گیرم .

سپس به نزد امام جواد علیه السلام برو و از طرف من سلام برسان و ایشان بیست هزار دینار ببر و اسبى را که دیشب به آن سوار بودم به او بده و به هاشمى ها و امرا دستور بده که نزد او روند و سلام کنند.

یاسر گوید: به نزد هاشمى ها و اوامر رفتم و این موضوع را به آنان اعلام کردم و مال و اسب را برداشته و به سوى امام جواد علیه السلام رفتم و به محضر ایشان وارد شدم و سلام ماءمون را ابلاغ کردم و بیست هزار دینار، را در برابر ایشان گذاشتم و اسب را به ایشان عرضه کردم آن حضرت مدتى به اسب نگاه کرد و تبسم فرمود و سپس فرمود: اى یاسر آیا عهد بین من و او چنین بود؟!

پس عرض کردم : اى مولاى من عتاب را کنار گذار، به خدا و حق جدت محمد صلى الله علیه و آله و سلم سوگند که ماءمون از کارش هیچ نفهمیده و نمى دانست که در کدام زمین خداست و هر آینه نذر کرده و سوگند خورده که هرگز مست نشود و این مطلب را شما به روى او نیاور و او را به خاطر آنچه از او سرزده عتاب مکن .

امام فرمود: عزم من هم چنین بود.

عرض کردم : عده اى از بنى هاشم و امرا در برابر در منتظر هستند، ماءمون آنها را فرستاده تا بر شما سلام کنند و وقتى که سوارى مى شوى به نزد وى بروى شما را همراهى نمایند و در رکابتان باشند.

امام فرمود: بنى هاشم و امرا را وارد کن مگر عبدالرحمن بن حسن . و حمزة بن حسب پس خارج شد م و آن ها را وارد کردم سلام کردند پس امام لباس خواست و پوشید و برخاست و سوار شد و بنى هاشم و امرا همراه او بودند تا به نزد ماءمون آمد.

پس زمانیکه ماءمون او را دید برخاست و به سوى او رفت و او را به سینه اش ‍ چسباند و به او خوشامد گفت و اجازه نداد کسى وارد شد و همینطور با او سخن مى گفت .

وقتى این موضوع تمام شد. امام جواد علیه السلام فرمودند: اى امیرالمؤمنین ماءمون جواب داد: لبیک و سعدیک .

امام فرمود: نصیحتى بر تو دارم آنرا بپذیر.

ماءمون گفت : سپاسگزارم و از شما تشکر مى کنم آن نصیحت چیست ؟

امام فرمود: شبانه از منزل خارج مشو که از این مردم منکوس واژگون شده بر شما ایمن نیستم ، در نزد من حرزى است که با آن خود را حفظ کن و از شرور و بلاها و ناخوشایندها و آفتها و عاهات در امان باش همانطورکه دیشب خدا مرا از تو نجات داد و اگر با آن حرز لشکریان روم یا بیش از آن را ملاقات نمایى یا اهل زمین بر علیه تو و براى شکست دادن به تو اجتماع نمایند با قدرت و جبروت الهى هیچ کارى نمى توانند بکنند و همینطور شیاطین جن و انس .

اگر دوست میدارى بفرستم تا از جمیع آنچه گفتم و هرآنچه که از آن مى ترسى در امان باشى ، این حرز بیش از حد مجرب اشت .

ماءمون گفت : آنرا با خط خودت بنویس وبرایم بفرست تا بازداشته شوم از آنچه ذکر کردى .

امام فرمود: از روى محبت و بزرگوارى آنرا مى فرستم .

سپس ماءمو گفت : عمویت به قربانت از آنچه از من سر زد درگذر و مرا ببخش .

امام فرمود: چیزى نبود، چیزى جز خیر نبود

پس ماءمون گفت : به خدا سوگند با خراج شرق و غرب به سوى خداوند تقرب مى جویم و فردا که صبح مى شود آنچه را مالک شده ام براى کفاره آنچه گذشت ، انفاق مى کنم .

سپس ماءمون گفت : اى غلام آب و غذا بیاورید و بنى هاشم را وارد کن . پس ‍ بنى هاشم داخل شدم و با ماءمون غذا خوردند و به تناسب منزلت هر کدام از آنان امر کرد خلعت و جایزه دهند.

سپس به امر ابى جعفر علیه السلام گفت : در پناه خداوند برگرد و فردا آن حرز را براى من بفرست .

پس امام علیه السلام برخاست و سوار شد و ماءمون دستور داد امرا همراه او سوار شوند تا منزلش ببرند.

یاسر گوید: زمانیکه امام جواد علیه السلام صبح کرد کسى را به دنبال من فرستاد و مرا خواند و پوست آهوى نازکى از من خواست و سپس با خط خود آن حرز معروف را نوشت و فرمود: یاسر آنرا در بازویش ببندد وضوى کاملى بگیرد و چهار رکعت نماز بخواند در هر رکعت فاتحة الکتاب و هفت مرتبه ایة الکرسى(7) و هفت مرتبه آیه شهدالله (8) و هفت مرتبه والشمس و هفت مرتبه واللیل و هفت مرتبه قل هوالله احد و سپس آنرا به بازوى راستش ببندد با حول الهى و قوت او در هنگام بلایا از هر چیزى که مى ترسى و دورى مى کند سالم مى ماند(9).

ناگفته نماند که برخى در این خبر تشکیک کرده اند، لیکن مرحوم علامه مجلسى مى فرمایند: به صرف استبعاد نمى توان همچون خبرى که مکررا نقل شده را منع نمائیم.

از بس که کریمى و جوادى              بر دشمن خویش حرز دادى

 

امام جواد

 

4.وقتی امام جواد علیه السلام در جلسه ای احکام  قطع دست دزد را گفتند قاضی ابن ابی داود ملعون در نزد خلیفه سعایت کرد.

و شیخ عیاشى روایت کرده از زرقان صدیق و ملازم ابن ابى داود قاضى که گفت: روزى ابـن ابـى داود از مـجـلس مـعـتـصـم غـمـگـیـن بـه خـانـه آمـد از سـبـب انـدوه او سـؤ ال کـردم گـفـت: امـروز از جـهـت ابـى جعفر محمّد بن على چندان بر من سخت گذشت که آرزو کـردم کـاش بـیست سال قبل از این فوت شده بودم. گفتم: مگر چه شده؟ گفت: در مجلس خـلیـفـه بـودیـم که دزدى را آوردند که اقرار به دزدى خود کرده بود و خلیفه خواست حد بـر او جـارى کند، پس علما و فقها را در مجلس خود جمع کرد و محمّد بن على را نیز حاضر کرد. پس پرسید از ما که دست دزد را از کجا باید قطع کرد؟ من گفتم: باید از بند دست قـطـع کـرد. گـفـت: بـه چـه دلیـل؟ گـفتم: به جهت آیه تیمم (فَامْسَحُوا بِوُجوُهِکُمْ وَ اَیْدِیَکُمْ)؛(3) چه آنکه خداوند در این آیه دست را بر کف اطلاق فرموده و جـمعى از اهل مجلس نیز با من موافقت کردند و بعضى دیگر از فقها گفتند: باید دست را از مـرفـق قـطـع کـرد و آنها استدلال کردند به آیه وضو و گفتند که خداوند فرموده (وَ اَیـْدِیـَکـُمْ اِلَى الْمـَرافِق)،(4) پس دست تا مرفق است. پس معتصم متوجه امـام مـحـمـّد تـقى علیه السلام شد و گفت: شما چه مى گویید؟ فرمود: حاضرین گفتند و تـو شـنـیـدى. گـفـت: مـرا بـا گـفـتـه ایشان کارى نیست آنچه تو مى دانى بگو. حضرت فـرمـود: مـرا از ایـن سـؤ ال مـعـاف دار. خلیفه او را سوگند داد که البته باید بگویى.

حـضـرت فرمود: الحال که مرا سوگند دادى پس مى گویم که حاضرین تمام خطا کردند در مـسـاءله بلکه حد دزد آن است که چهار انگشت او را قطع کنند و کف او را بگذارند. گفت: بـه چـه دلیـل؟ فـرمود: به جهت آنکه رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم فرموده در سـجـود هفت موضع باید به زمین برسد که از جمله دو کف دست است پس هرگاه دست دزد از بـنـد یـا مـرفـق بـریـده شود کفى براى او نمى ماند که در عبادت خدا به آن سجده کند و مـواضـع سـجـده حـق خـدا اسـت و کـسـى را بـر آن حقى نیست که قطع کند چنانکه حق تعالى فرموده: (وَ اِنَّ الْمَساجِدَ للّهِ).(5) معتصم کلام آن حضرت را پسندید و امـر کـرد کـه دست دزد را از همانجا که حضرت فرموده بود قطع کردند این هنگام بر من حـالتـى گـذشـت کـه گویا من برپا شد و آرزو کردم که کاش مرده بودم و چنین روزى را نمى دیدم.

زرقـان گـفـت: بـعـد از سه روز دیگر ابن ابى داود نزد خلیفه رفت و در پنهانى با وى گـفـت کـه خـیـرخـواهـى خـلیـفـه بـر مـن لازم اسـت و امـرى کـه چـنـد روز قـبـل از ایـن واقـع شـد مناسب دولت خلیفه نبود؛ زیرا که خلیفه در مساءله اى که براى او مـشـکـل شده بود علماى عصر را طلبید و در حضور وزراء و مستوفیان و امراء و لشکریان و سـایـر اکـابـر و اشراف از ایشان سؤ ال کرد و ایشان به نحوى جواب دادند پس در چنین مـجـلسـى از کـسـى کـه نصف اهل عالم او را امام و خلفه مى دانند و خلیفه را غاصب حق او مى شـمـارنـد سـؤ ال کـرد و او بـر خلاف جمیع علماء فتوى داد و خلیفه ترک گفته همه علماء کـرده بـه گـفـتـه او عـمـل کـرد این خبر در میان مردم منتشر شد و حجتى شد براى شیعیان و مـوالیـان او، مـعـتـصـم چـون ایـن سـخـنـان را بشنید رنگ شومش متغیر شد و تنبهى براى او حـاصـل گـردیـد و گـفـت خـدا تـو را جـزاى خـیـر دهـد کـه مـرا آگـاه کـردى بـر امـرى کـه غافل از آن بودم.

پس روز دیگر یکى از نویسندگان خود را طلبید و امر کرد آن حضرت را به ضیافت خود دعـوت نـماید و زهرى در طعام آن جناب داخل نماید آن بدبخت حضرت را به ضیافت طلبید آن جـنـاب عـذر خـواست و فرمود مى دانید که من به مجلس شما حاضر نمى شوم، آن ملعون مبالغه کرد که غرض اطعام شما است و متبرک شدن خانه ما به مقدم شریف شما و هم یکى از وزارء خـلیـفـه آرزوى مـلاقـات شـما را دارد و مى خواهد که به صحب شما مشرف شود. پس چـنـدان مـبـالغـه کـرد تا آن امام مظلوم به خانه او تشریف برد چون طعام آوردند و حضرت تناول فرمود اثر زهر در گلوى خود یافت و برخاست و اسب خود را طلبید که سوار شد، صـاحـب مـنـزل بـر سـر راه آمد و تکلیف ماندن کرد، حضرت فرمود: آنچه تو با من نمودى اگـر در خـانـه تـو نـبـاشـم از بـراى تـو بـهـتر خواهد بود و به زودى سوار شد و به مـنـزل خـود مـراجـعـت کـرد چـون بـه مـنـزل رسـیـد اثـر آن زهـر قـاتـل در بدن شریفش ظاهر شد و در تمام آن روز و شب رنجور و نالان بود تا آنکه مرغ روح مـقـدسـش بـه بـال شـهادت به درجات بهشت پرواز کرد. صلوات اللّه علیه. انتهى.(6)

پـس جـنـازه آن جـنـاب را بـعـد از غـسـل و کـفـن آوردنـد در مـقـابـر قـریـش در پـشـت سـر جـد بـزرگـوارش امـام مـوسـى علیه السلام دفن نمودند، و به حسب ظاهر واثق باللّه بر آن حـضـرت نماز خواند و لکن در واقع حضرت امام على النقى علیه السلام از مدینه به طى الا رض آمد و متصدى غسل و کفن و نماز و دفن پدر بزرگوارش ‍ شد.(7)

و در (کتاب بصائرالدرجات) روایت کرده از مردى که همیشه با حضرت امام محمّد تقى علیه السلام بود گفت: در آن وقتى که حضرت در بغداد بود روزى در خدمت حضرت امـام عـلى النـقى علیه السلام در مدینه نشسته بودیم و آن حضرت کودک بود و لوحى در پـیـش داشـت مـى خـوانـد نـاگـاه تـغـیـیـر در حـال آن حـضـرت ظـاهـر شـد پـس بـرخـاسـت و داخل خانه شد ناگاه صداى شیون شنیدیم که از خانه آن حضرت بلند شد بعد از ساعتى حـضـرت بـیرون آمد از سبب آن احوال پرسیدیم، فرمود که در این ساعت پدر بزرگوارم وفـات فـرمـود! گـفـتـم: از کـجـا مـعـلوم شـمـا شـده؟ فـرمـود کـه از اجـلال و تعظیم حق تعالى مرا حالتى عارض شد که پیش از این در خود چنین حالتى نمى یـافـتـم از ایـن حـالت دانـسـتـم کـه پـدرم وفـات کـرده و امـامـت بـه مـن مـنـتـقـل شـده اسـت. پـس بـعـد از مدتى خبر رسید که حضرت در همان ساعت به رحمت الهى واصـل شـده اسـت.(8) و در تـاریـخ وفات حضرت جواد علیه السلام اختلاف اسـت، اشـهر آن است که در آخر ماه ذى قعده سال دویست و بیستم هجرى شهید شد و بعضى شـشـم ذى حـجـه گـفـتـه انـد و ایـن بعد از دو سال و نیم فوت ماءمون بود چنانچه خود آن حـضرت مى فرمود: (اَلْفَرَجُ بَعْدَ الْمَاءْمُونِ بِثَلاثینَ شَهرا). و مسعودى وفات آن حضرت را در پنجم ذى حجه سال دویست و نوزده ذکر نموده و در وقت وفات از سن شریفش بیست و پنج سال و چند ماهى گذشته بود

 

5.علی بن جعفر عموی امام جواد علیه السلام میفرماید خداوند این ریش سفید را لایق امامت ندید ولی امام جواد را با این سن کم لایق دید

روزی امام جواد علیه السلام وارد مسجد رسول خدا شد. علی بن جعفر عموی آن حضرت با دیدن امام جواد علیه السلام با عجله و بدون کفش و عبا حرکت کرد و به حضور امام رسید و دست او را بوسید و آن حضرت را فراوان تعظیم کرد. امام جواد علیه السلام به او فرمود: «عموجان، بنشین. خدا تو را مشمول رحمت خویش قرار دهد». علی بن جعفر گفت: «در حالی که شما ایستاده اید من چگونه بنشینم؟»

پس از آن که امام جواد علیه السلام رفت و علی بن جعفر به محل تدریس خود برگشت شاگردان او اعتراض کردند که: تو عموی ابوجعفر هستی، سن و سال بالایی داری، آن وقت در برابر (ابوجعفر جوان) این گونه تعظیم می کنی؟! علی بن جعفر در حالی که محاسن سفید خود را در دست گرفته بود گفت: ساکت باشید، اگر خداوند این ریش سفید را لایق امامت ندانست و این نوجوان را لایق مقام بلند امامت دانست و به او چنین عظمت و مقامی داد، من می توانم مقام و فضیلت او را نادیده بگیرم؟ از سخن شما به خدا پناه می برم، بلکه باید بگویم من بنده و چاکر او هستم.

امام جواد

 

6.وقوع زلزله با دعاى امام جواد علیه السلام .

قطب رواندى نقل کرده : معصتم امام جواد علیه السلام را به بغداد دعوت کرد و دنبال بهانه اى بود که آن حضرت را مورد شکنجه و آزار قرار دهد، روزى برخى از وزرا را خواست و گفت استشهادى تهیه کنید که محمد تقى علیه السلام قصد خروج و قیام دارد و اگر به دروغ هم باشد جمعى شهادت دهند و امضاء کنند، پرونده سازى شروع و استشهاد تنظیم گردید، وقتى به اصطلاح قضایى پرونده تکمیل و کیفر خواست صادر شد و قرار گذاشتند که امام را احضار کرده و به او بگویند شما قصد شورش دارى چون انکار کرد شاهدان دروغین بیایند و شهادت دهند.

مراحل طى شد و پرونده اى ساختند که جمعى از مدینه و حجاز نوشته اند که محمد تقى ابن الرضا علیهماالسلام قصد خروج دارد و براى این کار سلاح و پول فراوانى تهیه کرده و تعداى از درباریان هم از ماجراى اطلاع دارند.

معصتم آن حضرت را خواست و گفت یا بن الرضا مگر تو قصد خروج و قیام دارى ؟

امام فرمود: به خدا قسم این فکر هرگز در خاطرم خطور نکرده زیرا علم ما نشان مى دهد که چنین زمانى نخواهد آمد و من هم چنین فکر نکرده ام معصتم گفت نامه ها و استشهادات هست و فلان و فلان هم شهادت مى دهند فرمود: آنها را حاضر کنید معصتم پرونده سازان را حاضر ساخت و آنان با کمال گستاخى گفتند: آرى نوشته اى که خروج مى کنى و ما این نامه ها را از غلامان و بستگان تو گرفته ایم که سند قطعى در پرونده است .

راواى گوید: حضرت جواد علیه السلام در ایوان قصر نشسته بود یک طرف دیگر آن شاهدان دروغ پرداز و پرونده ساز قرار داشتند در این حال که نسبت دورغ به امام دادند حضرت جواد علیه السلام سر به آسمان بلند کرد دعائى خواند ناگهان گهواره زمین تکان مى خورد و معتصم و وزراى او بر خود لرزیدند و به التماس افتادند هر یک از آنها مى خواست فرار کند تا از جا برمى خاستند به رو مى افتادند.

دیگر قدرت بلند شدن نداشتند همه حضار مضطرب شدند و پریشان ، معتصم خود در حیرت اضطراب بود گفت : یابن رسول الله من توبه کردم آنها را هم ببخش این واقع یک صحنه سازى بیش نبود دعا کن خداوند این جنبش و زلزله را ساکت و ساکن گرداند و این مردم نابخرد را هم ببخش و از تقصیر آنان بگذر. حضرت جواد علیه السلام سر به آسمان بلند کرد دعائى خواند عرض کرد پروردگارا، تو میدانى این طبقه ضاله دشمنان تو و دشمنان من هستند از اینها درگذر، پس زلزله فرو نشست .

 

 

 

مقالات مرتبط
سید محمد
بدون دیدگاه
سید محمد
بدون دیدگاه
سید محمد
بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

امام زمان

محتوای جدول

اسعد الله ایامکم

عید شما مبارک

در این عید سعید چه زیباست با مطالعه ی روایات اهل البیت علیهم السلام موجبات نزدیکی بیشتر به خداوند متعال و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را فراهم آوریم