جستجو کردن

امام سجاد (ع)

1.امام سجاد علیه السلام آب را به یاقوت سرخ و زمرد سبز و در سفید تبدیل کردند.

و همچنین همسر مرد بلخی که به شوق دیدار حضرت از بلخ تا مدینه آمده بود را پس از مرگ زنده نمودند

مردى از بزرگان بلخ بيشتر سالها به حج ميرفت و در مدينه پيغمبر را نيز زيارت ميكرد حضرت على بن الحسين را هم زيارت مينمود و براى آن جناب تحفه و هداياى زيادى میآورد و مسائل دينى خود را می‏پرسيد سپس به شهر خويش برميگشت.

همسرش به او گفت تحفه و هداياى زيادى می‏برى ولى آن آقا به تو چيزى نميدهد، گفت آن شخصى كه من برايش هديه ميبرم مالك دنيا و آخرت و تمام چيزهائى است كه در دست مردم است زيرا او خليفه خداست در زمين و حجت اوست او پسر پيغمبر و امام ما است. زن پس از شنيدن اين حرف ديگر چيزى نگفت.

مرد در سال بعد نيز عازم حج شد و خدمت زين العابدين عليه السلام رسيده سلام نمود و دستش را بوسيد، آن جناب مشغول غذا خوردن بودبه او نيز تعارف كردند و او هم شروع به خوردن نمود، پس از صرف غذا حضرت آفتابه و طشت خواست.

آن مرد از جاى حركت كرد و آب بر روى دست امام ريخت، امام فرمود تو مهمان ما هستى چطور آب بر دست ما ميريزى؟ مرد عرض كرد من علاقه دارم فرمود حالا كه دوست دارى چيزى به تو نشان ميدهم كه خيلى مورد علاقه تو است و خوشحال ميشوى،

آن مرد آب ريخت تا يك سوم طشت پر آب شد، امام‏ عليه السلام فرمود چه می‏بينى؟ آن مرد عرض كرد آب، فرمود اين ياقوت قرمز است مرد دو مرتبه نگاه كرد ديد به قدرت خدا آب تبدیل به ياقوت قرمز شده.

حضرت فرمود بريز آب را، ريخت تا دو سوم طشت پر آب شد فرمود اين چيست عرض كرد آب است، فرمود نه زمرد سبز است، باز نگاه كرد ديد باقی آب ها به زمرد سبز تبدیل گشته. باز فرمود آب را بريز ريخت تا طشت پر شد پرسيد اين چيست؟ عرض كرد آب است، فرمود نه در سفيد است نگاه كرد ديد در سفيد است.

طشت پر شد از سه نوع جواهر در، ياقوت، زمرد، آن مرد در شگفت شده خود را انداخت روى دستهاى امام و شروع به بوسيدن كرد.

فرمود ما چيزى نداريم كه پاداش تحفه و هديه ترا بدهيم همين جواهر را عوض هديه خود بردار از طرف ما، پوزش بخواه از زنت كه ما را سرزنش كرده بود، آن مرد سر بزير افكنده پرسيد آقا چه كسى سخن زنم را براى شما نقل كرد؟واقعا شما از خاندان نبوت هستيد، آنگاه از امام وداع نموده و به جانب بلخ رهسپار شد.

وقتى بمنزل رسيد جواهر را پيش همسر خود نهاده جريان را شرح داد آن زن سجده شكر به جاى آورد و شوهرش را قسم داد كه او را خدمت امام ببرد در سال بعد كه عازم حج شد همسرش را نيز با خود برد، در بين راه زن مريض شد و نزديك مدينه از دنيا رفت، آن مرد خدمت امام رسيد و با گريه جريان فوت همسر خود را نقل كرد.

امام عليه السلام دو ركعت نماز خواند و دعاهائى كرد سپس توجه به آن مرد نموده فرمود برو پيش همسرت خداوند او را به لطف و كرمش زنده كرد.

مرد با سرعت به منزل برگشت همين كه داخل خيمه شد ديد زنش نشسته منتظر اوست صحيح و سالم.

پرسيد چطور خداوند تو را زنده كرد؟ زن سوگند خورد كه عزرائيل آمد و روح مرا قبض نمود و به طرف بالا برد ناگاه شخصى به فلان شكل و شمايل آمد اوصاف آن آقا را كه نقل ميكرد شوهرش گفت همان زين العابدين است گفت‏ همين كه ملك الموت چشمش به او افتاد گفت السلام عليك يا حجة الله السلام عليك يا زين العابدين جواب داده به او گفت روح اين زن را برگردان او به زيارت ما آمده بود من از خدا خواسته ‏ام كه سى سال ديگر زنده بماند و زندگى خوشى داشته باشد چون به زيارت ما آمده بود.

ملك الموت گفت به ديده منت روح مرا به جسد برگرداند، من با چشم ديدم ملك الموت دست آن آقا را بوسيد و رفت، آن مرد دست زن خود را گرفت و خدمت زين العابدين آورد موقعى كه آقا با اصحاب خود نشسته بود ناگاه زن خود را بر زانوان امام انداخته ميبوسيد و ميگفت به خدا قسم اين آقا و مولاى من است، همين آقا مرا با دعاى خودش زنده كرد آن زن و مرد بقيه عمر خود را در خدمت زين العابدين بسر بردند.

 

 

2.پس از این که عبد الله بن عمر کلام حضرت را انکار کرد که ابتلای حضرت یونس به خاطر توقف در ولایت بوده حضرت با معجزه او را در کنار دریای بزرگی حاضر کردند و آن ماهی که حضرت یونس را بلعیده بود به او نشان دادند.

در روايت ابو حمزه ثمالى است كه عبد الله بن عمر خدمت زين العابدين رسيده گفت آقا شما مدعى هستيد كه يونس بن متى در شكم ماهى زندانى شد بواسطه اينكه بر او ولايت جد شما را عرضه داشتند و او توقف نمود،

حضرت فرمود آرى. عبد الله ابن عمر گفت اگر چنين است این را به من نشان بده . حضرت دستور داد چشم من و او را با پارچه ‏اى ببندند آنگاه پس از ساعتى امر كرد چشممان را باز كنيم متوجه شديم كنار دريا هستيم و امواج سيل آسا ميخروشد.

عبد الله بن عمر گفت آقا خون من به گردن شما است مبادا مرا به كشتن دهى فرمود آرام باش خودت گفتى نشان بده اگر راست ميگوئى.

سپس فرمود اى ماهى، ناگهان يك ماهى مانند كوه سر از دريا برآورد ميگفت لبيك لبيك يا ولى الله. پرسيد تو كه هستى؟ گفت من ماهى يونس ابن متى، فرمود جريان را نقل كن.

ماهى گفت خداوند هر پيامبرى را که مبعوث نمود از آدم تا به جد بزرگوار شما محمد صلى الله عليه و آله ، ولايت شما خانواده را بر آن پیامبر عرضه می داشت. هر كدام پذيرفتند آسوده و راحت شدند، هر كدام درنگ نمودند و از حمل آن خوددارى كردند گرفتار يك ناراحتى شدند مثلا  آدم به گناه (خوردن از درخت ممنوعه مبتلا شد) و نوح به غرق (فرزندش) و ابراهيم به (افتادن در) آتش و يوسف به (افتادن در قعر )چاه و ايوب به بلا (بیماری و از دست دادن ثروت و عزیزان) و داود به خطا كارى (در قضاوت) تا بالاخره زمان به يونس رسيد.

خداوند به يونس خطاب كرد دوست بدار امير المؤمنين على و ائمه طاهرين از نژاد او را .در يك قسمت از گفتار یونس چنين بود كه چگونه دوست بدارم كسى را كه نديده‏ ام و نميشناسم و با خشم رفت.

خداوند به من وحى كرد كه يونس را ببلع ولى استخوانش را نشكن در شكم من چهل روز بود در درياها سير ميكرد و درون سه ظلمت فرياد ميزد (لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ‏) خداى يكتا تو منزهى من اشتباه كردم ولايت على و ائمه بعد از او را پذيرفتم پس از ايمان به ولايت شما خداوند دستور داد او را به كنار دريا بياندازم،

سپس امام سجاد فرمود ماهى به جاى خود برگرد، او رفت آب بهم پيوست.

 

 

3.امام سجاد با دو تکه ی نان شیعه ی فقیرشان را به ثروت عظیمی می رسانند.

صاحب امالى مينويسد زهرى گفت خدمت حضرت على بن الحسين بودم يكى از اصحابش وارد شد، امام از او حال پرسيد عرض كرد آقا فعلا گرفتار چهار صد دينار طلا قرضى هستم كه راهى براى پرداخت آن ندارم با اينكه عيالوارم و مخارج ايشان را نميتوانم تامين كنم.

حضرت زين العابدين با شدت شروع بگريه نمود عرض كردم آقا چرا گريه ميكنيد؟! فرمود مگر گريه براى مصائب و گرفتاريهاى بزرگ نيست. عرض كردم همين طور است. فرمود كدام مصيبت از اين بزرگتر كه مؤمن آزاد برادر خود را گرفتار ببيند و نتواند رفع گرفتاريش را بنمايد يا او را مبتلا به فقر و تنگدستى بيابد ولی امكان رفع آن نباشد.

زهرى گفت اطرافيان امام متفرق شدند بعضى از مخالفين با يك ديگر ميگفتند تعجب است از اين خانواده ادعا ميكنند هر چه در زمين و آسمان است مطيع آنها است و خداوند در خواست آنها را رد نميكند و باز اعتراف ميكنند كه نميتوانند رفع گرفتارى از يك مؤمن خاص خود بنمايند.

اين حرف رسيد به همان كسى كه مقروض بود، او خدمت زين العابدين رسيده عرض كرد فلانى و فلانى چنين گفته‏ اند سخن آنها بر من از فقرم ناگوارتر است امام عليه السلام فرمود خداوند اجازه گشايش براى تو داد، رو به كنيزى نموده فرمود افطار و سحرى مرا بياور، كنيز دو گرده نان آورد، فرمود اين دو گرده نان را بگير كه ديگر چيزى پيش ما نيست خداوند بوسيله همين دو گرده گشايش خوبى به تو خواهد داد.

آن مرد دو گرده را گرفت و وارد بازار شده نمی‏دانست آنها را چه كند در انديشه قرض و خرج خانواده بود گاهى شيطان او را وسوسه ميكرد كه اين دو گرده نان چگونه ميتواند رفع ناراحتى تو را بنمايد، در اين موقع به ماهى فروشى برخورد كه يك ماهى گنديده داشت، گفت اين ماهى پيش تو ماند اين گرده نان نيز پيش من ممكن است يك گرده نان را بگيرى همان ماهى مانده را بدهى ماهى فروشى قبول كرد نان را گرفت و ماهى را داد.

در بين راه به مردى برخورد كه نمك نامرغوبى دارد، به او گفت مايلى اين نان خشك را بگيرى و همان نمك نامرغوب را بدهى قبول كرد، آن مرد ماهى و نمك را بخانه آورده گفت اين ماهى با نمك درست ميكنم همين كه شكم ماهى را شكافت دو مرواريد غلتان درون او يافت.

سپاس خداى را به جاى آورد.در همين بين كه شاد و خرم بود ناگهان درب خانه به صدا آمد پشت درب رفت تا ببيند كيست، مشاهده كرد صاحب ماهى و صاحب نمك هر دو آمده ‏اند گفتند ما و خانواده ‏مان هر چه كوشش كرديم اين نان را بخوريم دندان به آن كارگر نبود.

فكر كرديم تو خيلى گرفتار و مبتلا به تنگدستى زياد هستى نان را براى خودت آورديم و آنچه در مقابلش پيش از ما گرفته ‏اى به تو بخشيديم.

دو نان را از آنها گرفت پس از رفتن آنها درب را بست در اين موقع فرستاده حضرت زين العابدين عليه السلام رسيده گفت مولايت ميفرمايد تو به آرزويت رسيدى اينك نان ما را برگردان كه كسى جز ما نميتواند آن نان را بخورد.

دو مرواريد را به قيمت گزافى فروخت كه قرضش را پرداخت و وضع مالیش بسيار خوب شد. برخى از مخالفين گفتند عجب اختلافى بين اين دو حالت است كه على بن الحسين مدعى است نميتواند رفع تنگدستى از دوستش بنمايد باز او را داراى ثروتى عظيم مينمايد.

حضرت زين العابدين فرمود قريش نيز همين سخن را به پيغمبر ميگفتند كه چگونه در يك شب ميتواند به بيت المقدس برود و در آنجا آثار پيمبران را مشاهده كند ولى در موقع هجرت از مكه تا مدينه را به دوازده شبانه روز طى ميكند.

زين العابدين عليه السلام فرمود اينها غافلند از كار خدا و دوستان خدا به مقامهاى بلند نميتوان رسيد مگر با تسليم در مقابل خدا و ترك اظهار نظر، و رضا به آنچه او صلاح ميداند، دوستان خدا صبر ميكنند بر گرفتاريها و ناراحتيها به طورى كه ديگران چنين صبرى ندارند و خداوند در مقابل اين شكيبائى آنها را به تمام آرزوهايشان ميرساند، با وجود اين آنها جز خواسته خدا را نميخواهند.

 

امام سجاد
امام سجاد

4.امام سجاد سنگ حبابه وابلیه را مهر می کنند و او را که در سن 113 سالگی بود جوان می نمایند.

حبابه وابلیه می گوید: یک روز امیرالمؤمنین ( علیه السلام) را در محل پیش قراولان لشگر دیدم که با تازیانه ی دوسری که در دست داشت، فروشندگان ماهی های جری (بی فلس) و مار ماهی و سگ ماهی و ماهیان در آب مرده را می زد و با لحن آمرانه ای چون «ای فروشندگان مسخ شده های بنی اسراییل و ای لشگر بنی مروان » ! آنان را از فروختن این نوع ماهی های حرام بازمی داشت .

در این هنگام «فرات بن احنف » که در آن جا حاضر بود، از جای برخاست و به سوی حضرت آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین! لشگر بنی مروان چه کسانی هستند؟

علی ( علیه السلام) در پاسخ او فرمود: «آن ها کسانی بودند که ریش های خود را می تراشیدند و سبیل های خود را رها کرده و آن را می تابیدند، خداوند هم آنان را مسخ کرد.»

حبابه می گوید: من تا آن روز گوینده ای را خوش بیان تر از او ندیده بودم; او را دنبال کردم تا این که در جلوی خان مسجد (محوطه ی جلوی مسجد) نشست، به او عرض کردم: خداوند تو را مشمول لطف و رحمت خویش قرار دهد، دلیل بر امامت چیست؟

آن حضرت با دست خود اشاره به ریگی که روی زمین افتاده بود کرد و فرمود: «آن را نزد من بیاور.»

من آن ریگ را برداشتم و به ایشان دادم، آن حضرت ریگ را در کف دست خود گذاشت و با دست خود آن را نرم کرد، سپس با نگین انگشترش که نام خود آن حضرت بر آن نقش بسته بود، آن سنگریزه را مهر کرد، سپس به من گفت:

«ای حبابه! هر گاه کسی ادعای امامت کرد و توانست چنان که دیدی بر سنگریزه ای مهر بزند، پس بدان که او امام واجب الاطاعة است. همانا امام کسی است که هر چه را بخواهد و اراده کند، از او پنهان نگردد.»

حبابه گوید: من رفتم تا هنگامی که امیرالمؤمنین ( علیه السلام) به درجه ی رفیع شهادت رسید. من نزد امام حسن ( علیه السلام) آمدم، آن حضرت در مسند امیرالمؤمنین نشسته بود و مردم، معالم دین خود را از او سؤال می کردند. چون حضرت مرا دید، فرمود: «ای حبابه ی والبیه!» عرض کردم: بله، ای مولای من! فرمود: «آن چه همراه داری بیاور، من آن سنگریزه را به او دادم، آن حضرت نیز همانند امیرالمؤمنین علی ( علیه السلام) برای من بر آن سنگریزه مهر نهاد.»

پس از شهادت امام حسن ( علیه السلام) به نزد امام حسین ( علیه السلام) شرف حضور پیدا کردم. حضرت در مسجد پیغمبر ( صلی الله علیه و آله) نشسته بود، چون وارد شدم، مرا خوش آمد گفت و به نزدیک خودش خواند و فرمود:

«ان فی الدلالة دلیلا علی ما تریدین، افتریدین دلالة الامامة؟»; در میان نشانه ی امامت، آن چه را تو می خواهی هست، آیا دلیل امامت را می خواهی؟ گفتم: آری آقای من، فرمود: «آن چه با خود داری بیاور» . سنگریزه را به آن حضرت دادم و او هم بر آن مهر نهاد.

پس از شهادت آن حضرت نزد علی بن الحسین ( علیه السلام) رفتم. در آن موقع سن من به صدو سیزده سال رسیده بود و از شدت پیری ضعف بر وجودم غلبه کرده و رعشه بر اعضای من افتاده بود. آن حضرت در حال رکوع و سجود و مشغول عبادت بود. مدتی منتظر ماندم تا این که خسته شدم و از دریافت نشانه ی امامت مایوس گشتم، برخاستم که بروم، دیدم آن حضرت با نگشت سبابه به من اشاره فرمود، ناگاه دیدم جوانی به من بازگشته و خود را دختری باگیسوان مشکین دیدم.

چون نمازش تمام شد، گفتم: ای آقای من! چقدر از دنیا گذشته و چقدر باقی مانده است؟ فرمود: «اما ما مضی فنعم و اما ما بقی فلا» ; «آن چه را که گذشته است می دانم و آن چه را که باقی است، کسی نمی داند.

سپس فرمود: «آن چه همراه داری بیاور.» من سنگریزه را به او دادم و حضرت بر آن مهر نهاد.

پس از شهادت امام سجاد ( علیه السلام) به خدمت امام محمد باقر، امام جعفر صادق و امام موسی کاظم و امام رضا (صلوات الله علیهم اجمعین) رسیدم و همه ی حضرات سنگریزه را برایم مهر کردند.

از عبدالله بن همام نقل است که وی پس از آن نه ماه دیگر زنده بود.

 

 

5.وقتی حجاج بن یوسف در نامه ای به عبد الملک مروان او را به کشتن امام سجاد ترغیب کرد و او در جواب نامه نوشت چون بنی امیه اصرار به قتل بنی هاشم داشتند از بین رفتند لذا من این کار را انجام نمیدهم، حضرت نامه ای به همان تاریخ برای عبد الملک نوشتند و فرمودند به خاطر این کارت سلطنت تو پایدار و عمرت زیاد گشت.

خرایج-روايت شده كه حجاج بن يوسف براى عبد الملك مروان نوشت اگر ميخواهى سلطنت تو دوام داشته باشد على بن الحسين را بكش،

عبد الملک در جواب نوشت مرا از خون بنى هاشم معذور دار و سعى كن خون آنها را نريزى چون آل ابى سفيان حرص بخون ريزى اين خانواده داشتند خداوند سلطنت را از آنها گرفت و اين نامه را مخفيانه فرستاد برای حجاج فرستاد.

حضرت على بن الحسين بلا فاصله نامه‏ اى براى عبد الملك نوشت و در آن نامه ياد آورد شد كه متوجه شد سفارشى كه در باره خون بنى هاشم نمودى خداوند پاداش اين خير خواهى تو را ميدهد سلطنت ترا پايدار و عمرت را افزون فرمود.

اين نامه را به تاريخ همان ساعتى كه عبد الملك جواب حجاج را داده نوشت و بوسيله غلام خود فرستاد، غلام كه نامه را داد عبد الملك متوجه شد تاريخ آن مطابق است با همان ساعتى كه نامه براى حجاج نوشته براستگوئى زين العابدين يقين كرد و از اين مطلب شاد شد، كيسه ‏اى پر از زر برايش فرستاد و در خواست كرد هر چه خود و خانواده‏ اش احتياج دارند بنويسد تا انجام دهد.

در نامه نوشته بود كه پيغمبر در خواب بمن فرمود: در نامه خود چه نوشته ‏اى؟ و همان جناب پاداش پروردگار را وعده داد.

 

 

6.ابو خالد کابلی با فرمان و راهنمایی امام سجاد دختر جن زده ی تاجری را دو بار شفاء داد.

مناقب شهر آشوب و خرايج- ابو الصباح كنانى گفت از حضرت باقر شنيدم فرمود، ابو خالد كابلى مدتى خدمتكار على بن الحسين عليه السلام بود، آنگاه عرض كرد خيلى مشتاق ديدار مادرم هستم اجازه گرفت، امام زين العابدين به او فرمود فردا مردى از شام خواهد آمد بسيار با شخصيت و ثروتمند و صاحب مقام است، دخترش به همراه اوست و مبتلا به جن ‏زدگى است.

او جوياى شخصى است كه دخترش را معالجه كند حاضر است تمام ثروتش را بدهد وقتى آمد تو از همه جلوتر برو پيش او بگو من به ده هزار سكه نقره دختر تو را معالجه ميكنم او سخن تو را ميپذيرد و در پرداخت مضايقه‏ اى ندارد.

فردا صبح مرد شامى آمد و دخترى داشت كه جستجوى مداواى او را ميكرد. ابو خالد گفت من بده هزار درهم دخترت را معالجه ميكنم اگر پول پرداخت كردى من تعهد ميكنم ديگر مبتلا نشود، پدر دختر پذيرفت.

امام زين العابدين به ابو خالد فرمود او با تو خيانت خواهد كرد. ابوخالد گفت من از او تعهد گرفته ‏ام فرمود برو گوش چپ دختر را بگير و در گوش او بگو اى خبيث على بن الحسين ميفرمايد اين دختر را رها كن و پيش او بر نگرد همان كار را كرد او رفت و دختر از جنون آسوده شد پول را خواست آن مرد از پرداخت خوددارى كرد.

ابو خالد خدمت زين العابدين رسيده جريان را عرض كرد فرمود به تو نگفتم اين مرد خيانت ميكند، ولى دخترك باز مريض خواهد شد، اين مرتبه وقتى آمد بگو چون وفا نكردى باز مريض شد اگر آن ده هزار درهم در دست على بن الحسين عليه السلام بگذارى من او را معالجه ميكنم كه ديگر مريض نشود.

آن مرد پول را پرداخت ابو خالد پيش دختر رفته گوش چپ او را گرفت و گفت اى خبيث على بن الحسين ميگويد رها كن اين دختر را ديگر متعرض او جز به نيكى نشو اگر مزاحم شوى ترا با آتشى كه دلها را ميسوزانم آتش ميزنم.جن او را رها ساخت و از جنون آسوده گرديد ديگر بيماريش بازگشت نكرد ابو خالد پول را دريافت نمود و اجازه رفتن پيش مادر را گرفته با همان پول روانه شد.

 

 

7.امام زین العابدین علیه السلام حماد بن حبیب کوفی را که از کاروان حجاج جا مانده بود با طی الارض به مکه رساندند.

حماد بن حبيب كوفى گفت من در ناحيه زباله (محلى است در راه مكه) از قافله عقب ماندم همين كه تاريكى شب جهان را فرا گرفت پناه بدرختى بلند بردم، در سياهى دل شب جوانى را ديدم آمد كه لباس سفيد در تن دارد و بوى مشك از او ساطع است هر چه قدرت داشتم خود را مخفى نمودم.

آماده نماز شد ايستاد و شروع باين مناجات كرد،

يا من حاز كل شى‏ء مكتوبا و قهر كل شى‏ء جبروتا اولج قلبى فرح الاقبال عليك و الحقنى بميدان المطيعين لك.

آنگاه شروع بنماز كرد همين كه اعضايش ساكن شد و از حركت باز ايستاد رفتم به آنجائى كه آماده نماز شد ديدم چشمه‏اى جارى است وضو گرفته آماده نماز شدم رفتم پشت سر آن جوان ديدم محرابى آراسته است مثل اينكه همان ساعت زينت داده شد هر وقت بآيه‏اى كه نويد يا تهديدى داشت ميگذشت آن را با يك ناله و سوزى تكرار مينمود همين كه تاريكى برطرف شد بپاى خاست و ميگفت اى كسى كه پناه گمراهانى و پشتيبان بيمناكان عباد بتو پناهنده شدند تو را نگهبانى خوب يافتند كجا راحتى ديد كسى كه خود را براى غير تو به رنج انداخت و كسى كه جز ترا در نظر گرفت، خدايا تاريكى رفت من هنوز توشه‏اى كه بايد از خدمت تو نگرفته‏ام و نه از مناجات با تو سير شدم خدايا درود خود را بر محمد و آلش بفرست و با من چنان معامله كن كه شايسته مقام تو است يا ارحم الراحمين.

من ترسيدم او را نيابم و بالاخره نفهمم كيست، دست بدامن او انداخته گفتم ترا بحق آن كس كه اين رنج و ناراحتى را بر تو گوارا نموده و لذت شب زنده دارى را عنايت كرده مرا از لطف و عنايت خود پناه ده كه گمشده‏ام فرمود اگر براستى توكل داشتى گم نميشدى اكنون از پى من بيا همين كه بزير درخت رسيد دست مرا گرفت خيال كردم زمين زير پايم كشيده مى‏شود.

صبحگاه كه سپيده دميد بمن فرمود مژده باد ترا صداى داد و فرياد حاجيان را شنيدم رو بآن جوان كرده گفتم ترا بحق آن كسى كه روز قيامت باو اميدوارى تو كه هستى؟ فرمود اكنون كه قسم دادى من على بن الحسين بن على بن ابى طالب هستم.

 

امام سجاد
امام سجاد

8.شهادت حجر الاسود به امامت حضرت سجاد علیه السلام و امر به محمد بن حنفیه که در امر امامت با ایشان نزاع نکن و قائل به امامت او باش.

خرایج- ابو خالد كابلى گفت محمد بن حنفيه پس از شهادت حسين و بازگشت زين العابدين به مدينه مرا پيش او فرستاد در آن روز در مكه بوديم گفت به او بگو من بزرگترين فرزند امير المؤمنينم بعد از امام حسن و امام حسين به اين مقام شايسته‏ ترم شايسته است به من واگذارى، در صورتى كه مايل باشى يك نفر را حاكم قرار ميدهم بين ما حكومت كند من پيغام را رسانيدم.

فرمود به عمويم بگو از خدا بترس و ادعاى مقامى كه مربوط به تو نيست نكن در صورتى كه اصرار داشته باشى بين من و تو حجر الاسود حكومت نمايد.

جواب هر كدام را كه داد او امام است من جواب را به محمد بن حنفيه رساندم، محمد پذيرفت، ابو خالد گفت من هم در خدمت آنها بودم با هم رفتيم كنار حجر الاسود و زين العابدين فرمود عمو پيش برو تو از من بزرگترى از حجر گواهى بطلب محمد بن حنفيه پيش رفت و دو ركعت نماز خواند از حجر الاسود خواست كه گواهى دهد در صورتى كه امام است ولى حجر جوابى نداد آنگاه على بن الحسين از جاى حركت كرد دو ركعت نماز خواند پس از نماز فرمود اى سنگ كه ترا خداوند گواه قرار داده براى كسانى كه به زيارت خانه ‏اش بيايند اگر ميدانى من صاحب مقام امامت هستم و پيشواى لازم الاطاعه ميباشم گواهى كن تا عمويم بفهمد كه در امامت حقى ندارد، خداوند سنگ را بسخن در آورد بزبان عربى فصيح گفت: يا محمد بن على امامت متعلق بزين العابدين است او امام است پيروى از او بر تو و جميع مردم واجب است. محمد بن حنفيه پاهاى زين العابدين را بوسيده گفت تو امام هستى.

گفته شده كه محمد بن حنفيه اين كار را كرد تا مردم از شك در آيند.

 

 

9.امام سجاد در کودکی با پای پیاده به حج تشریف می برند و در بیابان خشک و بی آب و علف حضرت خضر ایشان را همراهی می نماید.

ابراهيم ادهم و فتح موصلى هر كدام گفتند با قافله در بيابان ميرفتم احتياجى پيدا كردم از قافله دور شدم، ناگهان ديدم پسركى راه ميرود، با خود گفتم سبحان الله بيابانى بى‏ سر و ته اين پسرك چه ميكند، نزديك او رفته سلام كردم جواب داد گفتم كجا ميروى؟ گفت ميروم به خانه خدا، عرض كردم عزيزم تو كوچكى هنوز بر تو واجب نشده، فرمود پيرمرد، نديده ‏اى كودكانى از من كوچكتر مرده‏ اند؟ گفتم پس خوراكى و مركب سواريت كو؟ گفت زاد من پرهيزگارى من است و مركب سواريم دو پاى من و هدفم مولايم هست، گفتم من خوراكى با تو نمى‏بينم.

گفت پيرمرد صحيح است يك نفر ترا دعوت كند تو از خانه غذاى خودت را ببرى؟ گفتم نه. فرمود كسى كه مرا به خانه‏ اش دعوت كرده آب و غذايم را ميدهد، گفتم پاى بردار تا زودتر برسى، گفت من بايد كوشش كنم او بايد مرا برساند نشنيده‏ اى خداوند در اين آيه ميفرمايد الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ‏. در همين ميان جوانى خوش صورت با لباسى سفيد پيش آمد و كودك را در آغوش گرفته بر او سلام كرد. من به جوان گفتم ترا به آن خدائى كه اين ظاهر آراسته و زيبا را بتو داده اين پسرك كيست؟ گفت او را نميشناسى؟

او على بن الحسين است، آنگاه رو به كودك نموده گفتم ترا به حق آباء گرامت اين جوان كيست؟ فرمود او را نميشناسى خضر است، كه هر روز پيش ما مى‏آيد و سلام به ما ميكند گفتم ترا به حق آباء گرامت سوگند بدون خوراك چگونه اين بيابان را طى ميكنى؟ فرمود من خوراك دارم خوراكم چهار چيز است پرسيدم چه چيز؟ گفت 1- من تمام دنيا را مملكت خدا ميدانم 2- تمام مردم را بنده و كنيز و عيال او 3- ارزاق و وسائل را در دست خدا ميبينم 4- فرمان او را در هر چيز نافذ و جارى مى‏يابم، گفتم خوب زاد و توشه‏ اى دارى اى زين العابدين تو با همين زاد از بيابانهاى آخرت ميگذرى چه رسد به بيابانهاى دنيا.

 

 

10.باز کردن چشم برزخی یکی از شیعیان.

برسى در مشارق الانوار مينويسد مردى بزين العابدين عرضكرد چه چيز ما را بر دشمنانمان امتياز ميدهد، با اينكه ميان آنها از ما زيباتر هست امام فرمود مايلى امتياز خود را بر آنها مشاهده كنى عرضكرد آرى دست بر چشمش ماليده فرمود نگاه كن يك مرتبه آن مرد ناراحت شده عرضكرد مرا بحالت اولى برگردان من در مسجد غير خرس و ميمون و سگ چيزى نمى‏بينم دست بر صورتش ماليد بحالت اول برگشت.

 

 

 

11.امام سجاد با افتادن فرزندشان در چاه آب دست از نماز نکشیدند و بعد از نماز دست در داخل چاه عمیق کردند و او را سالم بیرون آوردند.

مينويسد حضرت زين العابدين مشغول نماز بود فرزندش بنام محمد كه طفل كوچكى بود آمد كنار چاه عميقى در منزل و ميان چاه افتاد و مادرش او را ديد فرياد كشيد و خود را كنار چاه رسانيد مضطرب و ناراحت كمك ميطلبيد و ميگفت يا ابن رسول الله پسرت محمد در چاه غرق شد.

امام عليه السلام از نماز دست برنميداشت با اينكه صداى اضطراب بچه را از چاه ميشنيد، مدتى بطول انجاميد مادر بچه بواسطه علاقه‏اى كه بفرزند داشت گفت چقدر دل شما اولاد پيغمبر سنگين است امام نماز خود را تمام و كامل خواند آنگاه بطرف همسر خود آمد و كنار چاه نشست دست درون چاه برد با اينكه بقعر چاه ريسمانى بلند ميرسيد فرزند خود محمد را بيرون آورد در حالى كه بازى و خنده ميكرد از آب چاه بدن و جامه‏اش تر نشده بود، فرمود بگير اى كسى كه يقينت بخدا كم است، مادر لبخندى از سلامتى فرزند زد ولى بواسطه اينكه امام فرموده بود يقين تو كم است گريه نمود. فرمود ناراحت نشو تو ميدانى كه من در مقابل خدائى جبار قرار دارم؟ هر گاه صورت از او بردارم ممكن است صورت از من برگرداند ديگر چه كس ميتواند بر من ببخشايد.

 

 

 

12.امام مقداری ریگ را با دست مانند آرد خمیر کردند و تبدیل به یاقوت کردند.

ام سليم در يك روايت طولانى گفت بمن فرمود مقدارى ريگ بياور من از زمين ريگ جمع نموده آوردم آنها را گرفت و نرم كرد مانند آرد سپس خمير كرد ياقوت سرخ شد، گفت پس از چند كلمه مرا صدا زد عرضكردم چه ميفرمائيد؟ فرمود بيا، ديدم بالاى خانه ايستاده در اين هنگام دست راستش را دراز كرد از تمام خانه‏ها و ديوارها و بازارهاى مدينه گذشت من ديگر دستش را نديدم.

در اين موقع بمن فرمود بگير دست دراز كردم كيسه‏اى محتوى چند دينار و گوشواره و چند انگشتر از سنگ قيمتى اينها داخل جعبه‏اى بود در منزلم ناگاه متوجه شدم اين همان جعبه من است و اين اشياء مال خود من بود كه در منزل گذاشته بودم.

 

امام سجاد
امام سجاد

 

13.حضرت از مکان جنیان اطلاع دارند و اهتمام به احوال ایشان دارند.

حضرت باقر فرمود پدرم با گروهى از غلامان خود و ديگران بطرف مكه ميرفت همين كه ببستان رسيدند خيمه را بيك طرف زدند، وقتى امام (ع) آمد فرمود چرا در اين محل خيمه زده‏ايد؟ اينجا مكان گروهى جنى از دوستان ما است خيمه زدن شما براى آنها ناراحتى ايجاد ميكند، عرضكردند ما نميدانستيم و شروع كردند بكندن خيمه‏ها ناگهان صداى شخصى كه او را نميديديم بلند شد كه ميگفت يا ابن رسول الله خيمه‏ها را از جاى نكنيد ما اين ناراحتى را در راه شما تحمل ميكنيم ضمنا هديه‏اى براى شما آورده‏ايم آرزو داريم از آن ميل بفرمائيد باعث افتخار ما مى‏شود مشاهده كرديم كنار خيمه چند طبق است كه در آنها انگور، انار و موز و ميوه‏هاى مختلف ديگر است.

امام (ع) همراهان خود را فرا خواند شروع كردند بخوردن ميوه‏ها.

 

 

14.وقتی حجر الاسود از جای خود خارج شده بود هیج کس به غیر از امام سجاد نتوانست آن را در جایگاه خود قرار دهد.

روايت شده كه وقتى حجاج بن يوسف كعبه را خراب كرد بواسطه جنگ با عبد الله بن زبير و بعد از آن شروع به تعمير كردند پس از پايان ساختمان خواستند حجر الاسود را بجاى اول بگذارند هر يك از دانشمندان يا قاضى‏ها يا زاهدان آنها ميگذاشت تكان ميخورد و در جايش نمى‏ايستاد حضرت زين العابدين پيش آمد و از دست آنها گرفته بجايش قرار داد، حجر در محل خودش قرار گرفت و تكان نخورد مردم صدا بتكبير بلند كردند.

واقعا الهام بفرزدق شاعر شيعى مذهب شده در اين شعرش:

 

يكاد يمسكه عرفان راحته‏ ركن الحطيم اذا ما جاء تسليم‏

 

 

 

15.تسبیح و تهلیل جمادات به تبع امام سجاد علیه السلام.

سعيد بن مسيب گفت تا على بن الحسين از مكه خارج نميشد مردم خارج نميشدند، يك سال من در خدمت ايشان از مكه بيرون آمدم در منزلى فرود آمد دو ركعت نماز خواند در سجده تسبيح پروردگار كرد هر چه در آن اطراف از درخت و گياه وجود داشت با او به تسبيح پرداختند.

من از شنيدن صداى تسبيح آنها ترسيدم، سر برداشته فرمود سعيد! ترسيدى؟ عرضكردم آرى يا ابن رسول الله فرمود اين تسبيح اعظم است.

در روايت سعيد بن مسيب است كه قرّاء بحج نميرفتند مگر زمانى كه زين العابدين بحج برود براى آنها خوراك ترش و شيرين تهيه ميكرد ولى خودش از خوردن آنها خوددارى ميكرد روزى بين راه جلوتر بمنزل رسيد وقتى من آمدم در سجده بود بخدائى كه جانم در اختيار اوست در و ديوار و مالهاى سوارى و سواره همه سخن او را تكرار ميكردند صحبت از فصاحت صحيفه سجاديه شد پيش شخص بليغى در بصره گفت بنويسيد تا من مانند آن براى شما بگويم سر بر روى دست گذاشت تا انديشه كند و جمله‏اى بسازد ديگر سر بر نداشت و از دنيا رفت.

 

 

 

16.خبر غیبی امام سجاد علیه السلام از به حکومت رسیدن عمر بن عبد العزیز.

در بصائر مينويسد عبد الله بن عطاء تميمى گفت روزى در مسجد خدمت على ابن الحسين بودم عمر بن عبد العزيز رد شد نعلينى بپا داشت كه بندهايش نقره‏اى بود، جوانى زيبا و خوش قد و قامت بود، على بن الحسين نگاهى باو نموده فرمود اين اسراف‏گر را ملاحظه ميكنى‏

روزى بمقام فرمانروائى خواهد رسيد. عرضكردم همين مرد فاسق؟ فرمود آرى ولى مدت حكومت او زياد بطول نخواهد انجاميد پس از مردن اهل آسمان او را لعنت و اهل زمين طلب آمرزش ميكنند.

 

 

17.ضمانت آهو توسط امام زین العابدین علیه السلام.

خرايج- جابر بن يزيد جعفى گفت حضرت باقر فرمود على بن الحسين با گروهى نشسته بود ناگاه آهوئى از بيابان آمد و مقابل آن سرور ايستاده دست‏ بر زمين ميزد و ناله ميكرد، يك نفر عرضكرد يا ابن رسول الله چه ميگويد كه اين طور نزديك بشما شده.

فرمود ميگويد پسر يزيد از پدرش آهو بره‏اى خواسته دستور داده كه يكى از صيادها صيد كنند. ديروز بره اين آهو را صيد كرده‏اند با اينكه باو شير نداده بوده است اكنون تقاضا دارد او را پيش صياد ببريم تا بره‏اش را شير دهد.

زين العابدين از پى صياد فرستاد، آمد فرمود اين آهو ميگويد بره‏اش را تو صيد كرده‏اى و از وقتى صيد كرده‏اى باو شير نداده‏اى و از من تقاضا كرده از تو بخواهم بره‏اش را باو ببخشى، عرضكرد من جرات اين كار را ندارم، فرمود پس آن بره را بياور تا شير بدهد و باز گرداند بتو، قبول كرده آورد همين كه چشم آهو به بره‏اش افتاد اشكهايش جارى شد، على بن الحسين فرمود ترا بحقى كه بگردنت دارم اين بره را ببخش، صياد او را بمادرش بخشيد آهو با بره‏اش رهسپار بيابان شد صياد گفت گواهى ميدهم كه شما از خانواده رحمت هستيد و بنى اميه شايسته لعنت.

 

 

18.حضرت به ابوخالد کابلی که برای سوال از این که آیا سلاح پیامبر نزد ایشان است یا نه ، تمام میراث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را نشان دادند.

در روضة الواعظين مينويسد، ابو خالد كابلى گفت خدمت حضرت زين العابدين رسيدم تا بپرسم سلاح پيغمبر در اختيار ايشان است و همين كه چشمش بمن افتاد فرمود مايلى اسلحه پيغمبر را بتو نشان دهم؟ عرضكردم بخدا قسم فقط براى همين سؤال آمده بودم تو از دل من خبر دادى دستور داد جعبه بزرگ و كيسه‏اى را آوردند، و آنگاه انگشتر پيامبر و زره آن جناب و شمشيرش را خارج كرده فرمود بخدا قسم اين ذو الفقار است عمامه بنام سحاب و پرچم بنام عقاب و شلاق بنام سكب را نشان داده نعلينى خارج كرد و فرمود اين نعلين پيغمبر است ردائى خارج كرده فرمود با همين ردا روزهاى جمعه پيامبر براى اصحاب سخنرانى ميكرد مقدار ديگرى از اشياء خارج كرده‏ گفتم بس است مرا فدايت شوم.

 

 

19.پیش گویی امام سجاد از مرگ ضمره که حدیث پیامبر را مسخره کرده بود.

در خرايج مينويسد كه على بن الحسين روزى فرمود مرگ ناگهانى سبك بارى مؤمن و باعث تاسف كافر است، مؤمن غسل دهنده و حامل جنازه خود را ميشناسد اگر در نزد خدا اميد ثوابى داشته باشد كسانى كه جنازه‏اش را ميبرند قسم ميدهد عجله كنند در غير اين صورت قسم ميدهد آرام‏تر ببرند.

مردى بنام ضمرة بن سمره گفت، اگر آنچه شما ميگوئيد صحيح باشد از تابوت بيرون مى‏آيد ميخندد و ميخنداند، امام عليه السلام فرمود خدايا ضمرة بن سمره به حديث پيامبر خنديد و خنداند او را چنان بگير كه كفار را ميگيرى.

پس از رفتن او چيزى نگذشت كه غلامش آمد و خبر فوت ضمره را بزين العابدين رساند غلام ميگفت من صداى او را در زندگى و پس از مرگ كاملا ميشناختم پس از مرگ ميگفت واى بر ضمرة هر دست آويزى از دستم رفت وارد جهنم شدم بايد همان جا منزل گيرم و ساكن باشم، زين العابدين فرمود الله اكبر اين است كيفر كسى كه لبخند و مسخره كند حديث پيامبر را.

 

 

20.امام سجاد دست زن و مردی که به حجر الاسود چسبیده بود با معجزه از هم جدا کردند.

خرايج- روايت شده كه دست مرد و زنى در هنگام طواف كعبه بر حجر الاسود چسبيد هر چه كوشش كردند نتوانستند جدا كنند مردم گفتند قطع كنيد، در همين ميان زين العابدين عليه السلام وارد شد در آن ازدحام مردم راه را گشودند پيش آمد و دست خود را بر روى آن دو گذاشت از حجر الاسود كنده شد و از هم جدا گرديد.

 

 

 21.اخبار غیبی حضرت از احوالات منجمی که ادعای غیب گویی داشت.

در كتاب نجوم مينويسد مردى خدمت حضرت زين العابدين رسيد اصحاب و ياران اطرافش را گرفته بودند، امام فرمود از كدام خانواده هستى عرض كرد مردى منجم و غيب گو و ردشناسم.

فرمود مي خواهى به تو معرفى كنم مردى را كه از وقتى تو آمده‏اى چهار هزار عالم را طى كرد؟ پرسيد كيست؟ فرمود آن مرد را نميگويم (جواب آن سوالت را نمیدهم) ولى اگر مايل باشى ميگويم چه خورده‏اى و چه ذخيره نموده‏اى در خانه، عرض كرد بفرمائيد فرمود تو امروز پنير خوردى، در خانه بيست دينار دارى كه سه دينار آن وزن صحيح دارد، آن مرد گفت گواهى ميدهم كه تو حجت خدا و نماينده پروردگار و كلمه تقوائى امام فرمود تو نيز از صديقين هستى كه خدا دلت را بايمان آزمايش نموده.

 

 

 22.آماده سازی امام سجاد علیه السلام اهل بیت خویش را برای اتفاقاتی که پس از قیام عبد الله بن حسن (پس از مرگ امام سجاد) رخ میدهد.

خرايج- طريف بن ناصح گفت در آن شبى كه محمد بن عبد الله بن حسن قيام كرد حضرت صادق عليه السلام كيسه‏اى را خواست و از درون هميانى كه محتوى دويست دينار بود، كه حضرت زين العابدين از بهاى چيزى كه فروخته نگه داشته بود براى جريانى كه در همين شب در مدينه اتفاق مى‏افتد آن پول را برداشت و رهسپار باغستانى كه داشت و معروف بطيبه بود رفت.

فرمود از اين پيش آمد كسى نجات مى‏يابد كه سه شب راه فاصله داشته باشد همان دينارها خرج او شد در طيبه تا كشته شدن محمد بن عبد الله كه ‏قيام كرده بود.

 

 

23.دو شیر راهزنی که قصد کشتن حضرت را داشت و گفته بود خدا خواب است را تکه تکه کردند.

امالى شيخ طوسى، گفت حضرت زين العابدين بعنوان حج خارج شد رسيد به بيابانى بين مكه و مدينه، به راهزنى برخورد، راهزن بامام فرمود پائين بيا فرمود منظورت چيست، گفت ميخواهم ترا بكشم و هر چه دارى ببرم فرمود من موجودى خود را با تو تقسيم ميكنم و برايت حلال مينمايم، دزد گفت: نه، فرمود پس آنقدر بمن بده كه بمنزل برسم، باز امتناع كرد، باو فرمود خدايت كجاست؟ راهزن جوابداد خواب است، ناگاه ديد دو شير ژيان آمدند يكى سر و يكى دو پايش را گرفت، فرمود حالا ديدى خدايت در خواب است.

 

 

24.خبر حضرت از زمان شهادت خویش.

محمد بن جرير طبرى در كتاب امامت مينويسد، كه هنگام وفات زين العابدين عليه السلام فرمود محمد! چه شبى است امشب گفت شب فلان پرسيد از ماه چقدر گذشته عرضكرد فلان قدر فرمود اين همان شبى است كه‏ بمن وعده داده‏اند آبى براى وضو خواست وقتى آوردند فرمود اين آب موش دارد، يكى از حاضرين گفت هذيان ميگويد فرمود چراغ بياوريد، آوردند داخل آب موشى بود، دستور داد آب را بريزند و آب ديگرى بياورند وضو گرفت و نماز خواند در آخر همان شب از دنيا رفت.

 

 

 

مقالات مرتبط
سید محمد
بدون دیدگاه
سید محمد
بدون دیدگاه
سید محمد
بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

امام زمان

محتوای جدول

اسعد الله ایامکم

عید شما مبارک

در این عید سعید چه زیباست با مطالعه ی روایات اهل البیت علیهم السلام موجبات نزدیکی بیشتر به خداوند متعال و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را فراهم آوریم