جستجو کردن

امام رضا (ع)

امام رضا علیه السلام
امام رضا علیه السلام

1.ماجرای شگفت انگیز دفن حضرت رضا علیه السلام و ظاهر شدن آب در داخل قبر و آشکار شدن ماهیان کوچک و ماهی بزرگ و همچنین حضور آقا امام جواد علیه السلام برای غسل و کفن امام رضا و انتقال تابوت حضرت به مدینه و برگشت آن به مکان اول.

امالى شيخ و عيون اخبار: ابا صلت گفت در خدمت حضرت رضا عليه السّلام بودم فرمود داخل اين قبه‏اى كه هارون مدفون است برو از چهار طرف آن خاك بردار بياور داخل قبه شدم و خاك را آوردم ملاحظه فرمود گفت اين قسمت از خاك را كه مربوط به طرف راست است به من بده تقديم كردم بو كشيده ريخت فرمود در اينجا ميخواهند برايم قبر حفر كنند سنگى پديدار خواهد شد كه اگر تمام كلنگهاى خراسان را جمع كنند نميتوانند آن را بردارند در مورد خاكى كه از پائين پا و بالاى سر آورده بودم همين فرمايش را تكرار نمود.

آنگاه فرمود: اين خاك را به من بده كه خاك مدفن من است فرمود: در اينجا براى من قبر ميكنند بگو هفت پله پائين روند و ضريحى بگشايند اگر امتناع ورزيدند مى‏گوئى باندازه يك متر لحد قرار دهند خداوند اگر بخواهد آن را وسعت ميدهد.

پس از آماده شدن قبر در قسمت سر رطوبتى خواهى ديد دعائى كه به تو مى‏آموزم خواهى خواند لحد پر از آب مى‏شود و ماهى‏هاى كوچكى در آن ميبينى از همان نانى كه به تو ميدهم براى آنها ريزه ميكنى خواهند خورد وقتى تمام شد يك ماهى بزرگ آشكار ميگردد ماهيهاى كوچك را ميخورد به طورى كه يكى هم نميماند و بعد ديده نميشود.

در اين موقع كه ماهى بزرگ ديده نشد دست بر روى آب بگذار و دعائى كه به تو مى‏آموزم بخوان آب فرو ميرود و چيزى از آن باقى نمى‏ماند تمام اين كارها را در پيش مأمون انجام بده.

پس از آن فرمود: فورا ميروم پيش اين نابكار وقتى خارج شدم اگر سرم پوشيده نبود با من حرف بزن جواب ميدهم چنانچه سرم پوشيده بود با من صحبت مكن.

ابا صلت گفت: صبحگاه فردا لباس پوشيد در محراب به انتظار نشست در اين موقع غلام مأمون وارد شده گفت امير المؤمنين شما را مى‏خواهد كفش پوشيده از جاى حركت نمود و رفت، منهم از پى آن جناب رفتم تا وارد بر مأمون شد. جلو مأمون ظرفى از انگور و چند ظرف ديگر از ميوه‏هاى مختلف بود يك خوشه انگور بدست داشت كه مقدارى از آن را خورده بود همين كه چشمش به حضرت رضا افتاد از جاى حركت كرده او را در بغل گرفت و پيشانيش را بوسيد آن جناب را پهلوى خود نشانيد.

امام فرمود انگور خوب انگور بهشتى است مأمون درخواست كرد از آن انگور بخورد فرمود مرا معاف دار گفت ممكن نيست شايد به من اطمينان ندارى مأمون خوشه را گرفت و چند دانه از آن را خورد براى مرتبه دوم بدست حضرت رضا عليه السّلام داد. آن جناب سه دانه از انگور خورد به گوشه‏اى پرت كرده از جاى حركت نمود مأمون گفت كجا ميروى؟

فرمود به جايى كه فرستادى وقتى خارج شد عبا را بر سر كشيده بود چيزى عرض نكردم تا داخل خانه شد دستور داد درها را ببندم در رختخواب خوابيد من با حزن و اندوه داخل حياط ايستاده بودم.

در همين موقع مشاهده كردم جوانى خوش روى با موى‏هاى مجعد شبيه به حضرت رضا عليه السّلام وارد شد پيش رفته عرض كردم از كجا آمدى درها كه بسته بود فرمود كسى كه مرا از مدينه در اين ساعت به طوس آورده از درهاى بسته نيز داخلم كرده.گفتم: شما كيستى؟

«فقال انا حجة اللَّه عليك يا ابا صلت انا محمّد بن علی»

من حجت خدايم بر تو. من محمّد بن علي هستم به طرف اطاق علی بن موسى الرضا عليه السّلام رفت به من نيز فرمود: وارد شوم. همين كه چشم حضرت رضا عليه السّلام به او افتاد از جاى حرکت کرد و فرزندش را در آغوش گرفت و به سينه چسبانيد پيشانيش را بوسيد به جانب خود كشانيد. امام جواد پيوسته پدر را مى‏بوسيد و آرام با او سخنانى ميگفت كه من نفهميدم.

در اين هنگام كفى بر دهان حضرت رضا عليه السّلام آشكار شد سفيدتر از برف حضرت جواد آن كف را مكيد امام دست در گريبان خود كرد چيزى شبيه گنجشك خارج كرده به حضرت جواد داد آن را بلعيد. در اين موقع حضرت رضا عليه السّلام از دنيا رفت.

حضرت جواد فرمود: ابا صلت حركت كن از انبار تخت بياور با آب تا پدرم را غسل دهم.

عرض كردم: در انبار تخت و آب نيست فرمود هر چه ميگويم به جاى آور داخل انبار شدم تخت و آب بود بيرون آوردم دامن به كمر زدم تا امام را غسل دهم.

فرمود تو يك طرف برو كسى هست كه به من كمك كند حضرت رضا را غسل داد باز فرمود داخل انبار شو زنبيلى كه در آن كفن و حنوط پدرم هست بياور وارد شدم زنبيلى ديدم كه قبلا در آنجا نديده بودم آوردم خدمت ايشان پدر خود را كفن كرد و بر بدنش نماز خواند.

آنگاه فرمود تابوت بياور، عرض كردم بروم پيش نجار بگويم تابوت بسازد فرمود داخل انبار تابوت هست وارد شدم تابوتى ديدم كه در آنجا قبلا نديده بودم. جسم پاك امام را در آن تابوت نهاد دو ركعت نماز خواند هنوز تمام نشده بود تابوت بلند شد و سقف شكافته گرديد از خانه خارج شد.

عرض كردم: يا ابن رسول اللَّه هم اكنون مأمون مى‏آيد حضرت رضا را از من ميخواهد، چه كنم؟

فرمود: ساكت باش الان بر ميگردد هر پيغمبر اگر چه در مشرق بميرد و وصى او در مغرب خداوند بين ارواح و اجساد آنها جمع خواهد كرد هنوز سخن‏ امام جواد تمام نشده بود كه سقف شكافته شد و تابوت بر زمين آمد، از جاى حركت نمود پيكر پاك امام را از تابوت بيرون آورد و در رختخوابش گذاشت مثل اينكه نه غسل داده شد و نه كفن گرديده.

فرمود: حركت كن در را براى مأمون بگشا همين كه در را گشودم ديدم مأمون و غلامان ايستاده‏اند با گريه داخل شد. گريبان چاك زد و بر سر خود ميزد با صداى بلند ميگفت: آه آقاى من ترا از دست دادم، كنار بستر حضرت رضا نشست و دستور داد آماده غسل و كفن شوند امر كرد برايش قبر بكنند.

تمام آنچه حضرت رضا فرموده بود آشكار گرديد. خواست قبر پدرش را قبله قبر حضرت رضا قرار دهد (قبر هارون الرشید را جلوی قبر امام رضا علیه السلام قرار دهدد) يكى از اطرافيان گفت مگر نميگوئى اين شخص امام است جواب داد چرا، گفت بايد قبر او جلو باشد دستور داد در طرف قبله قبر بكنند گفتم به من فرموده است كه هفت پله بكنند و ضريحى بگشايند گفت به مقدارى كه ابا صلت ميگويد بدون ضريح بكنيد ولى لحد قرار ميدهم.

وقتى رطوبت و ماهيها را مشاهده كرد گفت: پيوسته حضرت رضا در زمان زندگانى ما را از عجايب خود بهره‏مند ميكرد اينك بعد از مرگ نيز نشان ميدهد.

وزيرش گفت ميدانى منظور از نشان دادن اين عجايب چيست مأمون گفت: نه.

وزير گفت: ميخواهد بفهماند كه اقتدار و سلطنت شما بنى عباس با زيادى حاکمان و مدت طولانى مثل اين ماهيهاى كوچك است وقتى مدت شما تمام شود خداوند شخصى از ما را بر شما مسلط خواهد كرد كه اين سلسله را منقرض كند گفت راست ميگوئى.

ابا صلت ميگويد: آنگاه مأمون گفت آن دعائى كه ميخواندى به من بياموز سوگند ياد كردم كه همين الان فراموش كردم راست هم ميگفتم. دستور داد مرا زندانى كنند و حضرت رضا عليه السّلام را دفن نمود.

يك سال در زندان بودم خيلى دلم تنگ شد شبانگاهى تا به صبح متوسل به خاندان نبوت شدم و از خدا خواستم بحق آنها مرا نجات دهد هنوز دعايم تمام‏ نشده بود كه امام جواد وارد شد فرمود دلت تنگ شده است عرض كردم: آرى به خدا قسم.

فرمود: حركت كن دست به زنجيرهائى كه به آن بسته شده بودم زد باز شد دست مرا گرفت و از زندان خارج نمود با اينكه غلامها و زندانبانها ايستاده بودند و مرا ميديدند ولى قدرت حرف زدن نداشتند از زندان كه بيرون آمدم فرمود:

در پناه خدا ديگر نه تو مأمون را خواهى ديد و نه او تو را. ابا صلت گفت: بعد از آن تاكنون مأمون را نديده‏ام.

 

2.خبر دادن آقا امام رضا به هرثمه از نحوه ی شهادتشان و کیفیت حاضر کردن سم توسط مامون و اراده ی غسل دادن حضرت و امر به مانع شدن مامون از غسل دادن و ماجرای آشکار شدن آب سفید رنگ در قبر حضرت رضا علیه السلام و ماهی ها.

عيون: هرثمة بن اعين گفت: يك شب پيش مأمون بودم تا چهار ساعت از شب گذشت بعد مرا اجازه رفتن داد. خارج شدم نيمه شب كسى درب خانه‏ام را كوبيد يكى از غلامان جواب داد. گفت به هرثمه بگو آقايت تو را ميخواهد.

با عجله حركت كردم لباس پوشيدم به سرعت خدمت حضرت رضا عليه السّلام رسيدم غلام آن جناب از جلو رفت من نيز از پشت سرش ناگاه چشمم به آقا علي بن موسى الرضا افتاد كه در صحن خانه نشسته است.

فرمود: هرثمه گفتم: بلى آقای من فرمود: بنشين. نشستم. فرمود:

هر چه به تو ميگويم گوش كن و به خاطر بسپار نزديك سفر من به جانب خدا شده كه به اجداد طاهرين خود ملحق شوم ديگر آخر زندگى من است اين ستمگر تصميم گرفته مرا به وسيله انگور و خرماى مسموم بكشد اما انگور را بوسيله نخى كه در سم فرو ميبرد و نخ آلوده بسم مى‏شود آن را در انگور فرو ميبرد دستور داده يكى از غلامان دستش را آلوده به سم نموده آن را دانه ميكند تا دانه‏هاى انار در اين سم آلوده شود.

فردا مرا خواهد خواست انار و انگور زهر آلود را پيش من ميگذارد و درخواست خوردن ميكند من ميخورم كار تمام مى‏شود و مرگم فرا ميرسد وقتى مردم او خواهد گفت من به دست خويش او را غسل ميدهم وقتى اين حرف را زد به او بگو حضرت رضا عليه السّلام به من فرمود: به شما بگويم مبادا دست بگشائى براى غسل و كفن و دفن من اگر چنين كارى بكنى به زودى گرفتار عذابى خواهى شد كه قرار است تأخير افتد گرفتار يك ناراحتى خواهى شد كه از آن ميترسى اين حرف را بزنى دست بر ميدارد.

عرض كردم: آقاى من آنچه بفرمائيد انجام ميدهم فرمود وقتى كه دست از غسل دادن من برداشت ميرود در يكى از اطاقهاى بالاى قصرش مى‏نشيند كه بتواند محل غسل دادن مرا مشاهده كند ولى تو توجه داشته باش كه كارى به غسل دادن من نداشته باشى تا مى‏بينى خيمه سفيدى زده مى‏شود يك طرف حياط وقتى آن خيمه را ديدى مرا با لباسهايم ببر داخل آن خيمه خودت پشت خيمه بايست آنهائى كه با تو هستند پشت سر تو باشند خيمه را كنار نزنى كه مرا ببينى اگر چنين كنى هلاك خواهى شد.

مأمون از آن بالا ميگويد هرثمه مگر تو عقيده ندارى كه امام را بايد فقط امام غسل دهد اكنون چه كسى حضرت رضا را غسل ميدهد با اينكه پسرش محمّد در مدينه و حجاز است و ما در طوس.

در جوابش بگو، ما ميگوئيم: امام را واجب نيست غسل دهد كسى جز امام اگر يك نفر سركشى و تعدى نمود و او را غسل داد امامت او باطل نميشود به واسطه تجاوز و سركشى غسل دهنده و نه امامت امام بعدش باطل مى‏شود كه نگذاشته‏اند پدرش را غسل دهد. اگر حضرت رضا عليه السّلام در مدينه بود فرزندش آشكارا ايشان را غسل ميداد اكنون نيز جز او كسى غسل نميدهد ولى پنهانى.

وقتى خيمه برداشته شد مى‏بينى مرا در كفن پيچيده‏اند بدنم را داخل تابوتى بگذار و براى دفن ببريد.

موقع دفن مأمون مايل است قبر پدرش را قبله قبر من قرار دهد چنين چيزى امكان ندارد و كلنگ كه ميزنند به زمين اثر نميكند حتى به اندازه‏ى سر ناخنى كنده نميشود وقتى كوشش خود را كردند و نتوانستند، از طرف من به او بگو كه به من دستور داده يك كلنگ در قبله قبر پدرت بزنم قبرى آماده با ضريح‏ ديده مى‏شود.

وقتى اين قبر آشكار شد بدنم را در آن فرو نبريد تا از داخل ضريح آب سفيدى بالا بيايد تا قبر پر شود و مساوى با زمين گردد بعد يك ماهى به طول قبر در آن به حركت در مى‏آيد تا وقتى ماهى از نظر پنهان نشود و آب خشك نگردد مرا داخل قبر نكنيد پس از ناپديد شدن ماهى و خشك شدن آن مرا داخل قبر ميگذاريد و لحد مرا در همان ضريح قرار ميدهيد مگذار خاك بريزند داخل قبر، زيرا خود قبر پر مى‏شود عرض كردم بسيار خوب آقا. فرمود: هر چه ميگويم به ياد داشته باش و عمل كن مبادا مخالفت كنى.

گفتم: آقا! به خدا پناه ميبرم كه دستور شما را مخالفت كنم. هرثمه گفت:

بعد با گريه و اندوه خارج شدم و پيوسته چون اسفندی بر روى آتش ميسوختم كسى جز خدا از حالم خبر نداشت.

بعد مأمون مرا خواست پيش او رفتم همان جا بودم تا نزديك ظهر بعد گفت هرثمه! برو خدمت ابو الحسن سلام مرا به او برسان، بگو يا تشريف بياورد اينجا يا من خدمتش برسم اگر گفت ما ميرويم بگو تقاضا كرده زود تشريف بياوريد.

گفت خدمت حضرت رضا عليه السّلام رسيدم، تا چشمش به من افتاد فرمود: وصيت و سفارش مرا به خاطر دارى؟ گفتم: آرى. فرمود كفش مرا بياوريد ميدانم براى چه تو را فرستاده كفش آن جناب را آوردم به طرف مأمون رفت همين كه وارد مجلس مأمون شد خليفه از جاى حركت كرده آن جناب را در آغوش گرفت و پيشانى ايشان را بوسيد پهلوى خودش روى تخت نشاند ساعتى شروع به صحبت كردند بعد به يكى از غلامان دستور داد انگور و انار بياور.

هرثمه گفت: تا اين حرف را شنيدم نتوانستم خود را نگهدارم بدنم به ارتعاش افتاد و رنگم قرمز شدم ترسيدم متوجه شوند بعقب برگشتم تا خارج شدم و خودم را به گوشه‏اى انداختم.

نزديك ظهر متوجه شدم مولايم علی بن موسى الرضا عليه السّلام خارج شد و به منزل‏ برگشت بعد ديدم مأمورى بيرون آمد از پيش مأمون و در جستجوى پزشك و پرستار است، گفتم چه شده گفت: حضرت رضا عليه السّلام ناراحتى پيدا كرده. مردم نميدانستند و شك داشتند در اصل جريان ولى من يقين داشتم.

ثلث دوم شب صداى ناله بلند شد از ميان خانه حضرت رضا عليه السّلام گريه و زارى را شنيدم من هم با كسانى كه براى كشف جريان متوجه آن جناب شده بودند رفتم ديدم مأمون سر برهنه كرده گريبان چاك زده روى پا ايستاده گريه ميكند منهم در ميان جمعيت ايستادم نفسى سرد ميكشيدم فردا صبح مأمون مجلس تعزيت گرفت، بعد رفت به محلى كه آقا علی بن موسى الرضا عليه السّلام آنجا بود. گفت محلى را ترتيب دهيد ميخواهم آقا را غسل دهم من نزديك شدم و آنچه مولايم فرموده بود در مورد غسل و كفن و دفن گفتم.

گفت: بسيار خوب من كارى ندارم. گفت هر كار كه تو ميخواهى بكن.

ايستاده بودم خيمه‏اى زده شد پشت خيمه ايستادم هر كه در خانه بود پيش من ايستادند صداى تكبير و تهليل و تسبيح بلند بود صداى رفت و آمد ظرف و ريزش آب و بوى خوش كه تاكنون استشمام نكرده بودم بلند بود ناگهان مأمون صدايش بلند شد. گفت: هرثمه تو كه معتقد هستى امام را جز امام غسل نميدهد اكنون پسر حضرت رضا محمّد بن علی كجا است او در مدينه و ما در طوسيم.

گفتم: ما عقيده داريم كه امام را واجب نيست كسى جز امام غسل دهد اگر متجاوزى خودسرانه غسل داد امامت امام به واسطه غسل دادن او باطل نمى‏شود و نه امامت امام بعد كه نگذاشته‏اند پدرش را غسل دهد اگر حضرت رضا در مدينه بود او را پسرش محمّد آشكارا غسل ميداد اكنون نيز او غسل ميدهد ولى پنهانى.

مأمون سكوت كرد در اين موقع خيمه برداشته شد ديدم مولايم در كفن پيچيده شده است پيكر شريف آن جناب را در تابوت گذاشتم به جانب قبر برديم مأمون بر ايشان نماز خواند با حاضرين بعد آورديم به محل قبر. ديدم با كلنگ‏ زمين را حفر ميكنند پشت قبر هارون تا قبر او را قبله قبر حضرت رضا قرار دهند ولى كلنگها كارگر نيست و ذره‏اى از خاك را جدا نميكند. مأمون به من گفت:

ببين چطور خاك سخت شده و نميشود آن را حفر كرد.

گفتم: يا امير المؤمنين آن جناب به من دستور داده كه فقط يك كلنگ جلو قبر پدرت هارون الرشيد بزنم. گفت: وقتى يك كلنگ زدى چه می‏شود گفتم او فرموده نبايد قبر پدرت قبله قبرش باشد اگر من يك كلنگ بزنم قبرى آماده بدون كندن و كاويدن ظاهر مى‏شود كه در وسط آن ضريحى است.

مأمون گفت: سبحان اللَّه چه حرفهاى عجيبى! ولى نبايد از كار حضرت رضا تعجب نمود بزن ببينم چه مى‏شود.

هرثمه گفت: كلنگ را گرفتم و در جلو قبر هارون زدم قبرى كنده با ضريحى كه در وسطش بود آشكار شد مردم تماشا مى‏كردند.

مأمون گفت: بگذار بدنش را داخل قبر.

گفتم: يا امير المؤمنين به من دستور داده بدنش را پائين نبرم تا از درون قبر آب سفيدى بيرون آيد و قبر پر شود تا برابر زمين بعد يك ماهى به طول قبر در آن پيدا مى‏شود وقتى ماهى رفت و آب خشك شد آن جناب را كنار قبرش ميگذارم و كارى به لحد ندارم گفت هر چه دستور داده انجام ده.

هرثمه گفت: منتظر جوشيدن آب و آمدن ماهى شدم. ماهى پيدا شد و آب خشك گرديد مردم نگاه مى‏كردند پيكر آن جناب را كنار قبر گذاشتم داخل قبر به وسيله پارچه‏اى سفيد پوشيده شد كه من نيانداخته بودم. بدون اينكه من دست بزنم بدنش سرازير قبر شد بى‏آنكه احدى دست زده باشد.

مأمون به حاضرين اشاره كرد كه خاك بريزيد. گفتم چنين كارى نكنيد گفت پس چه كسى قبر را پر ميكند گفتم به من فرموده خاك نريزيد قبر خودش پر مى‏شود پس از پر شدن مقدارى هم از روى زمين بالا مى‏آيد.

مأمون به مردم اشاره كرد كارى نداشته باشيد.خاك دستهاى خود را به زمين ريختند قبر پر شد و بالا آمد از روى زمين به صورت مربع مأمون رفت من نيز بازگشتم.

بعد مرا در خلوت خواست، آنگاه گفت تو را به خدا قسم ميدهم راست بگو: چه از ابو الحسن علی بن موسى شنيدى؟

گفتم: هر چه فرموده بود برايت گفتم. گفت نه تو را به خدا راست بگو ديگر چه فرموده.

گفتم: يا امير المؤمنين از چه چيز ميپرسى؟ گفت: هرثمه آيا اسرارى غير از اينها به تو سپرده؟

گفتم: بلى. پرسيد چه چيز.

گفتم: جريان انار و انگور را نیز به من فرموده رنگ از چهره مأمون پريد گاهى زرد و گاهى قرمز ميشد و گاهى سياه.

بالاخره غسل كرد در همان حال غسل شنيدم ميگويند:

واى بر مأمون از خدا واى بر او از پيامبر خدا واى بر او از علی واى بر مأمون از فاطمه واى به مأمون از حسن و حسين واى بر او از علی بن الحسين اى واى از محمّد ابن علی و از جعفر بن محمّد و موسى بن جعفر واى بر مأمون از علی بن موسى الرضا به خدا اين زيان آشكار است اين كلمات را پيوسته تكرار مى‏كرد.

چون ديدم سخنان او به طول انجاميد من رفتم يك گوشه حياط نشستم.

مأمون از جاى حركت كرده نشست مرا صدا زد مثل آدمهاى مست بود گفت: به خدا قسم تو و هر كه در زمين و آسمان است نزد من از او عزيزتر نيست اگر بفهمم اين سخنان را به كسى گفته‏اى و يا نشانه‏اى بيابم خود را بكشتن داده‏اى.

گفتم: يا امير المؤمنين اگر يك كلمه از اين اسرار را از من شنيدى خونم برايت حلال باشد گفت: نه بخدا امكان ندارد بايد عهد و پيمان ببندى كه مخفی كنى و دو مرتبه بازگو نكنى. عهد و پيمانى محكم از من گرفت همين كه‏ چند قدم رفتم دست‏هاى خود را بر هم كوبيده گفت: «يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَ لا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللَّهِ وَ هُوَ مَعَهُمْ إِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى‏ مِنَ الْقَوْلِ وَ كانَ اللَّهُ بِما يَعْمَلُونَ مُحِيطاً» از مردم مخفی میدارند ولی از خدا نمیتوانند مخفی کنند در حالی که خدا همراه آنان بود در زمانی که شب را به صبح میرساندند به آن قولی که خداوند از آن راضی نیست و خداوند به آنچه انجام میدادند احاطه دارد.

امام رضا علیه السلام
امام رضا علیه السلام

3.حضرت رضا علیه السلام به یکی از شیعیانی که اموالش را غارت کرده بودند و دندانهایش را شکسته بودند در خواب فرمودند سعد کوبیده در جای دندان ها بگذار تا خوب شود و دندان هایش شفا یافت و بعد وقتی در بیداری خدمت حضرت رسید ایشان فرمودند نتیجه ی سفارشم را دیدی؟

گفت: وقتى حضرت رضا عليه السّلام وارد خراسان شد شيعيان از اطراف به او توجه نموده از آن جمله علی بن اسباط با مقدارى هديه و پيشكش به همين تصميم عازم خراسان شد دزدان قافله را ربودند اموال او و هديه‏ هايش را بردند و ضربتى به دهانش زدند دندانهاى عقب دهانش افتاد برگشت به دهى كه در آن نزديكى بود.

در آنجا خوابيد حضرت رضا عليه السّلام را در خواب ديد به او فرمود محزون مباش هدايا و اموالت به من رسيد اما گوش كن در باره دندانهاى پيشين خود سعد كوبيده را در دهان بگذار.

گفت: از خواب بيدار شدم مقدارى سعد كوبيده را در دهان قرار داد. خداوند دندان‏هاى عقب دهانش را به او برگردانيد. وقتى خدمت حضرت‏ رضا عليه السّلام رسيد فرمود آنچه در باره سعد به تو سفارش كرده بودم نتيجه ‏اش را مشاهده كردى؟

اينك داخل اين انبار برو. آن شخص داخل شد ديد تمام مالها و هديه‏ هايش آنجا است بدون كم و زياد.

 

4.ماجرای جالب مرحمت کردن کیسه ی طلایی که روی یکی از آنها نوشته شده بود 26 دینار برای قرض و 24 دینار برای خانواده و محو شدند این نوشته.

عيون: ج 2 ص 218- ابو محمّد غفارى گفت مبتلا به قرض سنگينى شدم با خود گفتم راه چاره‏اى براى پرداخت قرضم نيست مگر پناه ببرم به مولايم علي بن موسى الرضا عليه السّلام. سحرگاه به منزل آن جناب رفتم اجازه خواستم. اجازه داد همين كه وارد شدم قبل از اينكه چيزى بگويم فرمود ابو محمّد ميدانم منظور تو چيست قرضت به گردن ما.

شب كه شد براى افطار غذا آورد با هم خورديم فرمود امشب اينجا ميخوابى يا ميروى؟.

عرض كردم آقا اگر حاجت مرا روا سازى رفتن برايم بهتر است دست زير فرش برد و مقدارى پول به من داد گرفتم و خارج شدم نزديك چراغ رفته نگاه كردم تمام طلاى ناب قرمز و زرد است، اول دينارى كه بدستم رسيد چنان به چشمم خورد كه نوشته است روى آن: «ابو محمّد پنجاه دينار است كه بيست و شش دينار آن براى قرضت و بيست و چهار دينار ديگر براى مخارج خانواده‏ات» صبحگاه هر چه جستجو كردم آن دينار را نيافتم ديدم همان پنجاه دينار درست است.

 

5.شخصی در رویای صادقه از پیامبر اکرم 18 عدد خرما دریافت کرد و بعد از چند روز خدمت امام هشتم رسید و حضرت را با همان کیفیتی که پیامبر را دیده بود مشاهده کرد و حضرت 18 خرما به او دادند و وقتی درخواست اضافه کرد حضرت فرمودند اگر پیامبر بیشتر داده بود بیشتر میدادم.

عيون اخبار الرضا: ابى حبيب نباجى گفت: در خواب پيغمبر اكرم را ديدم كه به نباج آمد و وارد همان مسجدى شد كه حاجيان هر سال در آن مسجد وارد ميشوند من در خواب خدمت ايشان رفتم سلام كرده ايستادم در مقابل ايشان طبقى از خوشه‏هاى خرماى معروف به صيحانى مدينه بود.

پيغمبر اكرم دست دراز كرده يك مشت خرما به من داد گرفته شمردم هجده عدد خرما بود با خود تعبير كردم به تعداد هر خرما يك سال زنده خواهم بود.

بيست روز گذشت در مزرعه‏اى كه داشتم مشغول كار بودم يك نفر آمده خبر آورد كه حضرت رضا عليه السّلام در مدينه آمده و در همان مسجد وارد شده است ديدم مردم با عجله به آن طرف ميروند من هم رفتم ديدم امام در همان جايى كه پيغمبر نشسته بود نشسته است زير آن جناب حصيرى فرش است همان طور كه در خواب پيغمبر را روى حصير ديدم. مقابل حضرت رضا نيز طبق خرمائى از نوع صيحانى قرار داشت سلام كردم جواب مرا داد و مرا نزديك خود خواست يك مشت خرما به من داد شمردم مطابق با همان تعدادى بود كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم به من داده بود عرض كردم بيشتر لطف فرمائيد يا بن رسول اللَّه! فرمود: اگر پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم بيشتر داده بود بيشتر ميدادم.

 

6.امام هشتم جواب سوالاتی را دادند که در نامه ی بزنطی نوشته نشده بود و فقط در ذهن او بود و میخواست آن ها را از حضرت حضورا سوال کند.

عيون: بزنطى گفت: من در امامت حضرت رضا مشكوك بودم نامه‏اى براى آن جناب نوشتم اجازه خواستم خدمتش برسم در دل تصميم داشتم وقتى خدمتش رسيدم از سه آيه سؤال كنم كه برايم مشكل مينمود.

جواب نامه‏اش چنين رسيد: خدا ما و شما را نگه دارد آنچه تقاضا نموده بودى در مورد اجازه آمدن پيش ما اكنون امكان پذير نيست و تو نميتوانى بيائى در آينده خواهى آمد اينها بسيار سخت گرفته‏اند و نميگذارند كسى پيش من بيايد جواب آن چند آيه‏اى كه در دل تصميم سؤالش را داشته بودم نيز براى من نوشته بود با اينكه به خدا هيچ كدام را در نامه ننوشته بودم خيلى تعجب كردم از آنچه در نامه نوشته بود نميدانستم كه همين نامه جواب من است تا اينكه متوجه جواب سه آيه شدم آنگاه منظور از نامه را فهميدم.

 

7.امام رضا بزنطی را از عجب و تکبر نجات دادند با بیان مطالبی که در ذهن او بود.

بزنطى گفت حضرت رضا عليه السّلام الاغى را برايم فرستاد سوار شده خدمتش رسيدم مدتى از شب گذشت در خدمتش بودم خواستم حركت كنم.

فرمود خيال نميكنم بتوانى به شهر برگردى گفتم صحيح است فدايت شوم. فرمود شب اينجا پهلوى ما باش فردا صبح برو در پناه خدا. عرض كردم همين كار را ميكنم به كنيز فرمود رختخواب خودم را كه در آن ميخوابم برايش بيانداز و بالش خودم را زير سر او بگذار. من در دل با خود گفتم كسى هست كه نائل به مقامى شود كه من امشب نائل شدم چنان خداوند مرا مقرب امام عليه السّلام گردانيد و آنقدر به من لطف فرمود كه احدى از اصحاب را چنين مورد لطف قرار نداده. الاغ خود را فرستاد سوار شدم رختخواب خود را برايم انداخت كه در آن بخوابم و سر بر بالش امام بگذارم هرگز كسى از اصحاب چنين امتيازى را نيافته.

من همين خيالها را در دل ميكردم امام عليه السّلام نيز پهلويم نشسته بود فرمود احمد حضرت امير المؤمنين عليه السّلام به عيادت زيد بن صوحان رفت زيد اين موفقيت را بر مردم افتخار ميكرد مبادا با خود فخر كنى در راه خدا خوار و كوچك باشى توكل بر او بنما اين فرمايش را فرموده از جاى حركت كرد.

امام رضا علیه السلام
امام رضا علیه السلام

8.ظاهر شدن و مخفی شدن چشمه ی آب.

عيون: محمّد بن حفص گفت غلام موسى بن جعفر عليه السّلام برايم نقل كرده گفت در خدمت حضرت رضا عليه السّلام بوديم با چند نفر ديگر در يك بيابان. تشنگى شديدى بر ما و چارپايان مستولى شد كه ترس از تلف شدن داشتيم. حضرت رضا عليه السّلام محلى را توصيف نمود فرمود به آنجا برويد آب خواهيد يافت به آن محل رفتيم آب بود خودمان و چارپايان سيراب شديم و هر كه در قافله بود سير آب شد.

بعد كوچ كرديم فرمود برويد همان چشمه را پيدا كنيد هر چه جستجو كرديم اثرى از چشمه نبود جز فضله شتران چيزى نيافتيم همين جريان را براى مردى كه اولاد قنبر بود نقل كردم او مدعى بود كه صد و بيست سال دارد آن مرد جريان را برايم بدون كم و كاست نقل كرد گفت من نيز در همان قافله در خدمت حضرت رضا بودم‏ او ميگفت آن راه منتهى ميشد به خراسان.

 

9.پیشگویی امام هشتم از زوال قدرت آل برامکه و همچنین پیشگویی حضرت از دفن شدنشان در کنار هارون الرشید.

عيون اخبار الرضا: مسافر گفت در منى خدمت حضرت رضا عليه السّلام بودم ‏يحيى بن خالد با گروهى از آل برمك رد شدند. حضرت فرمود: چقدر بيچاره‏اند اينها نميدانند امسال چه بر سر آنها خواهد آمد. سپس فرمود از همه عجيب‏تر داستان من و هارون است كه مانند اين دو انگشت من است انگشتان خود را بهم چسبانيد مسافر گفت معنى اين جمله امام را نفهميديم تا آن جناب را پهلوى هارون دفن كرديم.

 

10.وقتی یکی از شیعیان قصد کشتن شخصی که به امام اهانت کرده بود را داشت نامه ی حضرت به دستش رسید که از قتل او منصرف شود.

بصائر: احمد بن عمر حلال گفت: روزى اخرس (نام شخصی) در مكه نسبت به حضرت رضا عليه السّلام بدزبانى كرد و نسبت‏هاى ناشايست داد. وارد مكه شدم و كاردى خريدم. همين كه چشمم به او افتاد قسم به خدا ياد كردم كه او را وقتى از مسجد خارج شد بكشم. جلو درب مسجد ايستادم ناگهان نامه‏ى حضرت رضا عليه السّلام رسيد:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ*- تو را قسم ميدهم به حق خود بر تو كه دست از اخرس بردارى خدا پشتيبان و كفيل من است.

 

11.حضرت با شلاق خطی روی زمین کشیدند و از آن شمش طلائی بیرون آوردند و به یکی از شیعیان که درخواست مالی داشت عطا کردند.

ختصاص: ابراهيم بن موسى گفت: خيلى اصرار كردم در مورد درخواستى كه از حضرت رضا عليه السّلام داشتم مرتب مرا وعده ميداد روزى بيرون آمد برای استقبال فرماندار مدينه. من در خدمتش بودم رسيد به نزديك قصر فلان (اسم مکانی) . فرود آمد زير چند درخت من نيز پائين شدم كس ديگرى با ما نبود.

عرض كردم آقا عيد نزديك است و من يك درهم ندارم. با شلاق خطى روى زمين كشيد بعد دست به زمين زد و از داخل آن شمش طلائى بيرون آورد فرمود بگير از اين بهره ببر ولى آنچه مشاهده كردى پنهان كن‏.

 

12.حضرت با دست شمش هایی از طلا از زمین خارج کردند و سوالی که در ذهن یکی از شیعیان شکل گرفت را جواب دادند.

خرايج: اسماعيل بن ابى الحسن گفت در خدمت حضرت رضا بودم دست به جانب زمين برد مثل اينكه چيزى را ميگشايد در اين موقع چند شمش طلا نمودار شد.

باز دست بزمين كشيد طلاها پنهان گرديد با خود گفتم اگر يك شمش به من بدهد خيلى خوب است. فرمود نه وقت آن هنوز نرسيده.

توضيح: يعنى بيرون آوردن خزائن زمين و تصرف ما در آنها مربوط به زمان قائم عليه السّلام است.

 

13.امام با شخصی که از هند در جستجوی امام آمده بودند با لهجه ی هندی صحبت کردند و جواب سوالاتش را دادند و دست بر روی لب های او کشیدند و او را مسلط به زبان عربی نمودند.

خرايج- ابو اسماعيل هندى گفت: در هند شنيدم خداوند روى زمين حجتى دارد در جستجوى او بر آمدم تا مرا راهنمائى به حضرت رضا عليه السّلام كردند خدمت آن جناب رسيدم با اينكه يك كلمه عربى ياد نداشتم به زبان هندى سلام كردم با همان لهجه خودم جواب داد، من به زبان هندى با ايشان صحبت ميكردم آن جناب نيز به همان زبان جوابم را ميداد.

عرض كردم من در هند شنيدم خداوند در ميان عرب حجتى قرار داده در جستجوى او بر آمدم، به زبان هندى فرمود: آرى من همان حجت هستم بعد فرمود هر چه مايلى بپرس. هر سؤالى داشتم پرسيدم وقتى خواستم از جاى حركت كنم عرض كردم من عربى ياد ندارم از خدا بخواه مرا به اين زبان مطلع گرداند تا بتوانم صحبت كنم دست مبارك خود را بر روى لبهاى من ماليد از همان دم شروع كردم به عربى صحبت كردن.

 

14.یکی از شیعیان از حضرت درخواست اجازه برای سفر تجاری میکند و حضرت در مرتبه ی اول منع میکنند و در مرتبه ی دوم اجازه میدهند.

عيون: ابو محمّد مصرى گفت حضرت رضا عليه السّلام آمد. نامه‏اى خدمت ايشان نوشته تقاضا كردم اجازه دهد به جانب مصر براى تجارت بروم. در جواب نوشت تا وقتى خدا بخواهد همين جا بمان دو سال ماندم سال سوم رسيد باز نامه نوشته‏ اجازه خواستم در جواب نوشت: برو با بركت خداوند تو را حفظ ميفرمايد وضع تغيير خواهد كرد. خارج شدم در اين سفر سود فراوان بردم ضمناً در بغداد اغتشاش و هرج و مرجى اتفاق افتاد كه من از اين آشوب آسوده بودم.

 

15.امام یکی از شیعیان را دعوت به صبر کردند قبل از مبتلا شدن به بیماری.

خرايج: ابو محمّد رقى گفت: خدمت حضرت رضا عليه السّلام رسيده سلام كردم شروع كرد با من به صحبت و سؤال كردن در بين فرمود ابو محمّد خداوند بنده مؤمنى را به بلائى گرفتار نميكند كه در آن بلا صبر كند مگر اينكه به اندازه شهيدى به او پاداش خواهد داد. گفت قبل از فرمايش امام صحبتى از بيمارى و مرض در كار نبود اين سخن امام را بى‏مناسبت دانستم با خود حرفى زدم كه شرمنده‏ام. گفتم با مردى كه به او احترام مى‏گذارم صحبت ميكنم ولى در بين سخن از بيمارى به ميان مى‏آورد با اينكه جاى اين حرف نيست.

امام را وداع كرده از خدمتش مرخص شدم و به دوستان خود رسيدم حركت كرده بودند از همان شب پايم درد گرفت با خود گفتم اين به واسطه عيبجوئى است كه كردم فردا صبح ورم كرد و پيوسته ورمش شديد ميشد يادم از فرمايش امام آمد به مدينه كه رسيدم چرك كرد و جراحت بزرگى شد كه خوابم نمى‏برد و دوستانم را از خواب انداخته بودم فهميدم آن فرمايشى كه سخن از بيمارى به ميان آورد به واسطه همين پيش آمد بود. بيش از پانزده ماه بسترى بودم.

راوى گفت بعد آن شخص خوب شد سپس در هر دو پا گرفتار اين بيمارى شد و از دنيا رفت.

 

16.امر امام باعث نجات شیعه ای که متهم به تشیع شده بود گردید.

خرايج: احمد بن عمره گفت: خدمت حضرت رضا عليه السّلام رفتم زنم حامله بود عرض كردم يا ابن رسول اللَّه من وقتى آمدم زنم حامله بود دعا بفرمائيد خداوند پسرى به من عنايت كند فرمود او پسر است ولى اسمش را عمر بگذار عرض كردم من تصميم دارم علي بگذارم و به خانواده‏ام نيز سفارش همين اسم را كرده‏ام.

فرمود: نه. عمر بگذار.

وارد كوفه شدم فرزندى برايم متولد شده بود كه علي نام داشت ولى نام او را عوض كردم عمر گذاشتم همسايگان گفتند ديگر هر چه در باره تو بگويند قبول نميكنيم فهميدم امام عليه السّلام صلاح مرا بهتر متوجه بود از خودم.

 

17.هدایت افرادی که در امامت حضرت شک داشتند با فراخواندن بچه آهو و اخبار غیبی.

خرايج: عبد اللَّه بن شبرمة گفت: حضرت رضا عليه السّلام از ما رد شد در حالى كه ما در مورد امامت آن آقا بحث ميكرديم پس از اينكه خارج شد من و تيم بن يعقوب سراج كه از اهالى برمه بود در خدمت آن جناب بوديم ولى هر دو زيدى مذهب و مخالف امامت ايشان بوديم وقتى ميان بيابان رسيديم ناگهان گله‏اى آهو پيدا شد حضرت رضا اشاره به يك بره آهو نمود آمد تا روبروى امام عليه السّلام ايستاد حضرت رضا جلو رفت و سر او را با دست ماليد و بلند كرده به دست غلام خود داد بره آهو دست و پا ميزد كه برگردد پيش همراهان خود. امام عليه السّلام با او سخنى گفت كه آرام شد.

بعد فرمود: عبد اللَّه ايمان نمى‏آورى. عرض كردم چرا آقا شما امام و حجت خدا بر خلق من از مذهبى كه داشتم توبه كردم بعد به آهو فرمود برگرد.

آهو رفت در حالى كه از چشمانش اشك جارى بود خود را بامام عليه السّلام ماليد وصدائى كرد. حضرت رضا فرمود: مى‏دانى چه ميگويد؟ عرض كردم خدا و پيغمبر و فرزند پيامبر مى‏دانند فرمود: میگويد مرا خواستى اميدوار شدم كه از گوشتم خواهى خورد وقتى دستور دادى برگردم محزون شدم.

 

18.خبر دادن حضرت از پولی که به یکی از شیعیان میرسد.

خرايج: ص 307- فضل بن يونس گفت: ما به قصد مكه خارج شديم به مدينه كه رسيديم هارون الرشيد در آنجا بود تصميم حج داشت حضرت رضا عليه السّلام به ديدن من آمد در موقعى كه گروهى از دوستان حضور داشتند و سفره گسترده بود.

غلام آمده گفت: مردى بنام ابو الحسن اجازه ميخواهد. گفتم اگر همان ابو الحسن كه من ميشناسم باشد تو آزادى. از اطاق بيرون شدم ديدم حضرت رضا عليه السّلام است عرض كردم بفرمائيد داخل شد پس از غذا فرمود امير المؤمنين براى حسين بن زيد ده هزار دينار به تو حواله داده اين پول را به او بده عرض كردم قسم به خدا چنين پولى پيش من ندارد اگر اين پول را بدهم از دستم خواهد رفت اگر شما صلاح بدانيد هر چه بفرمائيد انجام ميدهم. فرمود: اين پول را به او بده به تو برگشت خواهد كرد قبل از اينكه به وطن خود برسى. آن پول را دادم همان طورى كه فرموده بود به من برگشت كرد.

 

19.خداوند در بین تبت و بلخ سرزمینی دارد که طلا در آن درست میشود و نگهبان آن را مورچه هایی که اگر به موجودی برخورد کنند آن تکه تکه میکنند قرار داده.

خرايج: احمد بن عمر حلال گفت به حضرت رضا عليه السّلام عرض كردم فدايت شوم من از اين شخص بر شما بيم دارم (منظورش هارون بود) فرمود مرا از طرف او هيچ ناراحتى نخواهد رسيد خداوند سرزمين‏هائى دارد كه طلا در آنجا ميرويد خداوند اين سرزمين را به وسيله ضعيف‏ترين موجودات نگهدارى ميكند اگر فيل هم بخواهد از آنجا عبور كند نميتواند.

وشاء گفت: من از امام سؤال كردم آن سرزمين كجاست قبل از اين سؤال حديث را شنيده بودم گفتند بين بلخ و تبت است كه در آنجا طلا ميرويد در آن سرزمين مورچه‏هاى بزرگى شبيه سنگ وجود دارد كه طوقى در گردن دارند (حتی) پرنده از آنجا عبور نميكند چه رسد به ديگران، شب در لانه خود مخفى ميشوند و روز بيرون مى‏آيند گاهى به وسيله مركب‏هاى سوارى كه سى فرسخ را در يك شب طى ميكنند از اين محل عبور مى‏نمايند بدون اينكه به آنها آب و علفى بدهند بارشان را سنگين ميكنند و از اين سرزمين خارج ميگردند. مورچه‏ها از قافله تعقيب ميكنند به هر چه برسند پاره پاره مى‏كنند مثل باد در راه رفتن سرعت دارند گاهى بوسيله گوشتى كه قبلا آماده كرده‏اند اين مورچه‏ها را سرگرم ميكنند در سر راه براى آنها ميريزند و گر نه در صورتى كه به آنها برسند خود و مال سوارى آنها را پاره پاره مى‏كنند.

 

20.مردی که میخواست با کارد حضرت را به شهادت برساند به علت قبول ولایت عهدی و جواب حضرت.

خرايج: محمّد بن زيد گفت: در خدمت حضرت رضا بودم آن موقعى كه وليعهد مأمون بود مردى از خوارج كه در دست كاردى مسموم داشت وارد شد او به دوستان خود گفته بود ميروم پيش اين كسى كه مدعى است پسر پيغمبرم و ولى عهد مأمون شده ببينم چه دليلى براى اين كار خود دارد.

اگر دليل قانع‏كننده‏اى داشت قبول ميكنم و گر نه مردم را از دستش آسوده نمايم.

وارد شد. حضرت رضا به او فرمود جواب سؤالت را مى‏دهم مشروط بر اينكه يك شرط را بپذيرى.

گفت چه شرط. فرمود به شرط اينكه اگر جواب سؤالت را دادم و قانع شدى كاردى كه در آستين پنهان كرده‏اى بشكنى و دور بيندازى. مرد خارجى مذهب متحير ماند و كارد را خارج نموده دسته‏اش را شكست.

آنگاه پرسيد چرا ولايتعهدى اين ستمگر را پذيرفتى با اينكه آنها را كافر ميدانى؟ و تو پسر پيامبرى چه واداشت شما را بر اين كار. فرمود بگو ببينم اينها در نظر تو كافرند يا عزيز مصر و اطرافيانش مگر اينها به وحدانيت‏ خدا قائل نيستند با اينكه آنها نه خدا را ميشناختند و نه موحد بودند يوسف پسر يعقوب پيغمبر و پدرش نيز پيامبر بود به عزيز مصر كه كافر بود گفت: مرا وزير دارائى خود قرار ده كه مردى وارد و امين هستم و با فرعونها نشست و برخاست ميكرد. من از اولاد پيامبرم مرا به اين كار مجبور كرد و به زور مرا وادار كرد چرا كار مرا نمى‏پسندى و از من خوشت نمى‏آيد. گفت ايرادى بر شما نيست من گواهى ميدهم كه تو پسر پيامبرى و راست ميگوئى.

 

21.خبر دقیق حضرت از زمان مرگ علی بن ابی حمزه بطائنی و ورود نکیر و منکر در قبر.

حسن بن علي وشاء گفت حضرت رضا عليه السّلام مرا از مرو خواست فرمود امروز علي بن ابى حمزه بطائنى مرد و همين ساعت او را در قبر گذاشتند و دو ملك وارد قبر او شده از خدايش سؤال كردند گفت: اللَّه. بعد پرسيدند پيغمبرت كيست؟

گفت: محمّد. گفتند امام تو كيست گفت: علي بن ابى طالب. پرسيدند بعد از او گفت:

حسن بن علي از امام بعد پرسيدند گفت حسين بن علي بعد از آن جناب را علي بن حسين تعيين كرد پس از زين العابدين گفت محمّد بن علي و بعد از ايشان جعفر بن محمّد و پس از او موسى بن جعفر بعد پرسيد پس از موسى بن جعفر كيست زبانش بند شد او را شكنجه كرده گفتند بعد از موسى بن جعفر كيست ساكت شد.

به او گفتند موسى بن جعفر به تو چنين دستورى را داد؟ بعد او را با حربه‏اى از آتش چنان زدند كه قبرش آتش گرفت تا روز قيامت ميسوزد. گفت من از خدمت حضرت رضا خارج شدم و تاريخ فوتى را كه امام فرموده بود يادداشت كردم. طولى نكشيد كه نامه‏ى كوفيان رسيد كه خبر از فوت بطائنى ميدادند در همان روز و نوشته بودند كه در همان ساعت او را به قبر سپرده‏اند.

 

22.امام رضا با سکه هایی که در یک طرفش نوشته بود ما شما را فراموش نکردیم قرض یکی از شیعیان را پرداخت کرد.

در روضه مينويسد: عبد اللَّه بن ابراهيم غفارى در يك خبر طولانى گفت:

شخصى كه از من طلبكار بود خيلى براى طلب خود سخت گرفت و مرا آزرد همين كه مرا رها كرد فورى به طرف صريا رفتم تا با حضرت رضا عليه السّلام درباره بدهكارى ام با آن طلبكار صحبت كند. خدمت ايشان رسيدم سفره گسترده بود فرمود غذا بخور. غذا خوردم سفره برچيده شد امام عليه السّلام با من شروع به صحبت كرد بعد فرمود اين جانماز را بلند كن وقتى بلند كردم زيرش سيصد و چند دينار بود. در روى يك دينار نوشته بود: لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ* مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ‏ و علي از خاندان او است. در طرف ديگر نوشته بود: ما تو را فراموش نكرده‏ايم اين پولها را بردار و قرض خود را بپرداز و بقيه را صرف در مخارج خانواده خود بكن.

 

23.شخصی 7 عدد مو خدمت امام رضا آورد و ادعا کرد که موی پیامبر است و امام فرمودند 4 تای از آن برای پیامبر است و باقی خیر و برای اثبات ادعا آن را بر آتش گذاشتند و 3 عدد مو سوخت ولی مو های پیامبر درخشید.

مناقب: مردى از اولاد انصار يك جعبه نقره‏اى كه قفل داشت خدمت حضرت رضا آورده گفت كسى چنين هديه‏اى براى شما نياورده درب آن را گشود و هفت دانه مو بيرون آورد. گفت اين موى پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم است حضرت رضا عليه السّلام چهار دانه آن را جدا كرده فرمود اينها موى پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله و سلم است آن مرد به ظاهر قبول كرد ولى در باطن قبول نداشت.

حضرت رضا عليه السّلام او را از اين ترديد خارج كرد. سه دانه موى باقيمانده را روى آتش گذاشت آتش گرفت و سوخت ولى آن چهار دانه موى ديگر را كه بر آتش گذاشت مثل طلا درخشيد.

 

24.یکی از شیعیان از حضرت درخواست زنده کردن پدر و مادرش را کرد و حضرت هر دو را تا 10 روز برایش زنده کردند.

كتاب نجوم: محمّد بن جرير طبرى از مفيدين جنيد شامى نقل ميكند كه گفت خدمت حضرت رضا عليه السّلام رسيده عرض كردم مردم خيلى از كارهاى شگفت انگيز شما صحبت ميكنند اگر يكى از آنها را به من هم نشان بدهى آن را تعريف ميكنم فرمود چه ميخواهى؟

عرض كرد پدر و مادرم را برايم زنده كنى. فرمود: برو بخانه‏ات هر دو را زنده كرده‏ام. گفت به خدا قسم وارد خانه شدم هر دو در خانه نشسته بودند و مدت ده روز با من بودند باز خداوند جان آن دو را گرفت.

 

25.بالابردن باد پرده را برای حضرت در هنگام ورود و خروج از مجلس.

كشف الغمه، محمّد بن طلحه گفت: وقتى مأمون حضرت رضا را وليعهد و جانشين خود قرار داد بعضى از اطرافيان مأمون ناراضى بودند و ميترسيدند كه خلافت از خاندان بني عباس خارج شود و منتقل به خاندان فاطمى عليهم السّلام‏ گردد به همين جهت از حضرت رضا خوششان نمى‏آمد، عادت حضرت رضا اين بود كه هر وقت مى‏آمد پيش از مأمون كسانى كه در اطاق جلو بودند از جاى حركت ميكردند و سلام كرده پرده را بالا ميگرفتند تا داخل شود وقتى اين ناراحتى را نسبت به آن جناب پيدا كردند با هم قرار گذاشتند كه وقتى امام آمد و خواست پيش مأمون برود به او توجه نكنند و پرده را برندارند.

در همان بين كه نشسته بودند حضرت رضا وارد شد بدون اختيار سلام كردند و پرده را طبق عادت قبلى برداشتند وقتى امام داخل شد يك ديگر را سرزنش كردند كه چرا بر خلاف قرارداد عمل كرده‏اند گفتند مرتبه ديگر كه آمد، پرده را برنميداريم. باز در آن روز وقتى امام عليه السّلام وارد شد از جاى حركت كرده سلام كردند و ايستادند و پرده را برنداشتند خداوند باد شديدى فرستاد و پرده را بلند كرد بيشتر از مقدارى كه آنها برميداشتند وقتى وارد شد باد از وزش ايستاد و پرده به جاى خود برگشت در موقع برگشتن باد دو مرتبه وزيد و زير پرده زد آن را بالا برد تا امام خارج گرديد بعد دو مرتبه باد ايستاد و پرده برگشت.

پس از رفتن امام عليه السّلام رو به يكديگر نموده گفتند ديديد؟! بعضى از آنها گفتند اين مرد را نزد خدا منزلتى است و خداوند به او توجه دارد مگر نديديد كه وقتى پرده را برنداشتيد بادى وزيد و پرده بالا رفت خداوند باد را در اختيار او گذاشت براى بلند كردن پرده چنانچه در اختيار سليمان بود باز گرديد و او را خدمتگزارى كنيد.

 

26.زینب کذابه و امام هشتم علیه السلام.

نقل شده كه در خراسان زنى به نام زينب بود ادعا ميكرد من علوى هستم و از نژاد فاطمه زهرايم و نسب خود را براى اهل خراسان به آنها وصل ميكرد. اين سخن را حضرت رضا عليه السّلام شنيد. نسب او را صحيح نميدانست از پى او فرستاد و نسبش را رد كرده فرمود اين دروغ‏گو است. آن زن نادانى كرده گفت همان طورى كه نژاد مرا رد كردى من نيز نسب تو را رد ميكنم. استاندار خراسان محلى داشت كه حيوانات درنده را در آنجا نگهدارى ميكردند براى انتقام گرفتن از خرابكاران و آن محل را بركة السباع ميناميدند.

غيرت علوى در حضرت رضا علیه السلام به جوش آمده او را پيش استاندار برده فرمود:

اين زن بر على و فاطمه عليهما السّلام دروغ مى‏بندد و از نژاد آن دو نيست. اگر واقعا پاره تن علي و فاطمه باشد گوشت او بر درندگان حرام است او را ميان درندگان بياندازيد در صورتى كه راستگو باشد درندگان با وى كارى ندارند اگر دروغگو باشد پاره پاره‏اش ميكنند.

زن كه اين پيشنهاد را شنيد گفت خودت اول برو پيش درندگان اگر راست ميگوئى به تو كارى ندارند امام عليه السّلام در جواب او چيزى نفرموده از جاى حركت كرد. استاندار گفت كجا ميرويد فرمود پيش درندگان به خدا قسم پائين ميروم و داخل آنها ميشوم. استاندار و اطرافيان از جاى حركت كرده آمدند و درب بركة السباع را باز كردند حضرت رضا عليه السّلام پائين رفت مردم از بالاى «بركة السباع» گودال درندگان تماشا ميكردند همين كه به آنها رسيد همه بر روى دو پا و دم بر زمين نشستند امام عليه السّلام پيش يكى يكى آنها مى‏آمد و صورت و سرش را دست ميكشيد آن درنده با حالت تضرع آميز صدا ميداد تا تمام آنها را مورد ملاطفت قرار داد بعد خارج شد در حالى كه مردم تماشا ميكردند.

فرمود: اين دروغگو را نيز بفرست تا راست و دروغ او بر تو كشف بشود.

زن از پائين رفتن امتناع ورزيد استاندار او را مجبور كرد و دستور داد به مأمورين كه او را به زور در گودال درندگان بياندازند همين كه چشم درندگان به او افتاد حمله كرده او را پاره پاره كردند. نامش در خراسان مشهور به زينب كذابه شد و داستان او در اين ناحيه مشهور است.

 

27.وقتی آب روی دست حضرت ریخته میشد از لابه لای انگشتان مبارک طلا خارج میگردید.

علي بن محمّد كاشانى گفت: يكى از اصحاب گفت: مال زيادى را خدمت حضرت رضا عليه السّلام بردند. از آوردن آن مال شاد نشد. از اين وضع غمگين شده با خود گفتم چنين پولى را براى امام آوردم ولى خوشحال نشد. فرمود غلام طشت با آب بياور و روى صندلى نشست دستور داد به غلام كه آب بريزد از بين انگشتانش طلا مى‏ريخت بعد توجهى به من نموده فرمود كسى كه چنين باشد اهميت نمى‏دهد به آنچه برايش بياورند.

 

28.یکی از خواهران امام از ایشان درخواست شنیدن سخنان کسی که امام با او صحبت میکردند ولی دیگران نه صدای او را میشنیدند و نه او را میدیدند را کرد و حضرت فرمودند اگر بشنوی یک سال مریض میشود و خواهر حضرت قبول کرد و با معجزه ی ایشان آن صدا را شنید و یک سال به تب مبتلا شد.

كافى: محمّد بن حجرش گفت: حكيمه دختر موسى بن جعفر عليه السّلام به من گفت ديدم حضرت رضا جلو درب هيزم خانه ايستاده و آرام با شخصى صحبت ميكند با اينكه كسى آنجا حضور نداشت عرض كردم آقاى من با كه حرف ميزنيد فرمود: اين شخص عامر زهرائى كه آمده تقاضاى دعا ميكند و از درد خود شكايت دارد عرض كردم آقا ميل دارم سخن او را بشنوم. فرمود اگر بشنوى يك سال بيمار خواهى شد، عرض كردم مايلم بشنوم فرمود گوش كن. صدائى شبيه صفير شنيدم همان دم تب عارض من شد يك سال تب داشتم.

 

29.اخبار غیبی حضرت از محل دقیق پارچه به حسن ب علی وشاء برای ایمان آوردن به حضرت.

عيون المعجزات: حسن بن علي وشاء گفت: به طرف خراسان رفتم با خود مقدارى جنس براى فروش داشتم شب وارد مرو شدم آن زمان واقفى مذهب بودم غلام سياهى كه شباهت به اهل مدينه داشت پيش من آمده گفت مولايم ميفرمايد: آن پارچه سياهى كه همراه دارى برايم بفرست ميخواهم به وسيله آن غلام خود را كفن كنم كه از دنيا رفته. گفتم آقاى تو كيست؟

گفت: حضرت رضا عليه السّلام گفتم با من پارچه و لباسى نيست هر چه داشتم در راه فروختم. رفت دو مرتبه برگشت و گفت آن پارچه پيش تو مانده هنوز نفروخته‏اى. گفتم من خبر ندارم رفت و براى مرتبه سوم آمده گفت در فلان بسته است. با خود گفتم اگر حرفش درست باشد دليلى است بر امامت او دخترم يك پارچه سياه به من داده بود كه آن را بفروشم و از پولش انگشترى فيروزه و چادرى خط خطى برايش از خراسان بخرم ولى من فراموش كرده بودم.

به غلام خود گفتم فلان بسته را بياور وقتى آورد گشودم داخل آن همان پارچه را يافتم به غلام تسليم كردم گفتم بهايش را نمى‏خواهم برگشت و گفت فرموده است ميبخشى چيزى را كه از تو نيست اين پارچه را فلان دخترت به تو داده كه از بهايش براى او فيروزه و چادر خط خطى بوسيله اين پول بخرى آنچه خواسته خريدارى كن. بوسيله غلام بهاى پارچه را كه در خراسان به آن قيمت خريد و فروش ميشد فرستاده بود.

خيلى تعجب كردم از آنچه ديدم با خود گفتم: به خدا قسم مسائلى را كه در آن مشكوك هستم برايش مينويسم و او را بوسيله همان مسائلى كه از پدرش ميپرسيدم آزمايش خواهم كرد آن مسائل را در كاغذى نوشته در آستين خود نهادم و به درب خانه امام رفتم دوستى داشتم كه به همراه من بود ولى از نظر مذهب با من مخالف بود او از اين جريان اطلاعى نداشت.

به درب خانه كه رسيدم ديدم مردم و سپاهيان و سربازان خدمتش ميرسند در يك طرف حياط نشستم با خود گفتم چه وقت من ميتوانم خدمتش برسم در انديشه بودم مدتى طول كشيد تصميم گرفتم برگردم در اين موقع غلامى خارج شده در چهره مردم دقيق ميشد و ميگفت پسر دختر الياس كيست. گفتم: من هستم از داخل آستين نامه‏اى خارج كرده گفت اين جواب سؤالها و تفسير آنها است. گفتم خدا و پيامبرش را گواه ميگيرم بر خود كه تو حجت خدائى و استغفار و توبه مينمايم در اين موقع از جاى حركت كردم. رفيقم گفت: با عجله كجا ميروى گفتم حاجت من برآورده شده براى ديدن آقا، بعد خواهم آمد.

 

30.وقایع هنگام شهادت امام کاظم علیه السلام و اطلاع دادن امام رضا از شهادت حضرت.

خرايج: مسافر گفت: وقتى خواستند حضرت موسى بن جعفر را به بغداد ببرند به حضرت رضا دستور داد كه تا وقتى زنده است در اطاقش بخوابد تا خبر فوت او به آن جناب برسد. گفت ما هر شب رختخواب حضرت رضا را در اطاق موسى ابن جعفر مى‏انداختيم پس از نماز عشا مى‏آمد و ميخوابيد صبح كه ميشد به منزل خود ميرفت گاهى خوردنى پنهان ميكرديم وقتى مى‏آمد ميرفت و خوردنى را برميداشت ميفرمود من مى‏دانم چه پنهان كرده‏ايد شايسته نيست از من پنهان كنيد.

يك شب تأخير كرد خانواده موسى بن جعفر از تأخير ايشان نگران شدند من خيلى ناراحت شدم فردا صبح وارد خانه شد و پيش خانواده موسى بن جعفر رفت. ام احمد را خواست به او فرمود: آن امانتها كه پدرم به تو سپرده بياور.

ام احمد ناله‏اى كرد و گريبان چاك زده گفت: مولايم از دنيا رفت. امام رضا او را از اين كار بازداشت و فرمود: چيزى نگو تا خبر رسمى برسد. ام احمد بسته‏اى‏ را به ايشان تقديم كرد.

 

31.وقتی مامون از حضرت کمک خواست تا در رابطه با کنیزی که فرزندانش سقط میشدند او را یاری دهند حضرت فرمودند این مرتبه بچه سقط نمیشود و یک انگشت اضافه در دست راست و یک انگشت اضافه در پای چپ دارد.

غيبت شيخ طوسى: محمّد بن عبد اللَّه بن حسن افطس گفت: روزى پيش مأمون بودم مجلس شراب بود وقتى هر چه ميخواست شراب خورد تمام نديمان خود را مرخص كرد ولى مرا نگه داشت بعد كنيزان را خواست شروع بساز و نواز كردند به يكى از آنها گفت تو را به خدا براى آن آقائى كه در طوس دفن شده مرثيه بخوان شروع كرد به خواندن اين شعر:

سقيا لطوس و من اضحى بها قطنا من عترة المصطفى أبقى لنا حزنا
أعنى ابا حسن المأمول ان له‏ حقا على كل من أضحى بها شجنا

محمّد بن عبد اللَّه گفت شروع به گريه كرد تا مرا نيز گرياند بعد گفت محمّد مرا خويشاوندانم سرزنش ميكنند كه حضرت رضا را وليعهد خود قرار دادم به خدا اگر باقى ميماند دست از خلافت ميكشيدم و او را به جاى خود مينشاندم اما از دنيا رفت خدا لعنت كند عبيد اللَّه و حمزه پسران حسن را كه آن دو ايشان را كشتند.

بعد گفت: اكنون برايت يك جريان شگفت‏انگيز از آن جناب نقل كنم به شرط اينكه مخفى بدارى. گفتم: چه جريان؟ گفت وقتى زاهريه همسرم در بدر حامله شد خدمت آن جناب رسيده گفتم فدايت شوم من شنيده‏ام كه پدرت موسى بن جعفر و جعفر بن محمّد و محمّد بن علي و علي بن الحسين خبر از غيب ميدادند و هرگز اشتباه‏ نيز نميكردند شما هم كه وصى و جانشين آنهائى و علوم آنها در اختيار شما است.

زاهريه را من خيلى دوست ميدارم و هيچ كدام از كنيزانم را مانند او دوست نميدارم چندين مرتبه حامله شده ولى سقط جنين كرده ميتوانى در اين مورد به من كمك بفرمائى فرمود از سقط مترس اين مرتبه پسرى صحيح و سالم از او متولد مى‏شود كه خيلى شباهت به مادر خود دارد خداوند در بدن او دو عضو اضافى قرار داده در دست راست به جاى يك انگشت كوچك دو انگشت كوچك دارد و در پاى راست نيز دو انگشت كوچك دارد.

با خود گفتم: به خدا اين براى من يك بهانه‏ايست اگر بر خلاف گفته او شد از مقام ولايت عهدی عزلش ميكنم پيوسته منتظر بودم تا زنم را حالت زايمان دست داد به پرستار و قابله او گفتم وقتى فرزندش متولد شد فورى آن بچه را پيش من بياور چه پسر باشد و چه دختر طولى نكشيد كه قابله پسركى را آورد همان طورى كه فرموده بود دو انگشت كوچك در دست و پا اضافه داشت و چون ماه ميدرخشيد همان روز تصميم داشتم خلافت را رها كنم و به او تفويض نمايم ولى باز دلم يارائى نداد اما انگشتر خود را در اختيارش نهادم و عرض كردم امور مملكت را اداره كند و هرگز با شما مخالفت نخواهم كرد تو شايسته جلال و مقامى به خدا اگر اين كار را ميكرد من ميپذيرفتم.

 

32.قبر امام رضا علیه السلام در جایی بود که میخواستند قبر هارون را بکنند ولی اثر نمیکرد ولی برای قبر حضرت به راحتی اثر کرد و در آن ماهی از مس یافتند که بر آن به خطر عبری نوشته بود اینجا قبر علی بن موسی است و آنجا قبر هارون ستمگر.

خرايج: حسن بن عباد كه منشى و نويسنده حضرت رضا عليه السّلام بود گفت روزى خدمت حضرت رضا رسيدم همان موقعى كه مأمون تصميم رفتن بغداد را داشت به من فرمود پسر عباد ما وارد عراق نخواهيم شد و آنجا را نمى‏بينيم من گريه‏ام گرفت گفتم شما مرا مأيوس فرموديد از اينكه زن و بچه‏ام را ببينم فرمود تو داخل عراق ميشوى من خودم را گفتم امام عليه السّلام بيمار شد و در يكى از دهات طوس از دنيا رفت در وصيت خود تعيين كرده بود كه قبرش را طرف ديوار با فاصله صد متر از قبر هارون حفر نمايند قبلا همين محل را براى دفن هارون كنده بودند ولى بيل و كلنگ در آن اثر نكرده بود به همين جهت دست برداشته بودند و جايى‏ كه توانستند هارون را دفن كردند.

فرمود: آن محل را بكاويد خيلى آسان حفر مى‏شود يك ماهى از مس خواهيد يافت كه با خط عبرى بر آن نوشته ايست وقتى لحد مرا كنديد گود كنيد و آن ماهى را طرف پاى من دفن نمائيد. وقتى مشغول كندن شدند وسائل حفارى گوئى در شن فرو ميرفت ماهى را ديديم كه بر آن به خط عبرى نوشته بود: اينجا آرامگاه علی بن موسى است و آنجا قبر هارون ستمگر است. ماهى را در همان جا كه وصيت كرده بود دفن نموديم.

 

33.خبر حضرت که یحیی بن خالد امام کاظم را به شهادت رساند.

رجال كشى: حسن بن احمد مالكى از عبد اللَّه بن طاوس نقل كرد كه گفت به حضرت رضا گفتم آيا يحيى بن خالد پدرت موسى بن جعفر را مسموم كرد.

فرمود: آرى به وسيله سى دانه خرماى زهر آلود. عرض كردم نميدانست كه خرماها مسموم است. فرمود آنكه خبر به او ميداد (محدث) از پيش آن جناب رفته بود. گفتم محدث كيست؟

فرمود: فرشته‏اي است بزرگتر از جبرئيل و ميكائيل كه با پيغمبر بود و او با ائمه است ولى آن طور نيست كه هر وقت بخواهد دسترسى به او داشته باشد سپس فرمود تو عمرى طولانى خواهى داشت. صد سال زندگى كرد.

 

34.دستان حضرت نور داد و اتاق تاریک را روشن کرد.

حسين بن منصور از برادر خود نقل كرد كه گفت: خدمت حضرت رضا رسيدم در يك صندوق خانه در شب دست خود را بلند كرد گوئى در اطاق ده چراغ روشن است در اين موقع مردى اجازه ورود خواست دست را پائين آورد و اجازه داد وارد شود.

 

35.مرگ یکی از شیعیان در حضور امام هشتم علیه السلام.

دعوات راوندى: حضرت جواد فرمود يكى از اصحاب حضرت رضا مريض شد امام عليه السّلام به عيادت او رفت به او فرمود چه مى‏بينى عرض كرد مرگ را بعد از شما ديدم منظورش شدت ناراحتى بود كه از مرض ميديد. فرمود چگونه يافتى مرگ را گفت: سخت و دردناك فرمود هنوز مرگ را نديده‏اى آنچه ديدى مقدمه مرگ بود كه نشانه‏اى از آن را به تو نشان دادند مردم دو نوع هستند بعضى بوسيله مرگ آسوده مى‏شوند، گروهى مرگ شكنجه‏ايست براى آنها ايمان خود را به خدا و ولايت ائمه تجديد كن تا بوسيله مرگ آسوده شوى همان كار را كرد.

در اين موقع عرض كرد: يا ابن رسول اللَّه فرشته‏هاى خدا آمدند با تهنيت و تحفه، سلام ميكنند و در مقابل شما ايستاده‏اند اجازه بفرمائيد بنشينند.

حضرت رضا فرمود بنشينيد ملائكه خدا. آنگاه به مريض فرمود به پرس دستور به آنها داده‏اند كه مقابل من بايستند پرسيدم گفتند اگر تمام ملائكه در خدمت شما بيايند همه مى‏ايستند و نمى‏نشينند مگر به آنها اجازه دهى اين چنين خداوند به آنها امر كرده در اين موقع آن مرد چشم فرو بست عرض كرد: السّلام عليك يا ابن رسول اللَّه اينك شما را در مقابل خود مى‏يابم با حضرت محمّد صلى اللَّه عليه و آله و سلم و پيشوايان بعد از او، در اين موقع از دنيا رفت.

 

36.امام رضا فرمودند اگر هارون یک مو از سر من کم کرد من امام نیستم همان طور که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود اگر ابوجهل یک مو از سرم کم کرد پیامبر نیستم.

محمّد بن سنان گفت: به حضرت رضا گفتند تو خود را با اين كار مشهور كردى و جانشين پدر شدى با اينكه از دم شمشير هارون خون ميچكد. فرمود جواب من همان جوابى است كه پيامبر اكرم فرمود كه اگر ابو جهل يك مو از سر من كم كرد بدانيد من پيامبر نيستم من نيز ميگويم اگر هارون يك مو از سرم كم كرد بدانيد امام نيستم.

 

37.خبر از مرگ زودتر یکی از حاضرین بر محتضر.

رجال كشى: ص 510- حسين بن قاسم گفت يكى از فرزندان حضرت صادق به حالت احتضار رسيد حضرت رضا به ديدن او نيامد من از تأخير حضرت غمگين شدم كه به بالين عمويش دير آمد. بعد تشريف آورد ولى مختصرى نشست سپس از جاى حركت كرد. حسين گفت منهم حركت كردم به آن جناب گفتم فدايت شوم عمويت در حالى است كه مشاهده ميكنى او را ميگذارى و ميروى فرمود:

عمويم فلان كس را دفن خواهد كرد (يكى از همان كسانى كه در بالينش بود) راوي گفت به خدا چيزى نگذشت كه بيمار خوب شد و برادرش را دفن كرد كه آن وقت سالم بود.

 

38.پیشگویی امام از خروج شخصی از بنی هاشم.

خرايج: مسافر گفت به حضرت رضا عرض كردم در خواب ديدم صورت قفسى را روى زمين كه چهل جوجه داخل آن بود فرمود اگر راست بگوئى از ما خانواده شخصى خروج خواهد كرد كه چهل روز بيشتر زندگى نميكند.

ابراهيم طباطبا قيام كرد و چهل روز قيام او طول كشيد.

 

39.به دعای امام هشتم دو فرزند برای یکی از شیعیان به دنیا آمد.

عيون: محمّد بن اسحاق كوفى از عموى خود احمد بن عبد اللَّه بن حارثه كرخى نقل كرد كه گفت: براى من بچه نميماند در حدود سيزده چهارده بچه از من فوت شده.

به مكه براى انجام حج رفتم خدمت حضرت رضا عليه السّلام رسيدم امام به طرف من آمد پيراهنى گلرنگ در تن داشت سلام كرده دستش را بوسيدم و چند مسأله از ايشان سؤال كردم سپس شكايت از زنده نماندن فرزند نمودم مدتى سر بزير انداخت آنگاه شروع به دعا كرد فرمود اميدوارم در بازگشت كه فرزندى در حمل دارى برايت متولد شود و بچه ديگر نيز خدا به تو بدهد در طول زندگى از وجود آن دو بهره‏مند ميشوى خدا وقتى بخواهد دعائى را مستجاب نمايد ميكند او بر هر كارى قادر است.

گفت از مكه بازگشتم ديدم زنم كه دختر خاله‏ام بود حامله است پسرى زائيد كه او را ابراهيم نام گذاشتم بعد باز حامله شد پسر ديگرى زائيد محمّد نام گذاشتم و كنيه او را ابو الحسن نهادم ابراهيم سى و چند سال زنده بود ابو الحسن نيز بيست و چهار سال هر دو با هم مريض شدند به مكه رفتم پس از بازگشت باز خوب نشده بودند بعد از برگشتن من دو ماه ديگر ابراهيم زنده بود اول ماه ابراهيم از دنيا رفت و در آخر ماه محمّد يك سال و نيم بعد خودش از دنيا رفت براى او قبلا فرزندى نميماند مگر يك ماه.

 

40.قبل از این که شخص سوالی کند امام جوابش را میدهند.

عيون: بزنطى گفت تصميم داشتم خدمت حضرت رضا عليه السّلام كه رسيدم بپرسم چند سال دارد وقتى وارد شدم و مقابلش نشستم با دقت بصورت من نگاه كرده فرمود چند سال دارى گفتم فدايت شوم اين قدر … فرمود من از تو بزرگترم مرا چهل و دو سال است. عرض كردم فدايت شوم بخدا قسم تصميم داشتم همين سؤال را از شما بكنم فرمود جوابت را دادم.

 

41.شخصی که از ابهت حضرت خجالت میکشید تا درخواست آب کند و خود امام به او آب مرحمت کردند.

خرايج: ابو هاشم جعفرى گفت: در خدمت حضرت رضا عليه السّلام بودم خيلى تشنه شدم. هيبت و جلال امام چنان مرا تحت تأثير داشت كه نخواستم در حضورش آب طلب كنم. در اين موقع امام آب خواست جرعه‏اى نوشيد آنگاه فرمود:

ابو هاشم ميل كن آب سرد خوبى است. من نوشيدم باز دو مرتبه سخت تشنه شدم نگاهى به خادم كرده فرمود: مقدارى آرد با آب و شكر بياور. غلام آورد آرد را در آب ريخت و مقدارى شكر نيز روى آن پاشيد بعد از مخلوط كردن آرد را با آب آنگاه فرمود ابو هاشم اين شربت را بخور كه عطش را از بين ميبرد.

 

42.اجابت قبل از درخواست.

عيون اخبار الرضا: ج 2 ص 219- وشاء گفت عباس بن جعفر بن محمّد بن اشعث از من درخواست كرد كه از حضرت رضا عليه السّلام بخواهم هر وقت نامه‏اى او برايش فرستاد پس از خواندن نامه آن را پاره كند مبادا به دست ديگرى بيافتد.

حضرت رضا عليه السّلام شروع به نوشتن نامه‏اى كرد هنوز من تقاضاى عباس را كه نامه‏هايش را پاره كند عرض نكرده بودم نوشت: «به دوستت بگو وقتى من نامه‏اش را ميخوانم پاره ميكنم»

 

43.هدایت یکی از واقفیون.

عيون: حسن بن علي بن فضال گفت: من واقفى مذهب بودم و بر همين عقيده به مكه رفتم وارد مكه كه شدم در دلم فكرى پيدا شد چنگ به ملتزم زده گفتم خدايا تو ميدانى نظر و تصميم من چيست مرا به بهترين راههاى دين هدايت فرما. چنين به دلم گذشت كه بروم خدمت حضرت رضا عليه السّلام. به مدينه آمدم درب خانه ايستادم و به غلام گفتم از آقايت برايم اجازه بگير بگو مردى از اهالى عراق درب خانه است صداى امام را شنيدم ميفرمود عبد اللَّه بن مغيره داخل شو. وارد شدم همين كه چشمش به من افتاد فرمود خداوند دعاى تو را مستجاب كرد و به دين خود هدايتت نمود. گفتم شهادت ميدهم كه تو حجت خدا و امين او در ميان خلقى.

 

44.خبر از ولادت یک دختر و یک پسر.

عيون: عمر بن بزيع گفت: من دو كنيز داشتم كه هر دو حامله بودند نامه‏اى براى حضرت رضا عليه السّلام نوشتم كه به ايشان اطلاع دهم و تقاضا كردم دعا فرمايد آن دو نوزاد پسر باشند و خداوند آنها را به من ببخشد در جواب نوشت ان شاء اللَّه چنين خواهم كرد. بعد نامه‏اى جداگانه برايم فرستاد بدين مضمون: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ* خداوند ما و تو را به بهترين وجه عافيت و سلامت بخشد در دنيا و آخرت به رحمت خود، كارها در دست خداست كه طبق تقدير او انجام مى‏شود براى تو يك پسر و يك دختر ان شاء اللَّه متولد خواهد شد پسر را محمّد و دختر را فاطمه نام بگذار ببركت خدا». يك پسر و يك دختر برايم متولد شد همان طور كه فرموده بود.

 

45.خبر های غیبی حضرت راجع به ثروتمند و قدرتمند شدن شخصی فقیر.

عيون: حسين بن موسى بن جعفر بن محمّد گفت ما چند نفر از جوانان بنى هاشم خدمت حضرت رضا عليه السّلام بوديم در اين موقع جعفر بن عمر علوى كه لباسهاى كهنه و پاره داشت از جلو ما رد شد ما به يكديگر نگاه كرديم خنديديم از لباسهاى پاره او حضرت رضا فرمود به زودى او را ثروتمند و با قدرت خواهيد ديد كه‏ اطرافش را غلامان گرفته‏اند يك ماه بيشتر نگذشت كه فرماندار مدينه شد و اوضاعش روبه راه گرديد از ما ميگذشت اطرافش را خواجه‏سرايان و غلامان و چاكران گرفته بودند.

 

 

مقالات مرتبط
سید محمد
بدون دیدگاه
سید محمد
بدون دیدگاه
سید محمد
بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

امام زمان

محتوای جدول

اسعد الله ایامکم

عید شما مبارک

در این عید سعید چه زیباست با مطالعه ی روایات اهل البیت علیهم السلام موجبات نزدیکی بیشتر به خداوند متعال و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را فراهم آوریم