جستجو کردن

امام حسن عسکری (ع)

امام حسن عسکری

1.ماجرای بسیار جالب فصد کردن امام حسن عسکری توسط شاگرد بختیشوع و اسلام آوردن بزرگ عالمان نصاری زمانی که از این ماجرا اطلاع پیدا کرد.

خرايج- به طريق كمك پزشك در شهرستان رى نقل كرد او پيش از صد سال داشت گفت من شاگرد بختيشوع طبيب متوكل بودم از بين شاگردان مرا بيشتر مورد لطف قرار ميداد.

روزى حضرت امام حسن عسكرى پسر على بن محمّد بن على بن موسى الرضا عليهم السّلام به بختيشوع پيغام داد كه بهترين شاگرد خود را بفرست تا مرا رگ بزند.

بختيشوع مرا انتخاب كرده گفت ابن الرضا از من خواسته يك نفر را براى فصد بفرستم متوجه باش او داناترين فرد روى زمين است دقت كن مبادا در مورد دستورى كه ميدهد اعتراض كنى.

خدمت آن جناب رفتم دستور داد در اطاقى باشم هر وقت احتياج داشت مرا بخواهد. موقعى كه من خدمتش رسيدم بهترين وقت براى فصد بود ولى موقعى مرا براى فصد خواست كه برايش خوب نبود يك طشت بزرگ حاضر كرده بود من رگ اكحل را فصد كردم خون پيوسته ميريخت باندازه‏اى كه طشت پر شد بعد فرمود خون را قطع كن من قطع كردم دست خود را شست و بست.

باز مرا به همان اطاق برگردانيد غذاهاى گرم و سرد مقدار زيادى آوردند تا عصر آنجا بودم باز مرا خواست. فرمود رگ را باز كن همان طشت را دو مرتبه خواست. من رگ را باز كردم خون جارى شد تا طشت پر گرديد. فرمود قطع كن خون را قطع كردم دست خود را بست باز مرا به همان اطاق برگردانيد شب همان جا خوابيدم.

فردا صبح كه آفتاب برآمد مرا خواست و همان طشت را آوردند فرمود رگ را بگشا من گشودم مثل شير دوشيده مايعى خارج گرديد تا طشت پر شد باز دستور داد قطع كنم. قطع كردم دست خود را بست يك دست لباس و پنجاه دينار طلا بمن داد فرمود اين را بگير مرا معذور دار هديه ايشان را گرفتم عرض كردم آيا امر و دستورى به من ميفرمائيد؟

فرمود: با كسى كه در دير عاقول همسفر مى‏شوى خوش رفتارى كن.

من پيش استادم بختيشوع رفتم و جريان را شرح دادم گفت تمام پزشكان‏ در اين مطلب اتفاق دارند كه بيش از هفت كسيل و پيمانه در بدن انسان خون وجود ندارد آنچه تو نقل كردى اگر از چشمه آبى خارج شود جاى تعجب است از همه عجيبتر جريان شير است كه خارج شده ساعتى در فكر فرو رفت بعد شبانه روز پيوسته در جستجو بود تا در لابلاى كتابها در اين مورد مطلبى بيابد ولى چيزى پيدا نشد بعد گفت در ميان نصرانيان كسى ديگر باقى نماند كه در علم طب واردتر از راهبى باشد كه ساكن دير عاقول است نامه‏اى براى او نوشت و جريان را شرح داد من به آن جانب رفتم از خارج دير او را صدا زدم از بالا سر برآورده گفت:

كيستى؟ گفتم من از شاگردان بختيشوع هستم.

گفت نامه‏اى آورده‏اى؟ جواب دادم آرى. سبدى را آويزان كرد و نامه را در آن گذاشتم بالا كشيد و خواند پس از خواندن نامه فورى از دير فرود آمده گفت تو آن آقا را فصد كردى؟ گفتم: آرى گفت خوشا به حال مادرت سوار بر قاطرى شده رفت.

هنوز يك سوم از شب باقى مانده بود كه به سر من رأى (سامرا) رسيديم گفتم مايلى به خانه استادم برويم يا منزل همان آقائى كه او را فصد كرده‏ام؟

بالاخره قبل از اذان صبح رسيديم در خانه امام عليه السّلام. در اين موقع در باز شد و غلامى خارج گرديد گفت كداميك از شما راهب دیر عاقول هستيد؟ گفت منم اجازه ورود داد غلام رو به من نموده گفت تو دو قاطر را نگهدار با او داخل شد.

من تا موقعى كه آفتاب برآمد همان جا ايستادم راهب خارج شد ديدم لباس‏هاى رهبانيت را از تن خارج نموده و لباسى سفيد در تن دارد و مسلمان شده گفت مرا ببر به خانه استادت.

همين كه چشم بختيشوع به او افتاد با عجله به طرفش دويد گفت چه باعث شد كه دين خود را رها كردى؟

راهب گفت عيسى مسيح را پيدا كردم و به دست او اسلام آوردم. پرسيد تو عيسى را ديدى گفت نظير او را.

زيرا چنين فصدى را جز عيسى كسى نكرده اين شخص نيز مانند اوست در معجزه و دلائلى كه دارد. بعد خدمت حضرت امام حسن عسكرى را برگزيد و تا زنده بود در خدمت ايشان بود.

2.استخوان یکی از انبیای الهی در دست عالم نصری باعث باران میگردید و امام حسن عسکری پرده از این اتفاق برداشتند.

مناقب و خرايج- على بن حسن بن شاپور گفت: در زمان حضرت عسكرى عليه السّلام قحط سالى شد خليفه دستور داد وزير دربار و تمام اهل مملكت براى نماز استسقاء به صحرا بروند سه روز پشت سر هم رفتند به مصلّى و دعا كردند امّا باران نيامد.

روز چهارم جاثليق عالم نصارى با نصرانيان و رهبانان به صحرا رفتند در ميان آنها راهبى بود همين كه دست خود را به دعا برداشت آسمان شروع كرد ژاله‏سان به باريدن مردم به شك افتادند و در شگفت شده تمايل به دين نصارى پيدا كردند.

خليفه از پى امام حسن عسكرى عليه السّلام فرستاد آن وقت زندانى بود بعد از اينكه از زندان خارجش كرد گفت به فرياد امت جدت برس كه دارند از دست ميروند فرمود من فردا به صحرا خواهم رفت و شك و ترديد را ان شاء اللَّه از ميان برميدارم.

روز بعد جاثليق با رهبانان خارج شد حضرت امام حسن عليه السّلام نيز با گروهى از اصحاب بيرون آمد همين كه ديد راهب دست خود را بلند كرده به يكى از غلامان خويش فرمود دست راست او را بگير و آنچه بين انگشتان خود پنهان كرده خارج كن غلام دستور را انجام داد از بين دو انگشت سبابه او استخوانى‏ سياه بيرون آورد حضرت امام حسن عليه السّلام آن را در دست گرفت آنگاه فرمود حالا تقاضاى باران كن دعا كرد و طلب باران نمود آسمان كه قبلا ابرى بود صاف شد و خورشيد بيرون آمد.

خليفه گفت اين استخوان چيست؟ امام عليه السّلام فرمود اين مرد به قبر يكى از انبياء گذشت. اين استخوان به دست او آمد استخوان پيامبرى را نميگشايند مگر اينكه باران به شدت مى‏بارد.

3.ماجرای جالب تشریف فرمایی امام حسن عسکری به گرگان و اخبار غیبی حضرت.

ج- جعفر بن شريف گرگانى گفت: سالى به حج رفتم. و در سامرا خدمت حضرت امام حسن عسكرى رسيدم دوستان به همراه من مقدارى مال فرستاده بودند. تصميم داشتم كه از ايشان سؤال كنم آن امانتها را به كه بدهم؟ قبل از اينكه چيزى بپرسم فرمود هر چه با خود آورده‏اى به مبارك ،خادم من بسپار.

من دستور امام را انجام داده خارج شدم. عرض كردم شيعيان گرگان خدمت شما سلام دارند. فرمود: تو پس از انجام حج برنميگردى؟ عرض كردم چرا فرمود تو پس از صد و هفتاد روز به گرگان خواهى رسيد روز جمعه سه شب از ماه ربيع الآخر گذشته است اول روز به آنها بگو من همان روز نزديك غروب خواهم آمد به سلامتى راه خود را از پيش بگير و برو به لطف خدا به سلامت ميروى و برميگردى وقتى پيش خانواده خود رسيدى براى پسرت كه شريف نام دارد فرزندى متولد شده او را صلت بن جعفر بن شريف نام بگذار خداوند او را به مقامى خواهد رساند و از دوستان ما است.

عرض كردم يا ابن رسول اللَّه ابراهيم بن اسماعيل گرگانى يكى از شيعيان شما است كه خيلى به دوستان كمك مى‏كند هر سال بيش از صد هزار درهم از مال خود را به دوستان ميدهد فرمود خداوند پاداش اين نيكوكارى ابو اسحق ابراهيم بن اسماعيل را بدهد و گناهانش را بيامرزد و به او پسرى كامل و سالم عنايت نمايد كه معتقد به حق باشد به او بگو حسن بن على گفت اسم پسرت را احمد بگذار.

از خدمتش مرخص شدم و اعمال حج را به سلامتى انجام دادم و صبح روز جمعه همان طورى كه فرموده بود وارد گرگان شدم در ماه ربيع الثانى دوستان به ديدنم آمدند و مرا تهنيت گفتند من به آنها بشارت دادم كه امام عليه السّلام نزديك غروب وارد گرگان خواهد شد نيازها و مسائل و تمام احتياجات خود را در نظر بگيريد و جمع كنيد.

پس از نماز ظهر و عصر تمام آنها در خانه من اجتماع كردند ناگهان ديدم امام عليه السّلام وارد شد ابتدا آن جناب به همه ما سلام داد سپس ما پيش رفتيم و دستش‏ را بوسيديم آنگاه فرمود: من به جعفر بن شريف وعده داده بودم كه امروز اينجا بيايم نماز ظهر و عصر را در سامرا خواندم آنگاه براى تجديد عهدى پيش شما آمدم اكنون هر سؤال و مطلبى داريد بپرسيد.

اول كسى كه سؤال كرد نضر بن جابر بود عرض كرد يا ابن رسول اللَّه پسرم جابر يك ماه است كه چشم خود را از دست داده برايش دعا بفرمائيد خوب شود.

فرمود: او را بياور با دست روى چشمهاى او كشيد بينا شد يكى يكى پيش مى‏آمدند و حاجات خود را ميخواستند و خواسته همه را برمى‏آورد به طورى كه هيچ كدام مأيوس نشدند و براى آنها دعاى خير گفت. همان روز به جانب سامرا برگشت.

امام حسن عسکری

4.وقتی یکی از شیعیان حضرت در فکر بدهی خود افتاد امام با تازیانه خطی روی زمین کشیدند و در جایگاه آن شمشی از طلا ظاهر شد و وقتی به فکر مخارج خانه افتاد حضرت امام همین کار را کردند و شمشی  از نقره ظاهر گردید.

خرايج- ابو هاشم جعفرى گفت: يك روز من در خدمت حضرت امام حسن عسكرى از شهر خارج شديم آن جناب جلو ميرفت و من نيز از پى ايشان در بين راه به فكر قرضى افتادم كه موقع پرداخت آن رسيده بود در اين انديشه بودم كه از چه راهى آن را پرداخت كنم.

امام عليه السّلام رو به من نموده فرمود: خداوند پرداخت مى‏كند. در اين موقع همان طور كه سوار بود خم شد و با شلاق خود خطى روى زمين كشيد فرمود ابو هاشم پائين بيا اين را بردار ولى مطلب را پوشيده و پنهان كن.

من پائين آمدم چشمم به شمشى از طلا افتاد آن را در كفش خود جاى دادم و به راه افتاديم.

با خود فكر كردم كه اگر اين طلا معادل تمام قرضم بود كه بهتر و گر نه طلبكار را راضى ميكنم به همين مقدار ولى بايد در مورد مخارج زمستان از خوراك و پوشاك و ساير احتياجات چاره‏اى انديشيد.

امام عليه السّلام براى مرتبه دوم نگاهى به من نمود باز با شلاق خطى روى زمين كشيد فرمود برو پائين بردار و پنهان كن اين مرتبه شمشى از نقره بود آن را در كفش ديگر خود پنهان كردم مختصرى راه رفتيم امام مراجعت به منزل خود نمود و من نيز رفتم به منزل قرض خود را حساب كردم بعد شمش طلا را وزن نمودم معادل همان قرض بود بدون كم و زياد بعد حساب مخارج زمستان را از هر جهت نمودم معلوم شد كه چه مبلغ است كه بدون زياده روى و نه سخت‏گيرى ميتوانم زمستان را به سر برم بعد شمش نقره را وزن كردم مطابق با همان مبلغى كه من پيش بينى كرده بودم درآمد بدون كم و زياد.

 

5.بخشش و بزرگواری حضرت نسبت به شیعیان و عطای ایشان قبل از درخواست و به زبان آوردن خواسته.

مناقب و خرايج- علي بن زيد بن حسين بن زيد بن علي گفت: من اسبى داشتم كه خيلى به آن علاقمند بودم هميشه در مجالس از او صحبت مى‏كردم.

روزى خدمت امام حسن عسكرى عليه السّلام رسيدم پرسيد اسب را چه كردى عرض كردم اكنون بر در خانه شما است فرمود قبل از شب شدن آن را عوض كن اگر يك مشترى پيدا كردى اين كار را به تأخير نيانداز.

در اين موقع شخصي وارد شد و صحبت ما ناتمام ماند من از جاى حركت كردم در حال فكر و به خانه خود رفتم اين جريان را به برادرم گفتم. او گفت من نمى‏توانم در اين مورد حرفى بزنم. من در فروش آن خيلى قيمت بالائى را گذاشتم پس از نماز عشاء غلامى كه متصدى تيمار اسب بود آمد و گفت اسب هم اكنون مرد فهميدم منظور امام از آن فرمايش همين بوده.

فردا خدمت امام عليه السّلام رسيدم در دل با خود ميگفتم چقدر خوب است آن جناب به جاى اسبم به من مركبى ببخشند همين كه نشستم، فرمود اشكالى ندارد به جاى وسيله سواريت به تو مركبى ميدهم رو به غلام خود نموده فرمود همان ماديان مرا به او بده اين مركب از اسب تو بهتر است و عمرش طولانى‏تر و سوارى بهترى دارد.

6.امام به شخصی که میخواست از ایشان نقره بگیرد بدون این که خواسته ی خود را بیان کنند انگشتر نقره مرحمت کردند و از نهان او خبر دادند.

مناقب و خرايج- ابو هاشم گفت: هيچ وقت نشد كه خدمت حضرت امام‏ حسن عسكرى برسم و از آن جناب معجزه‏اى مشاهده نكنم يك روز خدمتش رسيدم تصميم داشتم مقدارى نقره براى ساختن انگشترى بگيرم كه براى تبرك به دست نمايم. نشستم ولى منظور خود را فراموش كردم. همين كه از جاى حركت كردم كه خارج شوم امام عليه السّلام انگشترى پيش من انداخت فرمود تصميم داشتى مقدارى نقره بگيرى من بتو انگشتر دادم نگين و اجرت ساخت هم به نفع تو شد خدا برايت مبارك كند.

7.امام شیعیان را از قصد شوم جاسوس با خبر کردند.

مناقب و خرايج- ابو هاشم جعفرى گفت: من با عده‏ اى در زندان بوديم حضرت امام حسن عسكرى و برادرش جعفر را نيز زندانى كردند ما اطراف آن جناب را گرفتيم و من صورت امام حسن را بوسيدم و ايشان را روى لحافى كه داشتم نشاندم جعفر نيز نزديك ايشان نشست يك مرتبه با صداى بلند فرياد زد: وا شيطاناه منظورش صدا زدن كنيزش بود امام عليه السلام جعفر را از اين كار منع كرده، فرمود: ساكت باش آثار مستى از جعفر ديده میشد زندان بان صالح بن وصيف بود.

مردى از جمحى با ما در زندان بود كه ادعا میكرد من علوى هستم امام عسكرى عليه السّلام رو به ما نموده فرمود اگر در ميان شما نامحرمى نمیبود میگفتم‏ چه وقت آزاد میشويد.

با دست اشاره به همان مرد جمحى كرد او خارج شد فرمود اين شخص از شما نيست از او بپرهيزيد داخل لباسهايش گزارشى كه از شما براى سلطان تهيه كرده پنهان است يك نفر حركت كرد و لباسهاى او را جستجو نمود گزارش را پيدا كرد كه بسيار خطرناك نوشته بود و گوشزد كرده بود كه ما تصميم داريم از داخل زندان نقب بزنيم و فرار كنيم.

8.اطلاع تام امام حسن عسکری از محل دقیق اشیائی که سرقت شده بود.

خرايج- ابو هاشم جعفرى گفت: وقتى حضرت هادى امام على النقى از دنيا رفت پسرش حضرت امام حسن عسكرى مشغول غسل او شد بعضى از خدمتكاران چيزهائى از قبيل لباس و پول و ساير چيزها به نفع خود پنهان كردند.

امام عليه السّلام كه از غسل پدر فارغ شد به مجلس خود بازگشت و آن خدمت‏كاران را خواست. فرمود: اگر در مورد چيزهائى كه از شما مى‏پرسم راست بگوئيد در امان خواهيد بود از كيفر. در صورتى كه دروغ بگوئيد خواهم گفت هر كدام چه برداشته‏ايد و محل آن را نشان ميدهم آنگاه كيفرى كه شايسته آن هستيد خواهيد چشيد.

در اين موقع روى به يك يك آنها نموده فرمود فلانى تو فلان چيز را برداشتى و فلان كس تو اين چيز را برداشتى همه قبول كردند آنچه فرموده بود برگرداندند بالاخره تمام خدمت‏كاران اشيائى كه برده بودند تقديم امام كردند.

امام حسن عسکری

9.رام شدن قاطر چموش به برکت حضرت.

مناقب آل ابى طالب- ج 4- ص 438- احمد بن حارث قزوينى گفت: من با پدرم در سامرا بوديم پدرم در اصطبل حضرت امام حسن عسكرى به نعلبندى چهار پايان اشتغال داشت. خليفه عباسى مستعين استرى داشت كه از حسن و زيبائى بى‏نظير بود ولى قاطرى چموش بود كه كسى نمى‏توانست بر آن زين و برگ بگذارد هيچ كدام از تربيت‏كنندگان اسب نيز نتوانستند بر او زين بگذارند و سوار شوند.

يكى از نديمان مستعين گفت: خوب است از پى امام حسن عسكرى بفرستى اينجا بيايد يا او سوار مى‏شود و يا اين قاطر او را ميكشد از پى حضرت ابو محمّد فرستاد پدرم نيز به همراه آن جناب رفت.

وقتى امام وارد حياط شد ديد قاطر در صحن حياط ايستاده دست خود را بر شانه او گذاشت آن حيوان عرق كرد بعد به جانب مستعين رفت او احترام شايانى از امام نمود و تقاضا كرد كه افسار به دهان اين قاطر بگذارد امام عليه السّلام به پدر من گفت افسار به دهان او بگذار: ولى مستعين گفت: من مايلم شما اين كار را بكنيد امام عباى خويش را كنار گذاشت و از جاى حركت كرده قاطر را لجام نمود به جاى خود برگشت باز مستعين گفت زين بر او بگذاريد امام عليه السّلام به پدرم فرمود زين قاطر را بگذار مستعين درخواست كرد كه خودتان اين كار را بكنيد امام زين بر قاطر گذاشت و به جاى خود برگشت.

مستعين عرض كرد: ممكن است سوار اين مركب شويد؟ فرمود اشكالى ندارد از جاى حركت كرد سوار بر قاطر شد بدون اينكه ناراحتى به وجود آورد بعد ركاب كشيد و قاطر را بر دويدن وادار كرد سپس او را به آرامى به راه رفتن واداشت بسيار خوب حركت ميكرد آنگاه پياده شد مستعين گفت اين قاطر را در اختيار شما گذاشتم. امام عليه السّلام به پدرم گفت: قاطر را بگير و ببر پدرم افسارش را گرفته برد.

10.امام حسن عسکری با غلامان خود به زبان های مختلف محلی ایشان صحبت می کردند.

ابو حمزه نصير خادم گفت: بارها شنيدم كه حضرت امام‏  حسن عسكرى عليه السّلام با غلامان خود به زبان محلى آنها صحبت ميكرد، بعضى رومى و برخى ترك و بعضى از صقالبه بودند من از اين جريان در شگفت بودم با خود ميگفتم: اين شخص در مدينه متولد شده چگونه به اين زبانها آشنا است؟ اين جريان را به كسى نگفتم تا حضرت امام على النقى عليه السّلام از دنيا رفت من اين جريان را در دل با خود هميشه ميگفتم روزى آن جناب روى به من نموده فرمود: خداوند پيشوا و امام را از بين ساير مردم ممتاز و برجسته مينمايد و به او هر چيزى عنايت مى‏كند به همين جهت تمام زبانها و نژادها و اتفاقها را ميداند اگر غير از اين باشد فرقى بين امام و ساير مردم نخواهد بود.

11.اخبار غیبی امام به شخصی که میخواست ایشان را آزمایش کند.

خرايج- يحيى بن مرزبان گفت: با مردى از اهل سيب كه چهره‏اش حاكى از خوبى بود برخورد كردم گفت: پسر عموئى دارم كه در باره امامت حضرت عسكرى و ساير امامان با من مخالف است و پيوسته بحث مى‏كند به او گفتم من نيز به امامت ايشان معتقد نمى‏شوم تا علامت و نشانه‏اى نبينم. وارد سامرا شدم براى كارى ناگهان مشاهده كردم حضرت عسكرى مى‏آيد با خود گفتم: اگر دستش را به سر كشيد و آن را گشود و نگاه كرد دو مرتبه برگرداند معتقد به امامتش خواهم شد.

همين كه به من رسيد دست خود را به سر كشيد و باز كرد بعد چنان چشمانش به نظر من درخشيد بعد برگرداند.

سپس فرمود: يحيى پسر عمويت كه با تو در باره امامت بحث داشت چه شد؟

گفتم او را سلامت گذاشتم و به اينجا آمدم، فرمود: بعد از اين با او بحث مكن اين سخن را فرمود و رفت.

 

12.امام یکی از شیعیان را که از اعتقادات عمویش مطلع نبود از عقاید او باخبر ساختند.

خرايج- احمد بن محمّد بن مطهر گفت: يكى از ياران و اصحاب نامه‏اى براى حضرت عسكرى نوشت او از اهالى جبل بود (همدان) در نامه سؤال كرد كسانى كه واقفى مذهب هستند و توقف در امامت حضرت موسى بن جعفر كرده‏اند ما ميتوانيم آنها را دوست داشته باشيم يا بايد از ايشان تبرى نمائيم و بيزار باشيم. در جواب نوشت دلت به حال عمويت ميسوزد؟ خدا عمويت را رحمت نكند و از او بيزار باشد من از آنها بيزارم تو نيز از آنها كناره بگير به عيادت مريضشان مرو و تشييع جنازه‏ ايشان را مكن و هرگز بر مرده آنها نماز نخوان.

كسى كه امامى را به امامت بپذيرد كه امام نباشد مساوي هست با كسى كه منكر امامى شود كه از طرف خدا به امامت تعيين شده او مثل همان كسى است كه شريك براى خدا قائل است و معتقد به سه خدا است كسى كه امامت امام آخر را منكر باشد مثل كسى است كه امامت امام اول ما را منكر شود و كسى كه ديگرى را به تعداد ائمه اضافه نمايد مثل كسى است كه از امامان يكى را قبول نداشته باشد.

سئوال‏كننده اطلاع نداشت كه عمويش واقفى مذهب است امام عليه السّلام به اين وسيله به او اطلاع داد كه عمويت داراى چنين اعتقادى است.

13.مزد شیعه ای که هر ساله به خدمت حضرت میرسید.

خرايج- ابو سليمان گفت: ابو القاسم حبشى نقل كرد كه هر سال اول شعبان به زيارت امام عسكرى عليه السّلام وارد سامرا ميشدم بعد در نيمه شعبان حضرت حسين عليه السّلام را زيارت ميكردم يك سال قبل از شعبان وارد سامرا شدم با خود گفتم ديگر در ماه شعبان براى زيارت نخواهم آمد.

ماه شعبان كه شد تصميم من عوض شد و گفتم زيارتى را كه هر سال انجام ميدادم ترك نخواهم كرد به جانب سامرا رهسپار شدم هر وقت وارد محله عسكر مى‏شدم به وسيله نامه يا پيغام به امام عسكرى عليه السّلام اطلاعى ميدادم اما اين مرتبه گفتم زيارت خود را مشوب و مخلوط به اغراض دنيوى نكنم به صاحب منزل خود گفتم به كسى اطلاع نده كه من آمده‏ام.

يك شب در آنجا اقامت كردم ديدم صاحب منزل دو سكه طلا برايم آورد و لبخند مى‏زند در حال تعجب گفت: اين دو دينار را امام براى من فرستاده است و فرموده است به حبشى بگو:

«من كان في طاعة اللَّه كان اللَّه في حاجته»

هر كه در راه فرمانبردارى خدا باشد خدا نياز او را برطرف ميكند.

 

 

مقالات مرتبط
سید محمد
بدون دیدگاه
سید محمد
بدون دیدگاه
سید محمد
بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

امام زمان

محتوای جدول

اسعد الله ایامکم

عید شما مبارک

در این عید سعید چه زیباست با مطالعه ی روایات اهل البیت علیهم السلام موجبات نزدیکی بیشتر به خداوند متعال و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را فراهم آوریم