جستجو کردن

امام حسن (ع)

امام حسن

1.وقتی جابر در صلح امام حسن تردید کرد و زبان به ملامت حضرت گشود ایشان پیامبر را برای او حاضر نمودند تا با بیان حضرت شک و تردید جابر برطرف شود.

عماد الدین طوسی در کتاب الثاقب فی المناقب مینویسد جابر بن عبد الله انصاری گوید:

پس از آن که یاران امام حسن پیمان شکنی کردند و آن حضرت را مجبور به مصالحه با معاویه کردند، ایشان به ناچار با معاویه صلح کرد.

این رفتار بر یاران ویژه ی آن حضرت گران آمد، من نیز یکی از آنان بودم ، زبان به ملامت0ش گشودم.

امام حسن فرمود: ای جابر ملامتم نکن رسول خدا را در گفتارش تصدیق کن که فرمود: انّ ابنی هذا سید و انّ الله تعالی یصلح به بین فئتین عظیمتین من المسلمین) به راستی این فرزندم آقا و سرور است خداوند به وسیله ی او در میان دو گروه بزرگ از مسلمان صلح و آشتی برقرار میکند.

گویا این سخن مرا آرام ننمود و سینه ام را شفا نداد ، در دلم گفتم شاید این واقعه ای که رسول خدا فرموده بعدا اتفاق خواهد افتاد و منظور آن حضرت صلح با معاویه نبوده است چرا که در این صلح مومنان هلاک گردیده و خوار شدند.

وقتی این سخن از ذهنم خطور کرد و من مردد شدم امام حسن دست مبارکش را روی سینه ام گذاشت و فرمود: (در سخن پیامبر خدا) تردید نمودی و چنین و چنان گفتی؟

آنگاه فرمود: آیا میل داری همین اکنون پیامبر خدا را مشاهده کرده و این سخن را از آن حضرت بشنوی؟

من از سخن او در شگفت شدم، ناگاه صدای غرّشی شنیدم که زمین از زیر پای ما شکافت و رسول خدا و علی مرتضی و جعفر و حمزه را دیدم که بیرون آمدند.

من از ترس و وحشت به گوشه ای خزیدم. امام حسن گفت:

ای رسول خدا این جابر است که مرا در مورد آن چه شما میدانید ملامت میکند.

رسول خدا رو به من کرد و فرمود: ای جابر هرگز تو مومن نخواهی بود تا این که تسلیم پیشوایانت گردی و با رای و نظر خود بر آنان اعتراض ننمایی. بر آنچه فرزندم حسن انجام داده تسلیم شو چرا که حق در همان است.

او با آن عملش زندگی مسلمانان را از هم پاشیدگی نجات داده او این کار را جز به فرمان خداوند و من انجام نداده است. جابر میگوید عرض کردم ای رسول خدا پذیرفتم.

سپس آن بزرگوار به همراه علی و حمزه و جعفر به سوی آسمان پرواز کردند.

من می دیدم که درهای آسمان به روی آن بزرگواران باز میشد و آنان وارد میشدند تا این که به آسمان هفتم رسیدند و در همه ی این موارد آقا و مولای ما حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم پیشاپیش آن بزرگواران بود.

 

2.اخبار غیبی امام حسن علیه السلام از تمام حرکات و سکنات اعرابی که موجب اسلام آوردن وی شد.

در کتاب الثاقب فی المناقب و همچنین در کتاب العدد القويه آمده : امام باقر از پدران گرامیش از حذیفه نقل می فرماید که حذیفه گوید:

رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم با گروهی از انصار و مهاجران در کوه احد بودند که امام حسن با آرامش و وقار به سوی ایشان حرکت میکرد. پیامبر با دقت به آن حضرت و کسانی که با او بودند نگاه میکرد. بلال رو به پیامبر کرد و گفت: ای رسول خدا آیا فرد دیگری نیز با اوست؟ ایشان فرمودند:

همانا جبرئیل او را راهنمایی میکند و میکائیل از او محافظت مینماید، او فرزند من و جان پاک من و یکی از اضلاع من است این حسن سبط و نور چشم من است پدرم فدای او باد.

آنگاه رسول خدا برخاست ما نیز به همراه آن حضرت برخاستیم ، رسول خدا امام حسن را گرفت و به راه افتاد.

ما نیز پشت سر آن حضرت به راه افتادیم تا آن که آن بزرگوار در جایی نشست و ما نیز گرداگرد ایشان حلقه زدیم ، ما میدیدیم که ایشان از امام حسن چشم برنمیداشت.

سپس رسول خدا فرمود : به راستی که او (امام حسن) به زودی پس از من راهنمای مسلمانان و هدایتگر آنان خواهد بود ، او  هدیه ای از جانب پروردگار جهانیان برای من است…

هنوز سخن پیامبر به پایان نرسیده بود که ناگاه عربی در حالی که عصای خودش را بر زمین میکشید به سوی ما آمد وقتی چشم رسول خدا به او افتاد فرمود: مردی که به سوی شما میآید چنان با شما سخن خواهد گفت که پوست بدن شما خواهد لرزید ، او پرسشهایی راجع به اموری از شما خواهد کرد ، در عین حال در سخن گفتن خشونت و درشتی دارد.

اعرابی آمد بدون این که سلام کند گفت: کدامیک از شما محمد هستید؟ ما گفتیم چه میخواهی؟

در این حال رسول خدا فرمود: آرام باشید. (او که پیامبر را شناخت) گفت: ای محمد من پیش از آن که تو را ببینم کینه ی تو را در دل داشتم ، اکنون که دیدم کینه ام زیادتر شد.

در این هنگام رسول خدا لبخندی زد ولی ما به خاطر جسارت آن عرب خشمناک شده و در مورد او تصمیم خطرناکی گرفتیم. در این حال پیامبر به سوی ما اشاره کرد و فرمود دست نگه دارید. اعرابی گفت: ای محمد تو گمان میکنی که پیامبری در حالی که به پیامبران دروغ میبندی و تو هیچ دلیل و برهان آنها را نداری؟

رسول خدا فرمود ای اعرابی تو از کجا میدانی؟ گفت: اگر برهان داری بگو! پیامبر فرمود : آیا دوست  داری که بگویم چگونه از خانه ات بیرون آمدی ؟ چگونه در مجلس قومت تصمیم گرفتی؟ و اگر دوست داری یکی از اعضای من این خبر را بازگو نماید تا دلیل محکمی برای تو باشد؟

اعرابی گفت مگر عضو انسان هم سخن میگوید؟ رسول خدا فرمود آری. آنگاه رو به امام حسن فرمود: برخیز و با او سخن بگو.

اعرابی امام حسن را  به خاطر سنّ کمش به دیده ی تحقیر نگریست و گفت: او خودش نمیتواند به کودکی دستور میدهد تا با من گفت و گو نماید.

رسول خدا فرمود: هم اکنون خواهی دید که چگونه سوالات تو را پاسخ میدهد.

امام حسن فوری رو به اعرابی کرد و فرمود آرام باش ای اعرابی!  سپس این اشعار را فرمود:

ما غبیّا سالت و ابن غبیّ         بل فقیها اذن و انت الجهول

فان تک قد جهلت فانّ عندی       شفاء الجهل ما سال السوول

و بحرا لا تقسّمه الدوالی            تراثا کان اورثه الرسول

تو از فرد کودن و فرزند کودن نپرسیدی بلکه ا شخص دانشمند و فقیه سوال کردی در حالی که تو نادان هستی.

اگر تو در مورد مسائلی نادان هستی بدان که شفای جهل نزد من است هرزمانی که سوال گر پرسش نماید.

تو از دریای علم و دانش میپرسی که سطلها توانایی تقسیم آن را ندارند او این علم و دانش را از رسول خدا به ارث برده.

آنگاه امام حسن فرمود: به راستی که تو در سخنت زبان درازی کرده و از حدّ خود تجاوز نمودی و نفست تو را فریب داد ولی در عین حال انشاء الله با ایمان از اینجا باز میگردی!

اعرابی با شگفتی لبخندی زد و گفت هیهات چقدر بعید است.

امام حسن فرمود شما در محل اجتماع قومت جمع شدید و با نادانی که داشتید گفت و گو نمودید و گمان میکردید که محمد فردی بی فرزند است و همه ی عرب با او دشمن هستند (وقتی او را بکشید) کسی نیست که انتقام خون او را بگیرد.

تو گمان کردی که قاتل آن حضرت هستی که اگر او را بکشی زحمت را از دوش قوم خود برداشته ای ، به همین جهت نفس تو تو را بر این عمل وادار نمود و به راستی که عصایت را به دست گرفته ای و میخواهی آن حضرت را به قتل برسانی ولی این تصمیم برای تو دشوار خواهد شد و چشمت از این امر کور خواهد گشت ، و جز این ماموریت را نپذیرفتی، تو هم اکنون از ترس آن که مبادا مسخره ات کنند نزد ما آمده ای ولی در عین حال به سوی خیر آمده ای.

من هم اکنون تو را از جریان این سفرت آگاه مینمایم. تو در شبی که هوا صاف و روشن بود بیرون آمدی ، ناگاه توفان شدیدی وزید و تاریکی همه جا را فرا گرفت ، آسمان تاریک شد ، ابرها تحت فشار قرار گرفتند تو همانند اسب سرخ رنگی در تنگنا قرار گرفتی که اگر پا جلو بگذارد گردنش زده میشود و اگر برگردد پی خواهد شد (ضرب المثلی در عرب)

نه صدای پای کسی را میشنیدی و نه صدای زنگی در عین حال ابرها تو را احاطه کرده و ستارگان از دیدتو پنهان شده بودند که نه میتوانستی به وسیله ی ستاره ای درخشان راه را بیابی و نه دانشی بود که تو را روشن نماید.

مسافتی حرکت میکردی خود را در یک بیابان بی پایان میدیدی که انتها نداشت و اگر بر خود سخت میگرفتی و حرکت میکردی ناگاه میدیدی که بر فراز تپّه ای راه رفتی و مسیر زیادی را از راه دور شده ای ، بادهای تندی تو را از پای در میآوردند و خارها در یک فضای تاریک و نیز رعد و برق ترسناک تو را آزار میدادند. تپّه های آن بیابان تو را به وحشت انداخته و سنگریزه هایش تو را خسته کرده بودند که ناگاه متوجه شدی که نزد ما هستی. چشمت روشن گردیده و دلت باز و آه و ناله ات برطرف شد.

اعرابی (از این بیان امام حسن در شگفت شده) گفت: پسر جان تو از کجا میگویی؟ گویا از اعماق دل من پرده برداشتی ، گویا تو با من حاضر بودی و چیزی از من نزد تو پنهان نیست، گویا تو علم غیب داری.

امام حسن فرمود: الله اکبر بگو اشهد ان لا اله الّا الله وحده لا شریک له و ان محمدا عبده و رسوله

در این هنگام اعرابی اسلام آورد و اسلام وی نیکو شد ، رسول خدا و مسلمانان از این امر خوشحال و مسرور شدند. رسول خدا قسمتی از قرآن را به او آموخت. اعرابی گفت : ای رسول خدا اجازه میفرمایید نزد قومم باز گردم و آنها را از این جریان آگاه سازم؟

رسول خدا به او اجازه داده و او به سوی قومش بازگشت. آنگاه اعرابی با گروهی از قبیله ی خود بازگشته و مسلمان شدند. پس از این قضیه هرگاه مردم به امام حسن نگاه میکردند میگفتند به این شخص مقام و منزلتی عنایت شده که به احدی از جهانیان عطا نشده است.

 

3.معلّق کردن کعبه در آسمان.

محمد بن جریر طبری در کتاب نوادر المعجزات از زید بن ارقم نقل کرده که گفت: در مکه مکرمه با عدّه ای بودیم و امام حسن مجتبی آنجا حضور داشتند ، از آن حضرت درخواست کردیم که معجزه ای به ما نشان دهد که آن را در شهر کوفه برای دوستان خود نقل کنیم. وقتی چنین گفتیم دیدیم امام حسن کلماتی فرمود. ناگهان کعبه بالا رفت تا این که در هوا قرار گرفت اهل مکه در آن هنگام از این جریان غافل و به کار خود مشغول بودند و آنهایی هم که شاهد قضیّه بودند بعضی گفتند: این سحر است و بعضی گفتند : این کار عجیب و خارق العاده ای است. عده ی زیادی از زیر آن عبور می کردند و آن در هوا معلّق بود ، سپس امام حسن آن را به جای خود برگرداندند.

 

امام حسن

4.منتقل کردن مسجد کوفه به محل برخورد دو نهر.

طبری از سعدبن منقذ نقل کرده که گفت: امام حسن مجتبی را در مکه دیدم که کلماتی بر زبان جاری کرد و خانه ی کعبه را بالا برد –یا آن را از جایی به جای دیگر منتقل کرد- و از مشاهده ی آن تعجب کردیم.

این معجزه را برای دیگران نقل میکردیم و ما را تصدیق نمیکردند تا این که آن حضرت را در مسجد اعظم شهر کوفه ملاقات کردیم و در محضر آن بزرگوار عرض کردیم: ای فرزند رسول خدا آیا شما چنین و چنان نکردید؟

فرمود: اگر بخواهم همین مسجد شما را به محلّ برخورد دو نهر یعنی نهر فرات و نهر اعلی منتقل میکنم.

وقتی امام چنین فرمود، از او درخواست کردیم که این کار را انجام دهد و او انجام داد و سپس آن را به جایگاه خود برگردانید و ما بعد از آن معجزات آن حضرت را در کوفه  تصدیق میکردیم.

 

 

5.رفتن به عمق زمین و آوردن ماهی از دریاهای هفت گانه.

سید هاشم بحرانی در کتاب مدینه المعاجز از ابن جریر نقل میکند که گفت: به امام حسن مجتبی عرض کردم: به من معجزه ی ویژه ای نشان دهید تا من آن را برای دیگران نقل کنم.

چون این درخواست را نمودم امام را دیدم که از جایگاه نماز خود به درون زمین رفت و ناپدید گردید، سپس برگشت در حالی که ماهی بزرگی به همراه داشت و فرمود: (جئتک به من البحور السبع) این ماهی را برای تو از ریاهای هفتگانه آوردم. راوی میگوید ماهی را از حضرت گرفتم و با خود بردم و جمعی از دوستان را با آن اطعام کردم.

6.عروج به آسمان.

محمد بن جریر طبری از  جابر نقل میکند که گفت: امام حسن مجتبی را دیدم که در هوا بالا رفت و در آسمان ناپدید گردید و سه روز در آنجا ماند، و بعد از آنکه فرود آمد آرامش و وقار خاصّی یافته بود و فرمود به روح پدرانم قسم به آنچه خواستم دست یافتم.

 

 

7.فراخواندن آهو.

محمد بن جریر طبری از محمد بن حجاره نقل میکند که گفت: امام حسن مجتبی را دیدم در حالی که عده ای آهو از کنار او میگذشتند. امام آنها را صدا زد همگی جواب دادند و در مقابل او حاضر شدند. عرض کردیم: ای فرزند رسول خدا اینها حیوانات وحشی هستند، معجزه ی آسمانی به ما نشان بده. امام به آسمان نگاه کرد گویی درهای آن باز شد نوری فرود آمد و همه ی خانه ها ی مدینه را احاطه کرد آنگاه خانه ها شروع به لرزیدن کرد که نزدیک بود خراب شود.

عرض کردیم ای فرزند رسول خدا آن را برگردان امام فرمود: ما اول هستیم که آفرینش با ما آغاز شده و ما آخر هستیم که هستی با ما پایان میپذیرد و ما فرمانروایانی هستیم که امر ما را همه ی موجودات تکوینا اطاعت میکنند ، ما نوری هستیم که فرشتگان را روشنی میبخشیم ، به نور خداوند آنها را منوّر و به بشارت الهی آنها را مسرور میگردانیم، جایگاه نور خداوندی در ما و معدن آن به سوی ما است. اول ما مانند آخر ما و آخر ما همانند اول ما است.

 

 

8.آمدن سفره از آسمان.

طبری از قبیصه بن ایاس نقل کرده است که گفت: با امام حسن مجتبی همسفر بودم و به طرف شام میرفتم، آن حضرت روزه بود و جز مرکبی که داشت هیچ زاد و توشه ای با خود برنداشته بود ، همین که سرخی نور خورشید ناپدید شد و وقت فریضه فرا رسید، نماز را به پا داشت ، پس گویا درهای آسمان گشوده شد و چراغ هائی آویزان گردید، فرشتگانی فرود آمدند و با خود ظرف های غذا و میوه و نیز طشت ها و آفتابه های آب را بر زمین نهادند.سفره گسترانیده شد و ما هفتاد نفر بودیم از سرد و گرم آن سفره خوردیم.

امام و ما همگی سیر شدیم دوم مرتبه بدون این که چیزی کم شده باشد آنها را برگردانیدند.

 

 

9.جبرئیل از جانب خداوند متعال سیب بهشتی برای خمسه ی طیبه هدیه آورد..

علامه مجلسی در کتاب شریف بحار الانوار از ابن عباس روایت کرده که گفت: روزی در خدمت رسول خدا نشسته بودم و امیر المومنین و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام حضور داشتند که ناگاه جبرئیل فرود آمد و با خود سیبی آورده و آن را به رسول خدا هدیه کرد.

پیغمبر اکرم آن را پذیرفت و به امیر المومنین هدیه کرد ، علی علیه السلام آن را پذیرفت و بوسید و به رسول خدا برگردانید پیغمبر اکرم سیب را گرفت و به امام حسن علیه السلام هدیه کرد امام مجتبی علیه السلام آن را پذیرفته و بوسید به رسول خدا برگردانید. رسول خدا سیب را همان گونه به امام حسین و حضرت زهرا علیهما السلام هدیه کردند و آنها بعد از بوسیدن آن را برگردانیدند.

برای آخرین بار به دست علی بن ابیطالب علیه السلام دادند، وقتی امیر المومنین خواست آن را برگرداند از دست مبارکش به روی زمین افتاد و دو نیم گردید، پس نوری از آن درخشید که تا آسمان را روشن کرد، و دیدیم که دو سطر به قلم قدرت پروردگار بر آن نوشته شده است.

به نام خداوند بخشنده مهربان ، این هدیه ای است از طرف پروردگار به رسولش محمد مصطفی ، علی ، فاطمه و دو سبط پیغمبر یعنی امام حسین و امام حسن و امان نامه ای برای دوستان ایشان از آتش قیامت است.

 

امام حسن
امام حسن

10.سیب و به و انار بهشتی که جبرئیل به امام حسن و امام حسین داد و بوی سیب از قتلگاه امام حسین علیه السلام به مشام میرسد.

در کتاب بحار الانوار آمده است حسن بصری و ام سلمه گویند:روزی امام حسن و امام  حسین خدمت جد بزگوارشان رسول خدا شرفیاب شدند ، جبرئیل نیز در حضور آن حضرت بود آن دو بزرگوار در اطراف جبرئیل میگردیدند و او را به دحیه ی کلبی شبیه مینمودند (در نگاه آن دو بزرگوار جبرئیل شبیه دحیه ی کلبیه که برادر شیری پیامبر بود مجسم شده)

جبرئیل همانند کسی که میخواهد چیزی بدهد به دستش اشاره کرد ، ناگاه دیدند یک سیب ، یک به و یک انار در دست اوست.

جبرئیل آن میوه ها را به آن دو بزرگوار داد و چهره ی مبارکشان درخشید (از شادی) و به سوی جد بزرگوارشان دویدند.

پیامبر خدا آن میوه ها را گرفت بویید و به آنان فرمود: با این میوه ها به سوی مادرتان بروید و اگر ابتدا به نزد پدرتان بروید بهتر است.

آن دو امر پیامبر را انجام دادند و به حضور والدین گرامی خویش رفتند و از آن میوه ها نخوردند تا این که رسول خدا نیز به جمع آنها اضافه شد و همگی از آن میوه ها تناول کردند. آنان پیوسته از آن میوه ها میل میفرمودند و چیزی از آن کم نمیشد تا این که رسول خدا از دنیا رحلت فرمود (به شهادت رسید).

امام حسین میفرماید: در آن روزهایی که مادرم زنده بود چیزی از آن میوه ها کم نشد تا این که مادرم از دنیا رفت در این موقع انار مفقود شد و در دورانی که پدر بزرگوارم در قید حیات بود سیب و به باقی بود وقتی امیر المومنین به شهادت رسید به نیز مفقود شد و سیب به همان حالت نزد برادرم امام حسن باقی ماند.

وقتی آن حضرت به زهر ستم مسموم و شهید شد سیب نزد من بود تا آن موقعی که در کربلا آب را روی من بستند هنگامی که عطش بر من غلبه کرد آن سیب را می بوییدم و آتش تشنگیم فرو می نشست وقتی عطش من شدّت گرفت از آن سیب خوردم و یقین کردم که شهید خواهم شد. امام سجاد می فرماید :

من این سخنان را از پدرم شنیدم ، آن حضرت پیش از شهادتش این مطلب را فرمود ، وقتی آن  حضرت به شهادت رسید بوی آن سیب از قتلگاهش میوزید.

من به دنبال آن سیب رفتم ولی اثری از آن نیافتم بوی آن همچنان پس از امام حسین باقی بود وقتی من به زیارت قبرش شرفیاب شدم بوی آن از قبر مبارکش میوزید.

پس هر کس از شیعیان زائر ما بخواهد از بوی خوش آن بهره مند گردد باید در هنگام سحر به زیارت آن حضرت مشرف شود زیرا اگر از روی اخلاص در چنین موقعی آن حضرت را زیارت کند بوی آن را احساس می کند.

 

11.پیامبر به امام حسن و حسین میوه ی به از بهشت عطا میکنند.

علامه مجلسی در کتاب بحار الانوار می نویسد

سلمان فارسی گوید من حضور پیامبر خدا شرفیاب شدم و سلام کردم، آنگاه خدمت بانوی بزرگوار حضرت فاطمه زهرا رسیدم، فاطمه زهرا به من فرمود:

ای سلمان این حسن و حسین هستند که از گرسنگی گریه می کنند ، دست آن دو را بگیر و نزد جدّ بزرگوارشان ببر.

من دست هر دو را گرفتم و به حضور پیامبر خدا بردم رسول خدا به آن دو بزرگورا فرمود حسنینم شما را چه شده است؟

گفتند ای رسول خدا ما غذا میخواهیم. رسول خدا رو به درگاه الهی کردند و سه بار عرضه داشتند (اللهم اطعمهما) بار خدایا به آنها غذا عطا فرما.

سلمان گوید : در این هنگام متوجه شده و یک به در دست مبارک رسول خدا دیدم . آن به همانند حباب و سبوی بزرگی بود و از برف سفیدتر و از عسل شیرین تر و از کره نرم تر بود، آن حضرت با انگشتان مبارکش آن به را دو  نصف کرده یک نصف را به امام حسن و نصف دیگر را به امام حسین داد من به دستان آن دو بزرگوار نگاه کردم و دوست داشتم از آن به بخورم ولی پیامبر فرمودند: ای سلمان این غذای بهشتی است کسی از آن نمیتواند میل کند تا این که از حساب روز قیامت فارغ شود.

12.شخصی که به امام مجتبی و امیر المومنین جسارت کرده بود و سب نمود به دعای حضرت جنیسیتش عوض شد و بعد از شفاعت زن و دعای امام به حالت اول برگشت.

در کتاب صراط المستقیم آمده: شخصی از بنی امیه بر امام حسن درشتی نمود و خود و پدر بزرگوارش را سبّ نمود ، حضرت او را نفرین کرد و جنسیت او را دگرگون کرد و زن شد و موهای ریشش ریخت.

این امر در همه جا پخش شد ( و آبرویش رفت) زنش نزد امام حسن آمد و بر این امر گریه کرد (و از حضرت درخواست بخشش کرد) امام حسن خدای متعال را خواند. آن مرد به حالت اولش برگشت.

 

13.میوه دادن درخت خشک.

در کتاب صراط المستقیم آمده: روزی امام حسن زیر درخت خرمای خشکیده ای فرود آمدند. همراه حضرت (چنین آرزو کرد و) گفت : اگر این درخت خرما داشت میخوردیم.

امام حسن خداوند را خواند فوری درخت سبز  گشته و خرما بار داد و آنها میل کردند.

 

 

14.بیرون آوردن عسل سفید از سنگ.

طبری در کتاب دلائل الامامه آورده کثیر بن سلمه گوید: در دوران حیات رسول خدا امام حسن را دیدم که (کودکی بیش نبود) از سنگی عسل سفیدی بیرون آورد. تعجب کردم و به محضر رسول خدا شرفیاب شدم و جریان را به حضرتش رساندم، پیامبر خدا فرمود:

آیا چنین کاری را بر فرزندم منکر میشوید؟ در صورتی که او آقا و فرزند آقاست . خداوند به وسیله ی او در میان دو گروه آشتی برقرار میکند اهل آسمان در آسمان و ساکنان زمین در زمین از او فرمان میبرند.

 

 

15.مهر کردن سنگ حبابه ی وابلیه توسط امام مجتبی علیه السلام.

این بانو می گوید: یک روز امیرالمؤمنین ( علیه السلام) را در محل پیش قراولان لشگر دیدم که با تازیانه ی دوسری که در دست داشت، فروشندگان ماهی های جری (بی فلس) و مار ماهی و سگ ماهی و ماهیان در آب مرده را می زد و با لحن آمرانه ای چون «ای فروشندگان مسخ شده های بنی اسراییل و ای لشگر بنی مروان » ! آنان را از فروختن این نوع ماهی های حرام بازمی داشت .

در این هنگام «فرات بن احنف » که در آن جا حاضر بود، از جای برخاست و به سوی حضرت آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین! لشگر بنی مروان چه کسانی هستند؟

علی ( علیه السلام) در پاسخ او فرمود: «آن ها کسانی بودند که ریش های خود را می تراشیدند و سبیل های خود را رها کرده و آن را می تابیدند، خداوند هم آنان را مسخ کرد.»

حبابه می گوید: من تا آن روز گوینده ای را خوش بیان تر از او ندیده بودم; او را دنبال کردم تا این که در جلوی خان مسجد (محوطه ی جلوی مسجد) نشست، به او عرض کردم: خداوند تو را مشمول لطف و رحمت خویش قرار دهد، دلیل بر امامت چیست؟

آن حضرت با دست خود اشاره به ریگی که روی زمین افتاده بود کرد و فرمود: «آن را نزد من بیاور.»

من آن ریگ را برداشتم و به ایشان دادم، آن حضرت ریگ را در کف دست خود گذاشت و با دست خود آن را نرم کرد، سپس با نگین انگشترش که نام خود آن حضرت بر آن نقش بسته بود، آن سنگریزه را مهر کرد، سپس به من گفت:

«ای حبابه! هر گاه کسی ادعای امامت کرد و توانست چنان که دیدی بر سنگریزه ای مهر بزند، پس بدان که او امام واجب الاطاعة است. همانا امام کسی است که هر چه را بخواهد و اراده کند، از او پنهان نگردد.»

حبابه گوید: من رفتم تا هنگامی که امیرالمؤمنین ( علیه السلام) به درجه ی رفیع شهادت رسید. من نزد امام حسن ( علیه السلام) آمدم، آن حضرت در مسند امیرالمؤمنین نشسته بود و مردم، معالم دین خود را از او سؤال می کردند. چون حضرت مرا دید، فرمود: «ای حبابه ی والبیه!» عرض کردم: بله، ای مولای من! فرمود: «آن چه همراه داری بیاور، من آن سنگریزه را به او دادم، آن حضرت نیز همانند امیرالمؤمنین علی ( علیه السلام) برای من بر آن سنگریزه مهر نهاد.»

پس از شهادت امام حسن ( علیه السلام) به نزد امام حسین ( علیه السلام) شرف حضور پیدا کردم. حضرت در مسجد پیغمبر ( صلی الله علیه و آله) نشسته بود، چون وارد شدم، مرا خوش آمد گفت و به نزدیک خودش خواند و فرمود:

«ان فی الدلالة دلیلا علی ما تریدین، افتریدین دلالة الامامة؟» ; در میان نشانه ی امامت، آن چه را تو می خواهی هست، آیا دلیل امامت را می خواهی؟ گفتم: آری آقای من، فرمود: «آن چه با خود داری بیاور» . سنگریزه را به آن حضرت دادم و او هم بر آن مهر نهاد.

پس از شهادت آن حضرت نزد علی بن الحسین ( علیه السلام) رفتم. در آن موقع سن من به صدو سیزده سال رسیده بود و از شدت پیری ضعف بر وجودم غلبه کرده و رعشه بر اعضای من افتاده بود. آن حضرت در حال رکوع و سجود و مشغول عبادت بود. مدتی منتظر ماندم تا این که خسته شدم و از دریافت نشانه ی امامت مایوس گشتم، برخاستم که بروم، دیدم آن حضرت با نگشت سبابه به من اشاره فرمود، ناگاه دیدم جوانی به من بازگشته و خود را دختری باگیسوان مشکین دیدم.

چون نمازش تمام شد، گفتم: ای آقای من! چقدر از دنیا گذشته و چقدر باقی مانده است؟ فرمود: «اما ما مضی فنعم و اما ما بقی فلا» ; «آن چه را که گذشته است می دانم و آن چه را که باقی است، کسی نمی داند.

سپس فرمود: «آن چه همراه داری بیاور.» من سنگریزه را به او دادم و حضرت بر آن مهر نهاد.

پس از شهادت امام سجاد ( علیه السلام) به خدمت امام محمد باقر، امام جعفر صادق و امام موسی کاظم و امام رضا (صلوات الله علیهم اجمعین) رسیدم و همه ی حضرات سنگریزه را برایم مهر کردند.

از عبدالله بن همام نقل است که وی پس از آن نه ماه دیگر زنده بود.

 

مقالات مرتبط
سید محمد
بدون دیدگاه
سید محمد
بدون دیدگاه
سید محمد
بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

امام زمان

محتوای جدول

اسعد الله ایامکم

عید شما مبارک

در این عید سعید چه زیباست با مطالعه ی روایات اهل البیت علیهم السلام موجبات نزدیکی بیشتر به خداوند متعال و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را فراهم آوریم