جستجو کردن

امام صادق (ع)

امام صادق

1.وقتی جابر از حضرت راجع به معنای آیه ی و کذلک نری ابراهیم سوال کرد امام صادق ملکوت آسمان را به جابر نشان دادند بعلاوه آن ملکوت زمینی که حضرت ابراهیم ندید و او را به کنار چشمه ی حیات بردند و آن تاریکی که ذوالقرنین در آنجا بود به او نشان دادند و او را در چند عالم مختلف سیر دادند.

جابر گفت از حضرت باقر پرسيدم معنى اين آيه را وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (در حالی که) من به زمين نگاه ميكردم دست به جانب‏ آسمان بلند نمود فرمود سر بردار همين كه سر بلند نمودم ديدم سقف باز شده و چشمم به نورى خيره‏كننده افتاد فرمود ابراهيم ملكوت آسمانها و زمين را چنين ديده فرمود سرت را پائين بيانداز سر بزمين انداختم باز فرمود بلند كن همين كه بلند كردم ديدم سقف به حالت اوليه برگشته دست مرا گرفت و از خانه بيرون برد مرا داخل اطاق ديگرى كرد آن لباسهائى كه داشت بيرون آورد جامه ديگر پوشيد فرمود چشم خود را ببند. چشم فرو بستم فرمود باز كن. ساعتى گذشت آنگاه فرمود ميدانى كجا هستى گفتم نه. فرمود تو در آن ظلماتى هستى كه ذو القرنين طى كرد.
عرض كردم آقا اجازه ميدهى چشم بگشايم فرمود بگشا ولى چيزى نميبينى چشم گشودم در يك تاريكى بودم كه جاى پايم را نميديدم مقدارى رفت آنگاه فرمود ميدانى كجا هستى؟ گفتم نه. فرمود تو كنار چشمه حياتى هستى كه خضر از آن آشاميد. رفتيم تا از آن عالم گذشتيم و به عالم ديگر رسيديم در آن سير نموديم بنا و خانه‏هاى آن و مردمش مانند عالم ما بود. باز به عالم سوم رفتيم مانند اوّلى و دوّمى تا به پنج عالم رفتيم آنگاه فرمود اينها ملكوت زمين است كه ابراهيم آنها را نديد او ملكوت آسمانها را كه دوازده عالم بود مشاهده كرد هر عالمى شبيه همان عالمى بود كه ديدى هر كدام از امامها از دنيا بروند در يكى از اين عوالم ساكن ميشوند تا برسد بقائم كه او ساكن همين عالم ما خواهد شد.
بعد فرمود چشم ببند همين كه چشم فرو بستم دست مرا گرفت ناگاه ديدم در همان خانه‏اى كه از آن خارج شديم هستم آن لباسها را بيرون آورد و لباسهاى خود را پوشيد، برگشتيم به سخن اول عرض كردم آقا از روز چقدر گذشته. فرمود: سه ساعت.

 

2.پادشاه هند که شیعه شده بود برای حضرت هدایا و کنیزی برای حضرت فرستاد و پیک پادشاه خیانت کرد و حضرت توسط زنده کردن پوستین (لباس) پیک خیانت او را آشکار کردند.

حضرت رضا فرمود پدرم موسى بن جعفر عليه السّلام چنين نقل كرد كه من خدمت پدرم بودم مردى وارد شده عرض كرد برويد خانه كاروان بزرگى است كه اجازه ورود ميخواهند. پدرم فرمود ببين كيست.
كنار درب رفتم ديدم شترهاى زيادى است كه صندوقهائى بار دارد و مردى سوار اسب است گفتم شما كه هستيد. گفت مردى از هندم ميخواهم خدمت امام جعفر بن محمّد برسم. جريان را به پدرم گفتم. فرمود. به اين ناپاك خائن اجازه نده مدتى بسيار طولانى جلو خانه منزل گرفت كه اجازه نمى‏يافت تا بالاخره يزيد بن سليمان و محمّد بن سليمان واسطه شدند و اجازه گرفتند.
مرد هندى وارد شده دو زانو مقابل امام نشست عرض كرد خدا نگهدار شما باشد آقا من مردى از هندم كه پيك پادشاه آن سامانم به وسيله من نامه‏اى مهر شده براى شما فرستاده يك سال است كه بر در خانه شما اجازه ميخواهم باز هم اجازه نميدادى علت چه بود چه گناهى داشتم؟ بايد فرزند پيامبر چنين كارى نكند.
امام عليه السّلام سر بزير انداخته فرمود بعدها خواهى فهميد علت آن چه بوده.
موسى بن جعفر فرمود: پدرم به من امر كرد نامه را بگيرم و باز كنم ديدم در نامه نوشته است:
بسم اللَّه الرحمن الرحيم حضور جعفر بن محمّد آن پاكيزه مردى كه هيچ آلودگى در او راه نيافته از طرف پادشاه هند.
خداوند مرا به واسطه شما هدايت نموده كنيزى بسيار زيبا نصيب ما شد كسى را شايسته آن نديدم جز شما آن كنيز را به همراه تعدادى زيور آلات و جواهر و عطر براى شما فرستادم.
وزيران خود را جمع نمودم از ميان آنها هزار نفر كه شايسته امانت دارى بودند انتخاب كردم از هزار نفر صد نفر و از صد نفر ده نفر و از ده نفر يك نفر انتخاب نمودم كه ميزاب بن حباب است از او مورد اعتمادتر نيافتم آن كنيز را باو سپردم.
امام عليه السّلام فرمود: برو خائن من قبول نخواهم كرد زيرا تو در مورد امانت خيانت كردى. قسم خورد كه خيانت نكرده‏ام.
فرمود: اگر بعضى از لباسهايت گواهى به خيانت تو بدهد اعتراف به خداى يكتا و پيامبرى محمّد مصطفى خواهى كرد.
گفت مرا از اين كار عفو نما. فرمود: براى پادشاه هند بنويس چه كرده‏اى مرد هندى گفت: اگر چيزى ميدانيد شما بنويسيد. يك پوستين بر تن داشت دستور داد آن را در آورد. بعد امام از جاى حركت نموده دو ركعت نماز خواند بعد از نماز بسجده رفت موسى بن جعفر عليه السّلام فرمود شنيدم در سجده ميگويد:
«اللهم انى اسألك بمعاقد العز عن عرشك و منتهى الرحمة من كتابك ان تصلى على محمّد عبدك و رسولك و امينك في خلقك و آله. و ان تأذن لفرو هذا الهندى ان ينطق بفعله»
خدايا از تو درخواست ميكنم به پايه‏هاى عزيز عرشت و منتهاى رحمت از كتابت اينكه درود بر پيغمبر خود محمّد، بنده و پيامبر و امين تو در ميان مردم و خاندانش فرستى. اجازه دهى پوستين اين مرد هندى كار او را با زبان عربى آشكار به طورى كه همه حاضرين بفهمند اعتراف كند تا اين معجزه‏اى باشد براى اهل بيت پيامبر و ايمانشان افزون گردد.
در اين موقع سر بلند نموده فرمود اى پوستين بگو هر كارى كه اين مرد كرده موسى بن جعفر عليه السّلام فرمود پوستين جمع شد و شبيه يك گوسفند گرديد گفت يا ابن رسول اللَّه پادشاه او را امين خود قرار داد نسبت به اين كنيز و هر چه همراه اوست و بسيار سفارش كرد در مورد نگهدارى آنها، رسيديم به بيابانى باران ما را گرفت هر چه داشتيم تر شد. باران ايستاد خورشيد در آمد اين مرد غلام مأمور آن كنيز به نام بشر را خواست و به او دستور داد برود از شهر خوراكى تهيه نمايد.
مقدارى پول در اختيارش گذاشت غلام به طرف شهر رفت. ميزاب به كنيز گفت: از داخل جايگاه مخصوص خارج شود و در خيمه‏اى كه مقابل آفتاب زده‏اند بنشيند چون زمين گل آلود بود كنيز وقتى بيرون آمد جامه از ساقهاى پاى خود بالا زد چشم اين خائن كه بساق پاى او افتاد فريفته او گرديد و بالاخره او را گول زد.
كنيز هم راضى شد با او درآميخت و به تو خيانت كرد.
مرد هندى خود را بزمين انداخته عرض كرد اشتباه كردم مرا ببخش اقرار مى‏كنم پوستين به حالت اول برگشت و فرمود آن را به شانه خود بيانداز همين كه پوشيد پوستين جمع شد و گلوى او را گرفت به طورى كه صورتش سياه شد.
امام صادق فرمود او را رها كن تا برگردد پيش پادشاه او خودش هر معامله‏اى ميخواهد با او بكند. پوستين آزاد شد.
هندى گفت: واى واى اگر شما هديه را رد كنيد ميترسم او متوجه شود بسيار سخت كيفر ميگيرد. فرمود مسلمان شو تا همين كنيز را به تو ببخشم. قبول نكرد امام عليه السّلام بقيه هدايا را پذيرفت ولى كنيز را رد كرد آن هندى وقتى پيش پادشاه برگشت نامه‏اى از طرف پادشاه پس از چند ماه باين مضمون براى پدرم رسيد.
بسم اللَّه الرحمن الرحيم- نامه‏ايست براى جعفر بن محمّد از طرف پادشاه هند براى شما كنيزى با مقدارى هديه فرستاده بودم و آنچه ارزش نداشت قبول كرده بودى ولى كنيز را رد نمودى. از اين كار من مشكوك شدم فهميدم كه انبياء و اولاد آنها داراى يك فراست مخصوصى هستند فهميدم اين مرد خيانتى كرده.
يك نامه جعلى ترتيب دادم كه شما نوشته‏اى او خيانت كرده ضمنا به او گوشزد نمودم كه جز راستى باعث نجاتش نخواهد شد. هر كارى كرده بود اقرار نمود. كنيز نيز اقرار كرد و جريان پوستين را هم گفت بسيار در شگفت شدم گردن كنيز و آن مرد را زدم اينك گواهى بوحدانيت خدا و رسالت محمّد مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله ميدهم بزودى پس از نامه خدمت شما خواهم آمد. چيزى نگذشت كه سلطنت هند را رها كرد و مسلمان شد و اسلامى نيكو پيدا كرد.

 

3.امام صادق انگشتر بر زمین گذاشتند و زمین شکافت و دریای عظیمی به همراه کشتی از زبرجد ظاهر شد و با بعض اصحاب سوار شدند و ایشان را به بهشت برزخی حضرات معصومین بردند.

در كتاب عيون المغرب كه منسوب به سيد مرتضى است مينويسد: كه داود رقى گفت: خدمت حضرت صادق بوديم صحبت از فضائل انبياء شد. امام در جواب ما فرمود: خداوند پيامبرى نيافريده كه از حضرت محمّد با فضيلت‏تر باشد در اين موقع انگشتر از انگشت بيرون آورده روى زمين نهاد و سخنى گفت.
ناگهان زمين به قدرت خدا شكافته شد و درياى بيكرانى در مقابل خود ديديم وسط دريا كشتى سبز رنگى از زبرجد سبز كه در وسط آن قبه‏اى از درّ سفيد بود. اطراف آن قبه نوشته شده بود: لا اله الا اللَّه محمّد رسول اللَّه على امير المؤمنين مژده بده قائم را كه با دشمنان پيكار ميكند و مؤمنين را نجات ميبخشد و خداوند او را به وسيله ملائكه‏اى كه به تعداد ستارگان آسمانند مدد خواهد نمود.
در اين موقع حضرت صادق چند كلمه بر زبان جارى كرد آب دريا بالا آمد و كشتى بلند شد فرمود: داخل شويد وارد آن قبه‏اى كه در كشتى بود شديم در آنجا چهار تخت مرصع از جواهر بود آن جناب روى يكى از تختها نشست مرا روى تخت ديگرى نشاند و موسى و اسماعيل را نيز هر كدام روى يك تخت نشاند.
بعد فرمود: كشتى! حركت كن. بقدرت خدا در اين درياى ژرف راه افتاد بين كوههاى درّ و ياقوت. امام دست دراز كرد مقدارى درّ و ياقوت برداشته فرمود: داود اگر علاقه به دنيا دارى هر چه مايلى از اينها بردار.
عرض كردم: آقا احتياجى به دنيا ندارم آنها را ميان دريا ريخت دست درون دريا برد مشك و عنبر بيرون آورد خود بوئيد به من نيز داد بوئيدم همچنين به موسى و اسماعيل دو فرزندش بعد ريخت ميان دريا.
كشتى رفت تا رسيد به جزيره‏اى ميان دريا قصرهائى از درّ سفيد كه با سندس و استبرق فرش شده بود و پرده‏هائى ارغوانى داشت ديده مى‏شد ملائكه اطراف قصرها را گرفته بودند همين كه چشم آنها به ما افتاد پيش آمده اظهار ارادت و اطاعت و دوستى نسبت به امام نمودند.
عرض كردم آقا اين قصرها متعلق به كيست؟ فرمود: متعلق است به ائمه از اولاد پيامبر هر يك از امامان از دنيا برود مى‏آيد در اين محل تا روز قيامت كه خدا در قرآن ذكر نموده. فرمود: بيائيد برويم به امير المؤمنين سلام كنيم. حركت كرديم بر در يكى از آن قصرهاى آراسته كه از همه بهتر و عاليتر بود رسيديم و بر امير المؤمنين كه در آنجا نشسته بود سلام كرديم بعد به طرف قصر ديگر رفت ما هم رفتيم سلام كرد بر امام حسن ما نيز سلام كرديم سپس بر حسين بن على عليه السّلام بعد حضرت باقر هر كدام در قصرى آراسته بودند رفت به طرف كاخى در جزيره ما نيز با او رفتيم در ميان آن كاخ قبه‏اى بزرگ بود از درّ سفيد كه با انواع فرشها و پرده‏ها زينت شده بود و در آن تختى از طلا قرار داشت كه مرصع به انواع جواهر بود.
عرض كردم: آقا اين قبه متعلق به كيست؟ فرمود: متعلق به قائم آل محمّد است صاحب الزمان عليه السّلام در اين موقع با دست اشاره‏اى كرد ناگاه ديديم در مدينه روى زمين در منزل حضرت صادق هستيم با انگشتر خود روى زمين كشيد هيچ شكاف و رخنه‏اى در زمين ديده نمیشد.

امام صادق

4.حضرت توسط یکی از جنیان مبلغی را که برایشان فرستاده بودند زودتر دریافت کردند. و به شفاعت حضرت زن یکی از شیعیان عمر دوباره به دست آورد.

عيسى بن مهران گفت: مرد ثروتمندى از ما وراء النهر خراسان كه دوستدار اهل بيت بود هر سال به مكه ميرفت و در هر سال بر خود لازم كرده بود كه از مال خويش هزار دينار براى حضرت صادق عليه السّلام ببرد. همسرش دختر عموى او بود كه از نظر ثروت و ديانت با آن مرد مساوى بود.
يك سال زنش درخواست كرد كه او را هم براى انجام حج ببرد قبول كرد آن زن آماده حج شد از بهترين لباسهاى خراسان كتانى و غير كتانى و مقدارى جواهرات براى زنان و دختران امام تهيه ديد. شوهرش نيز هزار دينار هر سال را آماده و در يك كيسه در صندوقچه‏اى كه زيور آلات بود قرار داد.
به جانب مدينه رفت وقتى وارد مدينه شد خدمت امام صادق رسيد و سلام نموده عرض كرد با همسرم آمده‏ام اجازه بفرمائيد او خدمت بانوان شما برسد. امام اجازه داد هديه‏هاى خود را بين آنها تقسيم نمود يك روز در آنجا بود پس از يك‏ روز به منزل خود برگشت.
فردا صبح شوهرش گفت از داخل همان جعبه هزار دينار را بياور تا خدمت امام عليه السّلام ببرم. گفت فلان محل گذاشته‏ام رفت قفل را گشود ولى پولى نديد لباس‏ها و زيور همسرش بود. هزار دينار از همشهريان خود قرض كرد و زيور زن خود را گرو گذاشت. خدمت حضرت صادق عليه السّلام رفت.
امام عليه السّلام فرمود آن پول بما رسيد. عرض كرد چطور رسيد با اينكه جز من و همسرم كسى از آن پول خبر نداشت.
امام عليه السّلام فرمود: احتياج به پول پيدا كردم يكى از شيعيان خود از طايفه جن را فرستادم آورد هر وقت كار عجله‏اى داشته باشم يكى از آنها را ميفرستم.
امام‏شناسى آن مرد زيادتر شد و خوشحال گرديد.
زيور همسر خود را از گروگان خارج كرد به منزل خود برگشت ديد زنش در حال جان دادن است. او را رو به قبله نموده پارچه رويش انداخت و چانه‏اش را بست. ساير لوازم از قبيل كفن و كافور تهيه ديده قبر برايش حفر كرد. خدمت حضرت صادق رسيد و تقاضا نمود كه لطف فرموده بر پيكر او نماز بخواند.
امام صادق دو ركعت نماز خواند بعد از نماز دعا كرد. سپس فرمود برو پيش زنت نمرده وقتى برگردى او برخاسته كارهاى خانه را اداره مى‏كند و به كار كردن دستور ميدهد با حال خوب.
آن مرد برگشت ديد زنش همان طورى كه امام فرموده سالم است به طرف مكه رهسپار شدند.
حضرت صادق نيز براى انجام حج به مكه رفت آن زن در حالى كه مشغول طواف بود چشمش به حضرت صادق افتاد كه مردم اطرافش را گرفته‏اند. به شوهرش گفت اين مرد كيست؟ گفت حضرت صادق است. زن سوگند خورد كه اين همان شخصى است كه از خدا درخواست كرد روح مرا به جسد برگرداند.

 

5.امام صادق علیه السلام توسط حضرت خضر چوبی از درخت طوبی را برای یکی از شیعیان فرستادند و با آن چوب برادرش را که در معرض مرگ قرار گرفته بود نجات دادند.

داود رقى گفت: دو برادر براى زيارت رفتند يكى از آن دو بسيار تشنه شد بطورى كه از روى الاغ افتاد برادر ديگر در وحشت شد شروع به نماز و بعد دعا كرد و خدا و حضرت محمّد و امير المؤمنين و تمام ائمه تا آخرين آنها حضرت صادق را بر زبان آورده كمك خواست.
ناگهان ديد مردى ايستاده ميگويد: چه شده. جريان را نقل كرد يك قطعه چوب باو داده گفت بگذار در دهانش همين كار را كرد چشم باز كرده ‏نشست هيچ تشنه نبود به راه افتادند و زيارت خود را نمودند برگشتند به كوفه.
آن برادرى كه دعا كرده بود به مدينه رفت خدمت حضرت صادق رسيد. فرمود:
بنشين حال برادرت چطورى است چوب را چكار كردى؟
عرض كرد: آقا وقتى برادرم به آن حال رسيد چنان اندوهگين شدم كه پس از زنده شدن و بازگشت روحش از شادى فراموش كردم از چوب.
امام صادق عليه السّلام فرمود ساعتى كه تو مبتلا به گرفتارى برادرت شدى برادرم خضر پيش من آمد بوسيله او تكه‏اى از چوب طوبى برايت فرستادم و آنگاه به غلام خود فرمود آن زنبيل را بياور. زنبيل را گشود و از داخل آن همان تكه چوب را خارج نمود بمن نشان داد شناختم باز دو مرتبه گرفت و داخل زنبيل گذارد.

 

6.امام صادق علیه السلام برزخ مومنین را نشان یکی از شیعیان دادند نهرهایی از آب و شیر و شراب به همراه حوریان و درختان زیبا و جام های نوشیدنی.

اختصاص- ابن جبله گفت سؤالى از حضرت صادق عليه السّلام نمودم فرمود آن درياچه ما بين بصرى تا صنعاء است مايلى آن را به‏بينى؟ عرض كردم آرى فدايت شوم. دست مرا گرفت و از مدينه خارج نمود با پاى خود به زمين زد چشمم افتاد به نهرى كه در جريان است عرض آن ديده نميشود مگر همان محلى كه ما ايستاده بوديم كه شبيه جزيره بود.
نگاه كردم از يك طرف آبى سفيدتر از برف جارى بود در طرف ديگر شيرى سفيدتر از برف جريان داشت و در وسط شرابى ياقوت رنگ ميرفت خوشرنگ‏تر از آن شراب نديده بودم كه بين شير و آب در جريان بود عرض كردم آقا فدايت شوم اين نهر از كجا جارى مى‏شود و ابتدايش كجا است؟ فرمود اين همان چشمه‏هائى است كه خداوند در قرآن ذكر نموده كه در بهشت جارى است چشمه‏اى از آب و ديگرى از شير و چشمه سوم از شراب در همين نهر جارى است در دو طرف درختهاى سرسبز و خرمى بود كه حوريه‏ها بر آن بودند موهاى زيبائى داشتند كه مانند آنها نديده بودم.
در دست هر كدام ظرفى بود كه در دنيا چنان ظرفى نيست امام نزديك يكى از آنها رفت اشاره كرد كه آب بدهد براى آب برداشتن خم شد ديدم درخت نيز با او خم گرديد ظرف را آب نمود و تقديم امام كرد ايشان آشاميدند باز به دست او داد براى مرتبه دوم خم شد تا آب بردارد درخت نيز خم شد آب برداشت بدست امام داد ايشان به من دادند آشاميدم، آبى روان‏تر و لذيذتر از آن نديده بودم بوى مشك ميداد به ظرف نگاه كردم سه رنگ مايع در آن بود عرض كردم چنين چيزى تا امروز نديده بودم. خيال نميكنم همين طور كه ميبينم باشد.
فرمود اين يك قسمت كمى است كه خداوند براى شيعيان ما آماده نموده وقتى مؤمن از دنيا برود روحش به جانب همين نهر مى‏آيد در همين باغستانها است و از اين آشاميدنيها استفاده ميكند.
ولى دشمن ما وقتى از دنيا برود روح او در وادى برهوت است پيوسته در عذاب خواهد بود از زقوم و حميم مى‏آشامد بخدا پناه بريد از اين سرزمين.

 

7.حضرت عطای خود را که مانند نوری ملکوتی بود در هندوستان نصیب داود رقی کردند به همراه قطعاتی از طلای سرخ.

داود رقى گفت خدمت حضرت صادق عليه السّلام بودم فرمود چرا رنگت پريده؟ عرضكردم قرض بسيار بزرگى دارم تصميم گرفته‏ام با كشتى بطرف هند بروم پيش فلان برادرم. فرمود: هر وقت تصميم دارى حركت كن. گفتم از كشتى سوار شدن ميترسم فرمود كسى كه در خشكى حافظ انسان است در دريا نيز حفظ ميكند داود اگر اسم و روح من نبود رودها جريان نداشت و ميوه‏ها نميرسيد و درختها سبز نميشد.
داود گفت سوار كشتى شدم بالاخره بجائى رسيدم پس از صد و بيست روز راه در ساحل دريا روز جمعه‏اى قبل از ظهر بيرون آمدم هوا ابر بود نورى از فراز آسمان بر زمين ميتابيد ناگاه صداى آهسته‏اى شنيدم ميفرمود: داود! اكنون هنگام پرداخت قرض تو رسيده سر خود را بلند كن.
همين كه سر بلند كردم صدائى شنيدم كه برو پشت آن تپه سرخ رنگ پشت تپه رفتم ديدم صفحه‏هائى از طلاى قرمز كه يك طرف آن صاف ولى بر طرف‏ ديگر نوشته‏ هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسابٍ‏
آنها را برداشتم بسيار با ارزش بود. با خود گفتم دست نميزنم تا بمدينه برسم. خدمت حضرت صادق رسيدم.
فرمود داود عطاى ما همان نورى بود كه براى تو درخشيد نه آن طلا و نقره ولى آنهم مال تو است گوارا باد لطف خداى كريم است خدا را سپاس‏گزارى كن.

 

8.امام صادق علیه السلام با تکرار معجزه ی حضرت ابراهیم (زنده کردن 4 پرنده) جواب سوال از آیه ی شریفه ی فخذ اربعه من الطیر را دادند.

يونس بن ظبيان گفت با گروهى از مردم خدمت حضرت صادق‏ بوديم عرض كردم در اين آيه كه خداوند به ابراهيم ميفرمايد فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَ‏ اين چهار مرغ از يك جنس بودند يا چهار نوع مختلف.
امام فرمود ميل داريد مثل آن را به شما نشان دهم عرض كرديم بلى. صدا زد طاوس يك طاوس مقابل آن جناب آمد صدا زد كلاغ كلاغى آمد فرمود باز، يك باز شكارى آمد فرمود كبوتر. كبوترى مقابلش به زمين نشست دستور داد هر چهار مرغ را بكشند و قطعه قطعه كنند و پرهاى آنها را بكنند و تمام آنها را با يك ديگر مخلوط كنند بعد سر طاوس را بدست گرفت تمام پاره‏هاى بدن طاوس از بقيه مرغها جدا شده به يكديگر چسبيد طاوس زنده شد باز كلاغ را صدا زد و بعد باز را پس از آن كبوتر را همه زنده شدند مقابل آن جناب ايستادند.

امام صادق

9.امام صادق با پا به زمین زدند و دریایی ظاهر شد و کشتی هایی از نقره آشکار شد و ابوبصیر را با خود بردند و برزخی که ائمه علیهم السلام در آن ساکن هستند به او نشان دادند.

ابو بصير گفت خدمت حضرت صادق بودم با پاى خود بزمين زد دريائى نمودار شد كه در آن كشتيهائى از نقره بود من و ايشان سوار يك كشتى شديم تا رسيديم به محلى كه خيمه‏هائى از نقره برپا بود داخل آنها شد و خارج گرديد به من فرمود ديدى خيمه اولى كه داخل شدم. گفتم آرى فرمود آن خيمه پيامبر است ديگر خيمه امير المؤمنين سومى خيمه فاطمه عليها السّلام چهارم خيمه خديجه پنجم خيمه امام حسن ششم خيمه حضرت حسين هفتم خيمه على بن الحسين هشتم خيمه پدرم و نهم خيمه من هر يك از ما بميرد در يكى از اين خيمه‏ها ساكن می‏شود.

 

10.جلاد منصور امام صادق و فرزندشان اسماعیل را به شهادت رساند ولی روز بعد متوجه میشود که حضرت زنده هستند و به جای ایشان دو شتر کشته شده.

ابو خديجه از مردى از قبيله كنده كه جلّاد بنى عباس بود نقل كرد كه وقتى ابا عبد اللَّه و اسماعيل را پيش منصور آوردند دستور داد آن دو را بكشند. آن دو را در اطاقى زندانى كرده بود.نيمه شب حضرت صادق را بيرون آورده گردن زد بعد اسماعيل را براى كشتن پيش آورد اسماعيل با او در آويخت بالاخره پس از ساعتى او را هم كشت.
برگشت پيش منصور. پرسيد چه كردى گفت هر دو را كشتم و ترا از دست آنها راحت كردم.
فردا صبح مشاهده كردند هر دو زنده هستند اجازه ورود خواستند! منصور بجلاد گفت مگر تو نگفتى آنها را كشته‏ام گفت چرا من آنها را خوب ميشناسم همان طورى كه ترا مى‏شناسم. منصور گفت برو بهمان محلى كه ديشب آنها را كشتى. وقتى بآنجا رفت ديد دو شتر كشته روى زمين افتاده‏اند با كمال تعجب برگشت سر بزير انداخت. منصور باو گفت مبادا اين جريان را كسى از تو بشنود اين جريان شبيه اين آيه شد كه خداوند ميفرمايد: وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ‏.

 

11.وقتی منصور موجود عجیبی یافت برای رسوا کردن حضرت از ایشان سوالاتی کرد و امام راجع به موجود عجیبی شبیه به ماهی که در ابرهای متراکم آسمان زندگی میکند توضیحات کاملی دادند.

صفوان جمال گفت در حيره خدمت حضرت صادق عليه السّلام بودم كه ربيع آمده گفت امير المؤمنين شما را ميخواهد. چيزى نگذشت كه امام‏ برگشت. عرض كردم چه زود برگشتيد. فرمود سؤالى از من كرد كه راجع به خصوصيات آن از ربيع بپرس.
من با ربيع سابقه دوستى داشتم. پيش او رفتم و جريان را پرسيدم. گفت داستان عجيبى بود. گفت عربها در بيابان براى جمع آورى يك نوع قارچ بنام دنبلان كوهى جستجو مى‏كردند. موجود عجيبى يافتند كه روى زمين افتاده بود.
پيش من آوردند. من براى خليفه بردم. همين كه چشمش بآن افتاد گفت: آن را فورى ببر و جعفر بن محمّد را صدا بزن.
من از پى جعفر بن محمّد عليه السّلام رفتم وقتى آمد پرسيد در آسمان چيست؟ فرمود:
توده تراكمى از هوا. پرسيد آيا در هوا موجودى هست؟ فرمود آرى. پرسيد ساكنين هوا چه نوع موجودى هستند؟
فرمود موجوداتى كه بدنشان مانند ماهى و سر آنها چون پرندگان تاجى مانند خروس و آويزى نيز زير گلو چون خروس دارند مانند پرندگان داراى بالند از رنگهاى مختلف، سفيدتر از نقره جلا داده شده.
خليفه گفت: طشت را بياوريد. طشت را كه آوردم همان اوصافى كه بيان كرد در آن موجود جمع بود.
چشم امام كه به آن افتاد فرمود: اين همان موجودى است كه ساكن هوا است. اجازه بازگشت بايشان داد.
وقتى خارج شد گفت: ربيع اين شخصى كه وجودش عقده‏اى است در گلوى من و ناراحتم نموده از دانشمندترين مردم است.

 

12.با شفاعت امام صادق همسر مردی که از شیعیان حضرت بود و در حال جان کندن قرار داشت بیست سال بر عمرش اضافه گردید.

صفوان بن يحيى نقل كرد كه عبدى گفت: روزى زنم گفت: خيلى وقت است كه حضرت صادق عليه السّلام را نديده‏ايم اگر برويم بمكه و زيارت آن آقا نائل شويم بد نيست. گفتم من چيزى ندارم به مكه بروم. گفت من مقدارى لباس و زيور آلات دارم آنها را بفروش خرج سفر تهيه كن.
من لباسهاى زنم و زيور او را فروختم حركت كرديم همين كه به نزديكى مدينه رسيديم سخت مريض شد و مشرف بمرگ گرديد بمدينه كه رسيديم ديگر اميد بزندگى او نداشتم و از خانه خارج شده خدمت حضرت صادق رفتم امام عليه السّلام جامه‏اى قرمز رنگ پوشيده بود سلام كردم. جواب داد و از زنم سؤال كرد جريان را عرض كردم و گفتم من با نااميدى از منزل بيرون آمده‏ام. مدتى سر بزير انداخته بود آنگاه سر بلند نموده فرمود: عبدى تو بواسطه او محزونى عرضكردم بلى فرمود چيزى نيست من دعا كردم خدا او را شفا دهد وقتى برگردى مى‏بينى‏ نشسته است و زنى كه پرستاريش ميكند باو شيرينى طبرزد[1] ميدهد.
با عجله بخانه برگشتم ديدم بهوش آمده و نشسته است و پرستارش باو طبرزد ميدهد گفتم حالت چطور است. گفت خدا مرا شفا داد اشتها باين شكر پيدا كردم. گفتم وقتى من رفتم از تو مأيوس بودم حضرت صادق از تو جويا شد جريان را عرض كردم فرمود چيزى نيست وقتى برگردى مشغول خوردن شيرينى است.
همسرم گفت: وقتى تو رفتى من جان ميدادم شخصى كه دو جامه قرمز رنگ داشت وارد شد پرسيد چه شده گفتم ميميرم اينك ملك الموت آماده قبض روح من است.
آن مرد بملك الموت فرمود مگر تو مأمور نيستى از ما اطاعت كنى؟ گفت چرا. فرمود من بتو دستور ميدهم كه بيست سال قبض روح او را بتأخير اندازى.
گفت اطاعت ميكنم. آن شخص با ملك الموت خارج شدند. همان دم حال من خوب شد.

 

13.امام صادق علیه السلام با پای مبارک خطی کشیدند و گنج های زمین را نشان حاضرین دادند و با دست مبارک شمشی خارج کردند.

اختصاص- حسين بن ثوير گفت ما چند نفر خدمت حضرت صادق عليه السّلام بوديم. فرمود گنجينه‏هاى زمين و كليدهاى آن در اختيار ما است اگر بخواهم با يك پا اشاره كنم هر چه درون زمين است خارج شود، خارج خواهد شد.
در اين موقع با يك پاى مبارك خود خطى كشيد زمين شكافته شد بعد با دست شمش طلائى باندازه يك وجب از درون زمين برداشت و فرمود تماشا كنيد و با چشم خود خوب دقت نمائيد كه جاى شكى باقى نماند. سپس فرمود نگاه كنيد بزمين، نگاه كرديم شمش‏هاى طلاى فراوانى برهم انباشته داخل زمين بود و ميدرخشيد.
يكى از دوستان عرض كرد آقا فدايت شويم اين قدرت به شما داده شده با اينكه شيعيان شما محتاجند. فرمود خداوند بزودى براى ما و شيعيانمان دنيا و آخرت را جمع خواهد كرد و آنها را داخل بهشت برين مينمايد و دشمنان ما را درون جهنم.

 

14.نقشه ی منصور دوانقی برای به دام انداختن حضرت و اخبار غیبی ایشان از نهان و آشکار او.

صفوان بن يحيى از جعفر بن محمّد بن اشعث نقل كرد كه او گفت ميدانى چرا ما به امامت حضرت صادق اعتقاد پيدا كرديم با اينكه از اين قسمت اطلاعى نداشتيم و در جريان نبوديم؟ پرسيدم چه بود.
گفت يك روز منصور دوانيقى به پدرم محمّد بن اشعث گفت مايلم يك نفر را پيدا كنى كه بتواند ماموريتى كه به او ميدهم انجام دهد. پدرم گفت تهيه كردم فلان بن مهاجر دائى من است و از عهده اين كار برميآيد. گفت او را بياور.
پدرم دائى خود را آورد منصور به او چند هزار دينار داده گفت به مدينه ميروى عبد اللَّه بن حسن و خويشاوندانش را از آن جمله جعفر بن محمّد ملاقات ميكنى ميگوئى من مردى غريب از اهل خراسانم كه در آنجا شيعيان شما زيادند اين پولها را براى شما فرستاده‏اند به هر كدام فلان مبلغ بده وقتى پول را گرفتند بگو من پيك هستم مايلم نوشته‏اى از شما دست من باشد هر چه داده‏ام رسيد بدهيد و امضا كنيد.
به مدينه رفت و برگشت پيش منصور رفت پدرم محمّد بن اشعث آنجا بود منصور پرسيد چه شد. گفت رفتم و پولها را دادم اينك رسيد آن را با خط خودشان آورده‏ام جز جعفر بن محمّد.
خدمت ايشان رفتم در مسجد پيامبر نماز ميخواند با خود گفتم پس از تمام شدن نماز به او خواهم گفت نمازش را زود تمام كرده رو به من نموده گفت فلانى از خدا بترس و اهل بيت پيغمبر را فريب مده به دوست خود بگو از خدا بپرهيزد و خاندان پيامبر را فريب ندهد اينها تازه از زير دست دولت مروانيان آسوده شده‏اند همه محتاجند. عرض كردم آقا اين حرفها چيست كه ميفرمائيد مرا كنارى كشيد آهسته تمام جريان را نقل كرد به طورى كه من خيال ميكردم او نفر سوم ما بوده و در تمام جريان حضور داشته.
منصور گفت: پسر مهاجر بدان كه هر زمانى يكى از اولاد پيامبر واسطه بين خدا و مردم است كه تمام جريانها را به او ميگويند امروز آن واسطه جعفر بن محمّد است.
جعفر بن محمّد بن اشعث گفت به اين دليل من معتقد بامامت ايشان شدم.

 

15.امام صادق راجع به شخصی که به خاطر اجتناب از شبهه به امامت حضرت معتقد نمیشد گفتند اگر این مقدار ورع و تقوی دارد پس در شب بلخ چرا تقوی را رعایت نکرد؟

بصائر- ابو عمر دمارى گفت مردى خدمت حضرت صادق رسيد برادرى جارودى‏ داشت امام پرسيد برادرت چطور است؟ گفت وقتى آمدم خوب بود فرمود از نظر دينى چطور است عرض كرد تمام كارهايش خوب است و آدم خير خواهى است جز اينكه معتقد به امامت شما نيست فرمود به چه علت معتقد بامامت ما نيست؟
عرض كرد ميترسد و به واسطه ورع و پرهيز كارى از اين اعتقاد خوددارى ميكند فرمود وقتى پيش او رفتى بگو اگر خيلى پرهيز كارى چرا در شب نهر بلخ پرهيز كارى نكردى. از اعتقاد به امامت جعفر عليه السّلام پرهيز ميكنى ولى از انجام آن عمل در شب نهر بلخ نمى‏پرهيزى؟! گفت رفتم به منزل او گفتم چه جريانى در شب نهر بلخ بوده. گفت چه كسى‏
به تو خبر داد گفتم حضرت صادق از من پرسيد به ايشان عرض كردم او به جهت ورع و پرهيز كارى كه دارد از اعتقاد به امامت شما خوددارى ميكند به من فرمود به او بگو ورع و پرهيزگاريش چه شد در شب نهر بلخ.
برادرش گفت من گواهى ميدهم كه او ساحر است. گفتم ساكت باش چنين حرفى مگو آنچه ميگوئى غلط است. گفت پس از كجا آن جريان را فهميده با اينكه جز من و خدا و آن كنيز هيچ كس اطلاع نداشت. پرسيدم جريان چه بوده. گفت من از ما وراء النهر خارج شدم كار تجارتم تمام شده بود به جانب بلخ ميرفتم مردى با من همسفر بود كه به همراه خود كنيزى زيبا داشت. از نهر بلخ شبانه گذشتيم همسفر من صاحب آن كنيز گفت يا تو اينجا نگهبان وسائل ما باش تا من بروم چيزى تهيه كنم و وسائلى براى آتش‏افروزى بياورم و يا من هستم تو برو، گفتم من هستم تو برو. آن مرد رفت ما كنار انبوهى از درخت منزل داشتيم دست كنيز را گرفتم داخل آن درختها با او در آميختم بعد برگشتيم به جاى خود.
بعد صاحبش آمد شب را خوابيديم بالاخره به عراق رسيديم هيچ كس جز خدا اطلاع نداشت (بالاخره از آن غلو و زيادروى كه در باره حضرت صادق داشت پائين آمد و بامامت ايشان اعتراف نمود.)
سال بعد به مكه رفتيم او را خدمت امام بردم. جريان را برايش نقل كرد.
فرمود استغفار كن مبادا ديگر چنين كارى بكنى. و از ارادتمندان آن جناب شد.

امام صادق

16. خبر غیبی حضرت راجع به این که شخصی که به میمون ده معروف بود از دنیا رفت در فلان روز و فلان ساعت.

بصائر- احمد بن محمّد بن ابى نصر از مردى كه اهل جسر بابل بود نقل كرد كه گفت در ده ما مردى بود مرا آزار ميكرد و ميگفت رافضى و دشنام ميداد او را مردم ميمون ده ميناميدند يك سال بمكه رفتيم خدمت حضرت صادق رسيدم بدون سابقه فرمود
«قوفه ما نامت»
يعنى ميمون ده مرد عرض كردم فدايت شوم چه وقت؟! فرمود هم اكنون.
آن روز و ساعت را يادداشت كردم وقتى به كوفه رسيدم برادرم را ديدم از او پرسيدم كى زنده است و كه مرده گفت «قوفه ما نامت» به زبان نبطى يعنى ميمون ده مرده پرسيدم چه وقت. گفت فلان روز. مطابق بود با همان وقتى كه حضرت صادق فرموده بود.

 

17.حاجی هایی که به شکل خوک و میمون بودند و امام صادق علیه السلام به ابابصیر نشان دادند.

ابو بصير گفت با حضرت صادق به حج رفتم در طواف عرض كردم يا ابن رسول اللَّه خداوند اين مردم را مى‏آمرزد فرمود اين جمعيت كه مى‏بينى بيشترشان ميمون و خوكند. عرض كردم ممكن است ببينم. امام چند كلمه فرمود آنگاه دست بر چشم من كشيد ديدم همه ميمون و خوك هستند. به وحشت افتادم. باز دست كشيد آنها را به صورت اولى ديدم.
فرمود ابا بصير شما در بهشت مي خراميد در جهنم از شما جستجو ميكنند هيچ كدامتان را آنجا نمى‏يابند. به خدا قسم در جهنم سه نفر از شما نخواهيد رفت نه به خدا دو نفر، نه به خدا يك نفر هم نخواهد رفت.

 

18.امام صادق علیه السلام یکی از جنیان را مامور کردند که کیسه ی پولی را که بعض از شیعیان برای حضرت فرستاده بودند برایشان زودتر بیاورد.

مفضل بن عمر گفت مقدارى پول به وسيله دو نفر از ياران امام عليه السّلام از خراسان فرستادند پيوسته مواظب آن پول بودند تا رسيدند به رى يكى از دوستان آن دو كيسه‏اى محتوى هزار درهم داد كه آن را هم تقديم كنند مرتب از پولها سركشى ميكردند مخصوصا همان كيسه‏اى كه از رى داده بودند بالاخره به نزديكى مدينه رسيدند يكى از آنها به ديگرى گفت بيا نگاه كنيم پولها هست:
پس از بازرسى ديدند كيسه‏هاى پول هست جز همان كيسه‏اى كه در رى داده بودند يكى از آن دو گفت خدا كمك كند چه جواب امام صادق را بدهيم.
ديگرى در جواب گفت او شخص كريمى است من اميدوارم او بداند ما راست ميگوئيم وارد مدينه شدند و خدمت امام رسيدند پول را تقديم نمودند. امام عليه السّلام پرسيد كيسه مرد اهل ری چه شد. جريان را عرض كردند. فرمود اگر كيسه را ببينيد ميشناسيد؟ گفتند آرى.
دستور داد به كنيز خود كه فلان كيسه را بياور كيسه را كه ديدند گفتند اين‏ همان كيسه است فرمود من در دل شب احتياج به پولى پيدا كردم مردى جنى را كه شيعه است فرستادم آن كيسه را برايم آورد.

 

19.سدی صیرفی در خواب 8 دانه خرما از پیامبر دریافت میکند و وقتی فردای آن روز خدمت امام صادق میرسد امام هم 8 عدد خرما به او میدهند و میفرمایند اگر پیامبر بیشتر داده بود من هم بیشتر میدادم.

حنان بن سدير گفت از پدرم سدير صيرفى شنيدم ميگفت در خواب پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله را ديدم در مقابلش طبقى سر پوشيده بود نزديك شده سلام كردم جواب داد سرپوش از طبق برداشت داخل آن خرما بود.
آن جناب شروع به خوردن كرد عرض كردم آقا يك دانه خرما به من بده يك دانه داد خوردم باز تقاضاى خرماى ديگرى كردم لطف فرمود خوردم همين طور هر كدام را ميخوردم تقاضاى ديگرى ميكردم تا هشت دانه داد و خوردم يك دانه ديگر خواستم فرمود بس است از خواب بيدار شدم.
فردا صبح خدمت حضرت صادق رسيدم ديدم طبقى با سرپوش مقابل آقا است همان طور كه در خواب ديده بودم سرپوش برداشت ديدم خرما است شروع كرد بخوردن تعجب كردم تقاضا نمودم يك دانه به من لطف فرمايد لطف نمود خوردم خرماى ديگرى خواستم داد، خوردم تا هشت خرما همين كه تقاضا كردم فرمود اگر جدم پيامبر به تو بيشتر ميداد من نيز اضافه ميكردم جريان را عرض كردم لبخندى كه حكايت از اطلاعش بود زد.

 

20.جواب حضرت به شخصی که به خاطر ظاهر سازی و ادعای تقوی از قبول ولایت ایشان خودداری میکرد.

حارث بن حصيره گفت مردى از كوفه بخراسان آمد و مردم را دعوت بامامت حضرت صادق عليه السّلام نمود گروهى پذيرفتند و عده‏اى منكر شدند دسته سوم از روى پرهيز كارى و ورع متوقف شدند. هر دسته يك نفر را به نمايندگى خدمت آن جناب فرستادند از اين سه نفر همان كسى كه نماينده دسته سوم يعنى پرهيزگاران بود سخنگوی آنها به شمار ميرفت و حرف ميزد يكى از همراهان او كنيزى داشت نماينده دسته سوم در خلوت با او عمل نامشروع كرد. وقتى خدمت حضرت صادق رسيدند همان مرد شروع به صحبت نموده گفت آقا يك نفر از كوفه آمد و مردم را به پيروى از شما دعوت نمود برخى پذيرفتند و گروهى منكر شدند و يك دسته نيز از روى ورع و پرهيز كارى توقف كردند.
فرمود تو از كدام دسته هستى؟ عرض كرد از همان دسته متوقف و پرهيزكار فرمود چرا فلان شب پرهيز كارى نكردى؟ آن مرد دست و پايش به لرزه افتاد.

 

21.امتحان کردن حضرت با پول های مغشوش (تقلبی) و تفکیک پول ها توسط حضرت.

شعيب عقرقوفى گفت مردى به وسيله من هزار دينار براى حضرت صادق فرستاد گفت ميخواهم مقام آن جناب را با ساير بستگانش تميز دهى. پنج درهم از اين پول بردار و آن را در جيب پيراهنت پنهان كن به جاى آن پنج درهم غش‏دار كه ظاهرش نقره است بگذار بعد مقام ايشان را خواهى فهميد.
من پولها را خدمت حضرت صادق آوردم روى زمين ريخت آن پنج درهم را جدا كرد به من فرمود بگير پنج درهم خود را و پنج درهم خودمان را بده.

 

22.امام صادق یک حدیث را برای 15 نفری که زبان هر یک با دیگری فرق داشت بیان کردند و هر شخصی با زبان خود حدیث را متوجه شد.

ابان بن تغلب گفت صبح زود تصميم گرفتم بروم خدمت حضرت صادق نزديك منزل آن جناب كه رسيدم گروهى خارج شدند كه آنها را نمى‏شناختم خيلى خوش لباس و زيبا بودند بسيار سنگين و با وقار بودند. بعد ما خدمت امام رسيديم شروع كرد براى ما حديث كردن با اينكه پانزده نفر ما هر كدام يك زبان مخصوص داشتند همه بزبان مادرى خودشان حديث را شنيدند از آن جمله عربى، فارسى، نبطى، حبشى، سقلبى. يك نفر گفت اين چه حديثى بود كه بما فرمود كسى كه زبان عربى داشت گفت با من بعربى چنين فرمود فارسى زبان گفت بفارسى چنين گفت. حبشى گفت با لهجه حبشى صحبت كرد سقلبى مدعى بود كه فقط با زبان سقلبى حديث نمود همه برگشتند و جريان را پرسيدند. فرمود يك حديث بود ولى براى هر هر كدام بزبان خودشان برگشت.

 

23.امام برای شخصی که در خیال خود اموال زیادی برای حضرت آورده بود طشتی که طلا از او فوران میکرد حاضر ساختند.

يكى از دوستان نقل كرد كه من مالى براى حضرت صادق بردم در دل خود آن مال را زياد ميانگاشتم. وقتى خدمت امام رسيدم غلام خود را خواست طشتى در آخر اطاق بود دستور داد آن را بياورد.
چند كلمه‏اى گفت همين كه غلام طشت را آورد از اطراف آن سكه‏هاى طلا ميريخت آنقدر ريخت تا بين من و غلام فاصله شد. در اين موقع روى بمن نموده فرمود خيال ميكنى ما احتياج بآنچه دست شما است داريم هر چه از شما ميگيريم براى آن است كه شما را پاكيزه كنيم.

 

24.با دعای حضرت زنی که از دنیا رفته بود زنده شد.

داود رقى گفت: خدمت حضرت صادق بودم جوانى گريه كنان‏
وارد شد. گفت نذر كرده بودم كه با زنم بمكه روم وقتى وارد مدينه شدم زنم مرد.
امام فرمود برگرد او نمرده عرض كرد آقا مرد من خودم روى او پارچه انداختم فرمود تو برو جوان رفت ولى فورى برگشت لبخند ميزد عرض كرد رفتم ديدم نشسته است.
امام فرمود: داود ايمان آوردى؟ عرض كرد بلى! امّا دلم ميخواست كه مطمئن شوم. روز ترويه امام فرمود: مايلم به زيارت خانه پروردگارم بروم.
عرض كردم آقا حاجى‏ها در عرفات هستند. فرمود بعد از نماز عشاء شترم را آماده كن زمامش را ببند. من انجام دادم. امام عليه السّلام از منزل خارج شد قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ و يس را خواند سوار شد مرا نيز پشت سر خود سوار كرد پاسى از شب را راه رفتيم در بين راه آنچه بايد انجام دهد انجام داد يك وقت هم فرمود اين خانه خدا است اعمال خانه خدا را نيز انجام داد موقع اذان صبح كه شد از جاى حركت نموده اذان و اقامه گفت مرا در پهلوى راست خود قرار داد دو ركعت اول سوره حمد و الضحى و دو ركعت دوم‏ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ خواند قنوت نماز را خواند آنگاه سلام داده نشست همين كه خورشيد طلوع كرد آن جوان با زنش رد شد بشوهر خود گفت همين آقا از خدا درخواست كرد كه من زنده شدم.

 

25.طعنه ی امام صادق علیه السلام به کسانی که میخواستند شبیه قرآن را بیاورند با آیه ی شریفه ی قل لو اجتمعت الانس و الجن علی ان یاتوا بمثل هذا القرآن لایاتون بمثله و لو کان بعضهم لبعض ظهیرا.

روايت شده كه ابن ابى العوجاء دو سه نفر ديگر از طبيعى مذهبان با يك ديگر اتحاد كردند كه هر كدام در مقابل قرآن يك چهارم از خودشان بنويسند. اينها در مكه اجتماع كردند قرار شد سال ديگر در همين محل نوشته‏هاى خود را بياورند.
سال بعد در مقام ابراهيم اجتماع نمودند يكى از آنها گفت من وقتى رسيدم باين آيه‏ يا أَرْضُ ابْلَعِي ماءَكِ وَ يا سَماءُ أَقْلِعِي وَ غِيضَ الْماءُ دست از مبارزه برداشتم ديگرى گفت من نيز وقتى باين آيه رسيدم‏ فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا از مبارزه مأيوس شدم.
اين حرفها را آهسته ميگفتند كه كسى متوجه نشود در همين موقع حضرت صادق عليه السّلام رد شد و اين آيه را خواند قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى‏ أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ‏ از شنيدن اين آيه از زبان امام صادق عليه السّلام مبهوت شدند.

 

26.امام صادق مرده را از قبر خارج کردند و او شهادت به ولایت حضرت داد.

محمّد بن راشد از جد خود نقل كرد كه گفت تصميم گرفتم بروم خدمت حضرت صادق براى پرسيدن يك مسأله. گفتند سيد حميرى از دنيا رفته ايشان به تشييع جنازه او رفته‏اند. به طرف قبرستان رفتم مسأله را پرسيدم جواب داد همين كه خواستم بروم دامن مرا گرفت و به طرف خود كشيد سپس فرمود شما تازه به دوران رسيده‏ها علم را واگذاشته‏ايد.
عرض كردم آقا شما امام زمان هستى؟ فرمود بلى. گفتم دليل و علامتى بر اين مدعى دارى؟ فرمود هر چه مايلى بپرس تا خبر بدهم ان شاء اللَّه. گفتم برادر من از دنيا رفته او را دفن كرده‏ام در همين قبرستان با اجازه خدا او را زنده كن.
فرمود تو شايسته اين كار نيستى ولى برادرت بما ايمان داشت و اسم او نزد ما احمد بود. نزديك قبر او رفت. قبر شكافته شد برادرم بيرون شد ميگفت برادر دست از اين آقا نكش از او پيروى كن باز به قبر خود برگشت. امام مرا سوگند داد كه به كسى اين جريان را نگويم.

 

27.اخبار غیبی امام صادق علیه السلام که حکومت به بنی عباس میرسد.

روايت شده كه گروهى از بنى هاشم در ابواء اجتماع كردند از آن جمله محمّد بن علي بن عبد اللَّه بن عباس و ابو جعفر منصور دوانيقى و عبد اللَّه بن حسن و دو فرزندش محمّد و ابراهيم بودند تصميم داشتند با يك نفر بيعت كنند.
عبد اللَّه گفت اين پسرم مهدى است پيش حضرت صادق فرستادند تشريف آورد فرمود براى چه جمع شده‏ايد؟ گفتند ميخواهيم با محمّد بن عبد اللَّه بيعت كنيم كه مهدى آل محمّد است. حضرت صادق فرمود چنين كارى را نكنيد كه اين (دست روى شانه ابو العباس سفاح گذاشت) و برادرها و فرزندانش به اين موقعيت ميرسند.
رو به عبد اللَّه نموده فرمود به تو و دو فرزندت نخواهد رسيد بنى عباس به مقام حكومت ميرسند و اين دو فرزندت كشته خواهند شد. از جاى حركت كرده فرمود آن كس كه رداى زرد پوشيد (منصور دوانيقى) او را ميكشد.
عبد العزيز بن على گفت بخدا قسم من در زندگى شاهد كشتن منصور بودم.
آن چند نفر متفرق شدند منصور از امام پرسيد آيا من به خلافت ميرسم فرمود بلى واقعيتى است كه ميگويم.

 

28.کوهی که چند قطره ی آبش منجمد میشود و سرمه ی چشم است و بر پیغمبری از پیامبران بنی اسرائیل که شهید شد گریه میکند.

محمّد بن فيض گفت منصور دوانيقى به حضرت صادق عليه السّلام گفت ميدانى اين چيست. فرمود كدام؟
گفت كوهى است در اين نزديكى كه سالى چند قطره از آن فرو ميريزد و آن قطرات منجمد مى‏شود اين قطرات منجمد شده براى غبار آوردن چشم خوب است سورمه ميكشند با اجازه خدا خوب مى‏شود.
فرمود بلى ميدانم اگر مايلى خصوصيات آن را برايت شرح دهم در اين كوه يكى از پيمبران بنى اسرائيل كه از قوم خود فرار كرده بود خدا را عبادت مينمود. قوم او از مكانش اطلاع پيدا كردند و او را كشتند اين كوه بر او گريه ميكند و اين قطره‏ها از اشك اوست از طرف ديگر كوه چشمه‏اى جارى است در شب و روز كه دست به آن چشمه نميرسد.

 

29.جناب زید با امام صادق علیه السلام مشاجره کرد ولی در هنگام صبح برگشت و عذر خواهی کرد به خاطر این که پیامبر او را تهدید کرده بودند.

معتب گفت كسى در خانه حضرت صادق عليه السّلام را زد رفتم پشت درب ديدم زيد ابن على است. امام به حاضرين فرمود برويد داخل اين اطاق و درب را ببنديد مبادا صحبت كنيد.
زيد وارد شد هر دو يك ديگر را در آغوش گرفتند مدتى با يك ديگر به مشورت پرداختند بعد صداى آنها بلند شد زيد گفت اين حرفها را رها كن جعفر به خدا قسم يا بايد دستت را بدهى بيعت كنم و يا اين دست من بيعت كن و گر نه به كارى واميدارم ترا كه طاقت نداشته باشى.
ترك جهاد كرده‏اى خانه‏نشين شده‏اى و پرده را انداخته‏اى از شرق و غرب برايت پول ميفرستند. حضرت صادق ميفرمود عمو خدا تو را رحمت كند خدا تو را بيامرزد. زيد دشنام ميداد و ميگفت وعده ما صبح است. صبح به زودى خواهد آمد. از خانه خارج گرديد.
مردم در باره سخنان زيد اظهار نظر ميكردند حضرت صادق فرمود ساكت باشيد در باره عمويم زيد جز نيكى چيزى نگوئيد خدا رحمت كند عمويم را اگر پيروز ميشد وفا ميكرد به وعده خود. سحرگاه باز در خانه امام را زد در را باز كردم با گريه و زارى داخل شده ميگفت مرا ببخش جعفر خدا تو را ببخشد از من راضى شو. خدا از تو راضى باشد. از من درگذر خدا از تو بگذرد.
فرمود خدا تو را ببخشد و از تو راضى شود و از تو بگذرد چه شده عموجان؟
گفت بخواب رفتم پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله را در خواب ديدم كه وارد خانه ما شد طرف راست امام حسن و در طرف چپ امام حسين و حضرت فاطمه پشت سر و على عليه السّلام جلو آن جناب بود و در دستش حربه‏اى بود كه چون آتش ميدرخشيد. فرياد زد واى بر تو زيد پيامبر را آزردى بواسطه جعفر به خدا قسم اگر تو را نبخشد و از تو نگذرد و راضى نشود با همين حربه به تو حمله ميكنم چنان بر پشتت ميزنم كه از سينه‏ات خارج شود. با ترس و لرز از خواب بيدار شدم خودم را به شما رساندم مرا ببخش خدا ترا رحمت كند.
فرمود خدا از تو راضى باشد و ترا بيامرزد هر وصيتى دارى بكن كه تو كشته خواهى شد و به دار آويخته ميشوى و با آتش پيكرت را ميسوزانند. زيد در باره‏ زن و فرزند خود و پرداخت قرضش وصيت نمود.

 

30.امام صادق علیه السلام معجزات متعددی نشان شخص سنی مذهب دادند من جمله خرما دادن درخت خشک و آب آوردن چاه خکش و اخبار غیبی…

داود بن كثير رقى گفت من و ابو الخطاب و مفضل و ابو عبد اللَّه بلخى خدمت حضرت صادق بوديم كثير النوا وارد شده گفت اين ابو الخطاب ابا بكر و عمر و عثمان را فحش ميدهد و از آنها بيزارى ميجويد امام روى به جانب ابى الخطاب نموده فرمود چه ميگوئى؟
گفت به خدا قسم دروغ ميگويد تا كنون از من فحش نسبت بآنها نشنيده، حضرت صادق فرمود قسم خورد قطعا قسم دروغ نميخورد. كثير النوا گفت راست ميگويد من از او ناسزا نشنيده‏ام ولى شخصى مورد اعتماد به من گفت كه او چنين كرده. امام فرمود شخص مورد اعتماد چنين حرفى را به كسى نميگويد.
وقتى كثير النوا رفت امام صادق فرمود اگر ابو الخطاب چنين حرفى را زده باشد به واسطه آن است كه چيزهائى از آنها ميداند كه كثير النوا نميداند به خدا قسم جاى امير المؤمنين را غصب نمودند خدا آنها را نيامرزد و نه از آنها بگذرد.
ابو عبد اللَّه بلخى از شنيدن اين حرف مات و مبهوت شد از روى تعجب به امام نگاه ميكرد. فرمود از حرفهائى كه زدم تعجب كردى و مخالف آن حرفها هستى. گفت آرى. فرمود پس چرا انكار نكردى در شبى كه بدست تو فلانى‏
پسر فلان كس بلخى كنيزى داد به اين نام كه او را بفروشى. از رود كه گذشتى با او زير درختى در آميختى.
مرد بلخى گفت بخدا قسم از آن جريان بيش از بيست سال گذشته من توبه كرده‏ام حضرت صادق فرمود تو توبه كرده‏اى ولى خداوند از تو نگذشته است خداوند بواسطه صاحب كنيز بر تو خشم گرفت.
امام عليه السّلام سوار شد مرد بلخى نيز در خدمت آن جناب بود در اين موقع صداى الاغى بلند شد حضرت صادق فرمود از صداى آن دو اهل جهنم آزرده ميشوند همان طورى كه شماها از صداى الاغ آزرده ميشويد وقتى وارد بيابان شديم رسيديم بر سر چاه بزرگى.
امام عليه السّلام روى به جانب بلخى كرده فرمود از اين چاه ما را آب بده نزديك چاه رفت عرض كرد خيلى گود و عميق است آبى در آن ديده نميشود امام پيش رفته فرمود اى چاه شنوا و مطيع پروردگار، ما را از آبى كه در نهاد تو قرار داده بياشام به اجازه خدا. آب از چاه بالا آمد از آن آشاميديم بعد به راه خود ادامه داد تا به محلى رسيد كه درخت خرماى خشكى بود فرمود اى درخت خرما از آنچه در نهاد تو قرار داده‏اند به ما بخوران. خرماى تر و تازه از درخت فرو ريخت. بعد كه متوجه شدم چيزى در درخت نبود به راه خود ادامه داده تا رسيديم به يك آهو كه پيش آمد و با دم خود اظهار عجز و احتياج ميكرد و صداى مخصوصى كه حاكى از التماس بود مينمود. امام فرمود ان شاء اللَّه انجام ميدهم آهو راه خود را در پيش گرفت.
بلخى گفت امروز چيز عجيبى ديديم آهو چه ميخواست؟ فرمود به من پناهنده شد گفت يكى از صيادهاى مدينه همسرش را صيد كرده دو بره كوچك دارد از من تقاضا كرد او را بخرم و آزاد كنم من نيز ضمانت كردم كه اين كار را انجام دهم رو به قبله ايستاده فرمود ستايش خدا را به آنقدر كه شايسته اوست و استحقاق دارد اين آيه را نيز خواند أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى‏ ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ‏ فرمود به خدا قسم ما مورد حسد مردم هستيم.
سپس امام برگشت ما نيز در خدمتش بوديم آهوى ماده را خريد و آزاد كرد فرمود سرّ ما را فاش نكنيد و پيش نااهلان نقل نكنيد همانا كسى كه اسرار ما را فاش كند ضررش براى ما از دشمن‏مان بيشتر است.

 

31.امام صادق معلی بن خنیس را که نگران خانواده اش بود با طی الارض به خانه اش بردند و سپس برگرداندند و از او مخفی کردن سر را خواستند ولی او آشکار کرد و به همین علت دچار سختی و مرارت گردید.

حفص بن ابيض تمار گفت خدمت امام صادق عليه السّلام بودم در آن روزهائى كه معلى بن خنيس را به دار آويخته بودند. به من فرمود ابا حفص! من به معلى بن خنيس امرى كردم كه مخالفت نمود از همين جهت مبتلا به رنج و مرارت شمشير شد.
روزى او را محزون و اندوهناك ديدم. گفتم چيست چرا ناراحتى مثل اينكه به ياد زن و بچه و خانه و زندگيت افتاده‏اى. گفت بلى. گفتم جلو بيا.
نزديك من آمد دست به چشم او ماليدم وقتى چشم باز كرد گفتم كجا هستى گفت داخل خانه خودم اينها زن و بچه من هستند. من خود را از آنها پنهان‏
كردم و معلى را رها كردم تا خوب زن و بچه خود را ببيند به طورى كه از نظر جنسى نيز از زن خود بهره گرفت بعد او را صدا زده گفتم نزديك بيا دست بر- چشم او ماليدم. گفتم كجا هستى گفت در مدينه خانه شما.
به او گفتم معلى! ما كارهاى شگفت انگيز و اسرارى داريم كه هر كس حفظ نمايد خدا دين و دنياى او را حفظ ميكند. معلى مبادا به واسطه فاش كردن اسرار ما خود را اسير دست مردم كنيد كه اگر مايل بودند قبول كنند و گر نه شما را بكشند. معلى! هر كس حديث دشوار ما را پنهان كند خدا آن حديث را به صورت نورى در پيشانى او قرار ميدهد و در ميان مردم داراى عزت ميگردد. و هر كه افشا كند طعمه شمشير ميگردد يا بزندان خواهد افتاد. معلى! بدان ترا خواهند كشت آماده باش.

 

32.با نفرین حضرت قاتل معلی بن خنیس که قصد کشتن حضرت را نیز داشت به درک واصل شد و اخبار غیبی حضرت از مرگ او.

ابن سنان گفت: در مدينه بوديم كه داود بن على از پى معلى بن خنيس فرستاد. و او را كشت. حضرت صادق عليه السّلام يك ماه پيش او نرفت. داود از پى امام‏ فرستاد كه بيايد ولى ايشان امتناع ورزيد. پنج نفر مأمور فرستاد گفت به زور او را بياوريد اگر نيامد سرش را بياوريد.
مأمورين وقتى آمدند امام مشغول نماز بود ما نماز ظهر را با ايشان خوانده بوديم مأمورين گفتند داود بن على شما را خواسته. فرمود اگر نيايم چه ميكنيد گفتند به ما دستور داده سر شما را ببريم فرمود خيال نميكنم شما پسر پيامبر را بكشيد گفتند اين حرفها سر ما نميشود ما فقط از او اطاعت ميكنيم. فرمود برگرديد كه به نفع دنيا و آخرت شما است. گفتند به خدا نخواهيم رفت مگر شما يا سرتان را ببريم. وقتى متوجه شد كه آنها جز كشتن تصميمى ندارند، دستهاى خود را بلند نموده و روى شانه خود گذاشت بعد دستهاى خود را گشود و با انگشت سبّابه دعا كرد در بين دعا شنيديم ميگويد
الساعة الساعة.
ناگهان صداى داد و فرياد و ناله‏اى بلند شد مأمورين گفتند از جاى حركت كن فرمود اين فرياد و فغان مربوط به فرمانرواى شما است از دنيا رفت يك نفر را بفرستيد خبر بياورد اگر مربوط به او نبود با شما خواهم آمد يك نفر از مأمورين رفت طولى نكشيد كه برگشت به آنها گفت فرماندار مرد اين سر و صدا از خانه اوست مأمورين متفرق شدند.
عرض كردم آقا فدايت شوم چه شد كه از دنيا رفت فرمود غلام من معلى بن خنيس را كشت منهم يك ماه پيش او نرفتم از پى من فرستاد كه بروم اكنون كه تصميم كشتن مرا داشتند خدا را به اسم اعظمش خواندم. خداوند فرشته‏اى را فرستاد با حربه شكمش را پاره كرده او را كشت عرض كردم آقا چرا دستهاى خود را بلند كرديد فرمود زارى و تضرع نمودم عرض كردم چرا دو دست را اول جمع كرديد بعد گشاديد فرمود نوعى تضرع است عرض كردم چرا انگشت را بلند كرديد فرمود آن لابه و التماس است‏.

 

33.پیشگویی امام صادق از کشته شدن معلی بن خنیس.

ابو بصير گفت حضرت صادق فرمود هر چه بتو در باره معلى بن خنيس ميگويم پنهان داشته باش. عرض كردم بسيار خوب. فرمود به آن مقامى كه دارد نخواهد رسيد مگر اينكه مبتلا بشكنجه داود بن على شود عرض كردم داود بن على با او چه خواهد كرد.
فرمود گردنش را ميزند و بدار مى‏آويزد عرض كردم چه وقت فرمود سال ديگر. سال بعد داود بن على فرماندار مدينه شد تصميم كشتن معلى را گرفت‏ او را خواست و از نام اصحاب حضرت صادق از او جويا شد، گفت اسامى آنها را بنويس. معلى گفت يك نفر را هم نمى‏شناختم من براى انجام كارهاى امام خدمت ايشان رفت و آمد ميكنم. داود گفت از من پنهان ميكنى ترا خواهم كشت!! معلى گفت مرا از كشته شدن ميترسانى اگر اصحاب امام زير پايم باشند پا را برنميدارم تا آنها را ببينى داود معلى را كشت و بدار آويخت همان طور كه حضرت صادق فرموده بود.

 

34.عربی که حضرت را ساحر خواند با درخواست خود و دعای حضرت به صورت سگ در آمد و پس از تضرع حضرت او را به حال اول برگرداندند.

على ابن ابى حمزه گفت در خدمت حضرت صادق براى انجام حج رفتم در بين راه زير درخت خرماى خشكى نشستيم. امام عليه السّلام زبان بدعائى گشود كه من نفهميدم. بعد فرمود از آنچه در نهاد تو خداوند قرار داده بما بخوران. ديدم درخت خرماى خشگ بطرف حضرت صادق كج شد داراى برگ بود و خرما داشت بمن فرمود نزديك شو بسم اللَّه بگو و بخور عالى ترين و لذيذترين خرمائى بود كه تاكنون خورده بودم.
در اين موقع مرد عربى گفت سحرى از امروز بزرگتر نديده بودم. امام عليه السّلام فرمود ما وارث انبياء هستيم اهل سحر و شعبده بازى نيستيم از خدا تقاضا كردم اجابت فرمود اگر بخواهم دعا ميكنم خدا ترا به صورت سگى در آورد بروى به خانه پيش خانواده‏ات و براى آنها دم بجنبانى.
اعرابى از روى نادانى گفت دعا كن. در همان موقع به صورت سگى در آمد و رفت. حضرت صادق بمن فرمود از پى او برو رفتم تا وارد منزلش شد شروع بدم جنبانيدن براى زن و فرزند خود كرد. چوبى برداشته او را از خانه بيرون كردند.
برگشتم خدمت حضرت صادق در همان ميان كه ما حرف او را ميزديم آمد مقابل امام ايستاد اشگهايش جارى بود خود را به خاك ميماليد و صدائى تضرع آميز در مى‏آورد. امام بر او رحم نموده دعا كرد به حال اول برگشت فرمود حالا ايمان آوردى. عرض كرد هزار هزار مرتبه.

 

35.به اذن امام چاه پنهان آشکار شده و مردم را سیراب میکند.

بصائر- سليمان بن خالد نقل كرد كه ابو عبد اللَّه بلخى در سفرى خدمت حضرت صادق بود امام فرمود نگاه كن ببين در اين محل چاهى مى‏بينى بلخى به طرف راست و چپ جستجو كرده بازگشت گفت نديدم. باز فرمود برگرد براى مرتبه دوم بازگشت.
امام عليه السّلام با صداى بلند فرمود اى چاه پنهان شنوا و مطيع خدا ما را سيراب كن از آنچه خداوند در تو نهاده آبى بس پاكيزه و خوشگوار و صاف و شيرين بيرون آمد.
بلخى عرض كرد آقا راه و روش موسى است كه در اختيار شما گذاشته شده.

 

36.خیک قرمه (مشکی که در آن گوشت های تکه ای است) به دستور امام به صحبت در آمد.

سعد اسكاف گفت روزى خدمت حضرت صادق عليه السّلام بودم مردى از كوهستان هدايا و تحفه‏هائى آورد در بين تحفه‏هاى او يك خيك گوشت حيوانات وحشى را قرمه كرده بود. حضرت صادق عليه السّلام آنها را روى زمين ريخت فرمود اينها را ببر بده به سگها.
آن مرد عرض كرد براى چه؟ فرمود اينها حلال نيست. عرض كرد از مرد مسلمانى خريده‏ام كه گفت پاك و حلال است.
امام عليه السّلام آنها را داخل خيك نموده سخنى فرمود كه نفهميدم چه بود
به آن مرد فرمود حالا بردار ببر داخل اين اطاق، آن مرد گوشتها را برد داخل اطاق شنيد قرمه‏ها ميگويند مثل ما را امام و اولاد پيامبران نبايد بخورند چون بدستور اسلام كشته نشده‏ايم آن دو خيك را برداشته بيرون آمد.
امام فرمود چه گفتند. عرض كرد هر چه شما فرمودى اين گوشتها نيز همان را گفتند كه تذكيه نشده‏اند.
امام صادق فرمود: حالا فهميدى ابا هارون كه امام چيزهائى ميداند كه مردم نميدانند. خيك قرمه را بيرون برده پيش سگى انداخت.

 

37.درشتی عموی امام صادق عبد الله بن حسن و کظم غیظ امام و پشیمان شدن عمویشان بعد از رویای صادقه.

مناقب و خرايج- وليد بن صبيح گفت: شبى خدمت حضرت صادق عليه السّلام بودم. شخصى درب منزل را زد. به كنيز فرمود ببين كيست؟ رفت و برگشت گفت عمويت عبد اللَّه بن على است. گفت: بگو بيايد. بما فرمود شما داخل اطاق برويد داخل يك اطاق رفتيم صداى حركت شخصى را حس كرديم و خيال كرديم يكى از بانوان امام باشد به هم چسبيديم.
وقتى عبد اللَّه بن على وارد شد هر چه توانست به امام بد گفت او رفت ما بيرون آمديم امام شروع كرد از همان جائى كه حديثش مانده بود به ادامه دادن: يك نفر از ماها گفت: آقا هيچ كس اين طور ناسزا به كسى نميگويد ما تصميم داشتيم بيائيم بيرون و جواب او را بدهيم. فرمود نه شما بين ما دخالت نكنيد قدرى از شب گذشت باز درب را كوبيدند به كنيز فرمود برو ببين كيست؟ رفت و برگشت گفت عمويت عبد اللَّه بن على است.
باز فرمود برويد به همانجا كه بوديد بعد اجازه‏ى ورود باو داد داخل شد در حالى كه با شدت گريه ميكرد ميگفت:
پسر برادر مرا ببخش از من درگذر خدا از تو بگذرد و فرمود خدا تو را بيامرزد عموجان تو را چه مى‏شود؟ گفت: همين كه بخواب رفتم دو نفر مرد سياه پوست بمن حمله نمودند و بازوان مرا بستند يكى از آنها به ديگرى گفت: او را ببريد به طرف آتش مرا بردند به حضرت رسول برخوردم. عرض كردم يا رسول اللَّه‏ ديگر نمى‏كنم دستور داد مرا رها كنند رهايم كردند ولى هنوز بازوانم از شدت ريسمان بستن درد مى‏كند.
امام عليه السّلام فرمود: وصيت خود را بكن عرض كرد چه وصيت بكنم مالى كه ندارم با زن و بچه زياد و قرضى كه دارم فرمود قرضت را من ميپردازم و زن و بچه‏ات را جزء خانواده خود قرار خواهم داد وصيت نمود.
ما هنوز از مدينه خارج نشده بوديم كه از دنيا رفت و خانواده او را امام صادق جزء خانواده خود قرار داد و قرضش را پرداخت و دخترش را به ازدواج پسر خود در آورد.

 

38.امام دانه ی خرمایی را دو نیم کردند و هسته ی آن را کاشتند و همان آن رشد کرد و میوه داد و یک دانه از آن را شکافتند و در آن صفحه ای بود که در آن شهادت بر حضرات معصومین نوشته شده بود.

محمّد بن مسلم گفت خدمت حضرت صادق بودم كه معلى بن خنيس با گريه داخل شد. فرمود چرا گريه ميكنى. گفت پشت در گروهى هستند كه معتقدند بين شما و آنها فرقى نيست شما و آنها مساوى هستيد امام سكوت كرد سپس ظرفى از خرما خواست يك دانه را برداشت بدو نصف تقسيم كرد خرما راخورد دانه را در زمين شكافت در همان آن روئيد و بزرگ شد خرما بار آورد يكى از آن خرماها را چيد هم شكافت از درون آن صفحه‏اى خارج نموده بدست معلى داد فرمود بخوان معلى خواند بسم اللَّه الرحمن الرحيم لا اله الا اللَّه محمّد رسول اللَّه على المرتضى و الحسن و الحسين، على بن الحسين، يكى يكى را نام برده بود تا حسن بن على و پسرش.

 

39.شیعه ای که حضرت سفارش او را به یکی از اصحاب کردند ولی توسط جنیان از بین رفت.

شعيب گفت: خدمت امام ششم عليه السّلام رسيدم پرسيد همرديف تو در محمل كيست؟
عرض كردم: مرد شايسته نيكوكارى است بنام ابو موسى بقال.
فرمود: خيلى نسبت باو احترام بكن و نيكى بنما او به گردن تو حقوق زيادى دارد. اولين حق همين است كه از دوستان دينى تو است و رفيق همسفرت هست گفتم: آقا اگر بتوانم نميگذارم روى زمين پا بگذارد.
فرمود: هر چه ميتوانى نسبت به او نيكى كن. عرض كردم اگر از اين كمتر هم سفارش ميفرمودى من رعايت او را ميكردم.
گفت: رفتيم تا به محلى بنام وتقر رسيديم پياده شدم به غلامان خود دستور دادم براى شتران علف بريزند و غذا بپزند. آنها مشغول كار خود شدند. ديدم ابو موسى كوزه‏اى بدست گرفته براى وضو گرفتن به جانبى ميرود داخل يك گودال شد.
غلامها اطلاع دادند كه غذا حاضر است گفتم برويد ابو موسى را پيدا كنيد به آن طرف رفت هر چه جستجو كردند نيافتند با خدا پيمان بستم كه از اين‏ محل تا سه روز نروم و از او جستجو كنم تا مگر در باره او كوتاهى نكرده باشم چند نفر از اعراب بيابانى را اجير گرفتم و گفتم هر كس او را پيدا كند ده هزار درهم به او ميدهم سه روز از پى او گشتند در روز چهارم با نااميدى برگشتند گفتند دوست ترا جنيان برده‏اند اينجا سرزمينى است كه شياطين و جنى زياد دارد عده زيادى اينجا گم شده‏اند ما صلاح ميدانيم از اينجا كوچ كنى.
پس از شنيدن اين حرف كوچ كردم بالاخره بكوفه رسيدم جريان را به خانواده‏اش گفتم. سال بعد خدمت حضرت صادق رسيدم فرمود شعيب من به تو سفارش نكردم مواظب ابو موسى باش و از هر نيكى در باره او فروگذارى نكن.
عرض كردم چرا آقا ولى او خودش رفت.
فرمود: خدا او را رحمت كند اگر مقام او را در بهشت ببينى خوشحال خواهى شد.
ابو موسى در نزد خدا درجه‏اى داشت كه به آن مقام نميرسيد مگر با همين گرفتارى.

 

40.کلید تبدیل به شیر شد و دومرتبه تبدیل به کلید شد.

خرايج- ابو الصامت صفوانى گفت به حضرت صادق عرض كردم يك دليل براى من بياور كه شك از دلم بيرون رود. فرمود همان كليدى كه در دست دارى بمن بده همين كه كليد را دادم شيرى شد ترسيدم. فرمود بگير نترس گرفتم.
دو مرتبه كليد شد.

41.امام صادق علیه السلام خبر مرگ شیعه ی خود را میدهند.
سورة بن كليب گفت حضرت صادق عليه السّلام پرسيد امسال چگونه حج گزاردى؟
عرض كردم قرض نمودم ولى بخدا سوگند ميدانم كه او پرداخت خواهد نمود اين حج فقط به شوق زيارت شما و استفاده از گفتارتان بود.
فرمود اما پول حج را خدا داد من از خودم ميدهم فرش نمازى كه زير پا داشت بلند كرد مقدارى دينار برداشت بيست دينار شمرده فرمود اين پول حج تو باز بيست دينار ديگر شمرد فرمود: اين هم خرج زندگى تو تا هنگام مرگ.
عرض كرد بطورى كه ميفرمائيد اجلم نزديك شده. فرمود مايل نيستى با ما باشى؟
راوى حديث گفت بيش از هفت ماه زنده نبود.

42.امام صادق سند خانه ای در بهشت برای یکی از شیعیان دادند و این سند پس از مرگ با آن شخص.
دفن شد و فردای آن روز روی قبر این سند و نوشته ای بود که به خدا قسم جعفر بن محمد به عهد خود وفا کرد
مناقب- هشام بن حكم گفت يكى از رؤسا و سران بلاد جبل هر سال كه به حج ميرفت خدمت حضرت صادق ميرسيد امام عليه السّلام او را در يكى از خانه‏هاى خود جا ميداد چند سال همين طور به حج مى‏آمد و خدمت امام بود.
يك سال ده هزار درهم به امام عليه السّلام تقديم كرد تا براى او خانه‏اى بخرد و بجانب حج رهسپار شد. پس از بازگشت عرض كرد فدايت شوم برايم خانه خريدى؟
فرمود بلى. نوشته‏اى باو داد كه اين كلمات در آن بود: بسم اللَّه الرحمن الرحيم. اين سند خريدارى خانه‏ايست براى فلانى از بلاد جبل. كه در بهشت براى او خانه‏اى خريدم حدّ اول آن رسول خداست حد دوم امير المؤمنين و حد سوم امام حسن و حد چهارم حسين بن على.
وقتى نوشته را خواند عرض كرد آقا راضيم خدا مرا فداى شما كند. حضرت صادق فرمود من آن پول را تقسيم كردم بين بازماندگان امام حسن و امام حسين‏ اميدوارم خدا قبول كند و بهشت برين را بتو پاداش دهد.
آن مرد بوطن خود بازگشت نامه با او بود بيمار شد. هنگام درگذشت خانواده خود را جمع كرد آنها را سوگند داد كه نامه حضرت صادق را با او دفن كنند. همين كار را كردند. فردا صبح كه بر سر قبرش رفتند همان نامه را روى قبر ديدند كه زيرش نوشته است بخدا قسم جعفر بن محمّد به آنچه وعده داده بود وفا كرد.

43.امام صادق با معجزه ای عمامه و انگشتر و زره پیامبر را به شخصی که از امامت حضرت جستجو میکرد نشان دادند.
مفضل بن عمر گفت من و خالد جوان و نجم حطيم و سليمان بن خالد بر در خانه حضرت صادق بوديم سخنان ما در باره اعتقاد اهل غلو بود ناگهان امام صادق عليه السّلام با پاى برهنه بدون رداء با عجله آمد يكايك ما را نام برد فرمود خالد، مفضل، سليمان، نجم نه آن طور كه شما ميگوئيد ما نيستيم بلكه چنين هستيم‏ بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ‏ صالح بن سهل گفت من در باره حضرت صادق عقيده غليان را داشتم نگاهى تند بمن نموده فرمود واى بر تو صالح به خدا قسم ما بنده و مخلوق هستيم و خدائى داريم كه او را ميپرستيم اگر نپرستيم و عبادتش نكنيم ما را عذاب خواهد كرد.
عبد الرحمن بن كثير در ضمن يك خبر طويل گفت: مردى وارد مدينه شد و از امام جويا گرديد او را راهنمائى پيش عبد اللَّه بن حسن نمودند از او سؤالى كرده بيرون آمد. او را راهنمائى كردند پيش حضرت صادق عليه السّلام وقتى خدمت آن جناب رسيد امام به او نگاهى نموده فرمود: تو داخل شهر ما شدى براى جستجو از امام يكى از نواده‏گان امام حسن راهنمائى كرد به عبد اللَّه بن حسن سؤالى كردى و خارج شدى مايلى بگويم چه از او پرسيدى و چه جواب داد، و بعد با يكى از فرزندان امام حسين روبرو شدى او گفت اگر مايلى به ملاقات جعفر بن محمّد برو.
گفت همه اينها صحيح است فرمود حالا برگرد پيش عبد اللَّه بن حسن از او زره و عمامه پيامبر را بخواه. آن مرد رفت تقاضاى تماشاى زره و عمامه پيامبر را نمود. عبد اللَّه از داخل يك كندو زرهى بيرون آورده پوشيد زره كامل بر تن او راست مى‏آمد گفت پيامبر اين طور زره مى‏پوشيد برگشت خدمت حضرت صادق و جريان را عرض كرد.
امام فرمود درست نگفته انگشترى بيرون آورد بر زمين زد زره را پوشيد تا نصف ساق آن جناب آمد عمامه را بست تمام و كافى بود هر دو را بيرون كرد و داخل در نگين انگشتر نمود. فرمود پيامبر اين طور مى‏پوشيد اين از چيزهائى نيست كه در زمين بافته شده باشد. خزانه خدا را در لفظ كن است و خزانه امام در انگشترى اوست دنيا در نزد خدا چون جام كوچكى است و در نزد امام چون صفحه‏اى اگر چنين نباشد امام نخواهيم بود و با ساير مردم مساوى هستيم.

44.وقتی خانه حضرت را آتش زدند حضرت روی آتش راه میفرتند و میفرمودد من فرزند ابراهیم هستم.
مفضل بن عمر گفت: منصور دوانيقى شخصى را فرستاد پيش فرماندار خود حسن بن زيد كه فرماندارى مكه و مدينه را به عهده داشت به او پيغام داد كه خانه جعفر بن محمّد را آتش بزند. خانه امام را آتش زدند آتش بر در خانه و اطاقها رسيد. حضرت صادق پاى بر روى آتش گذاشت و از روى آتش ميرفت و ميگفت من پسر اسماعيل پيامبرم من پسر ابراهيم خليل اللَّه هستم.

45.ضمانت امام صادق بهشت را برای شخصی که در دستگاه بنی امیه کار میکرد و توبه کار شده بود.
على بن ابى حمزه گفت: دوستى داشتم از مأمورين و نويسندگان بنى اميه.
از من خواهش كرد برايش اجازه بگيرم كه خدمت حضرت صادق برسد. اجازه گرفتم.
وقتى خدمت حضرت صادق رسيد سلام كرده نشست. عرض كرد: آقا من در اداره حكومتى بنى اميه كار ميكردم و از دنياى آنها ثروت زيادى انباشتم كسى از من بازخواست نميكرد.
فرمود: اگر بنى اميه نمى‏يافتند كسى را كه نويسنده آنها باشد و ماليات جمع كند و جنگ نمايد و در اجتماعات آنها حاضر شود حق ما را غصب نميكردند اگر مردم اطراف آنها را نگيرند چيزى پيدا نخواهند كرد مگر همان اندازه‏اى كه‏ بدستشان برسد. آن مرد گفت: فدايت شوم آيا راه نجاتى برايم هست؟ فرمود: اگر راهى برايت بگويم عمل ميكنى؟! عرض كرد بلى انجام ميدهم. فرمود: هر چه در كار حكومتى آنها بدست آورده‏اى رها كن. هر كدام را ميشناسى حق آنها را ميدهى و هر كدام را نميشناسى از طرف آنها صدقه ميدهى من از جانب خدا براى تو ضمانت بهشت را ميكنم.
مدتى سر بزير انداخت و در انديشه بود تصميم خود را گرفت سر برداشته گفت:
انجام ميدهم.على بن ابو حمزه گفت: من با او بكوفه برگشتيم هر چه داشت رد كرد حتى لباسهاى تنش را، ما مقدارى پول تهيه كرديم و لباس برايش خريديم و براى مخارج او پولى فرستاديم. چند ماهى بيش نگذشت كه مريض شد. از او عيادت ميكرديم.
روزى بعيادتش رفتم در حال جان دادن بود چشم باز كرد گفت: على بن ابى حمزه! دوست تو حضرت صادق بخدا قسم بوعده خود وفا كرد.
از دنيا رفت كار كفن و دفن او را انجام داديم. خدمت حضرت صادق رفتم همين كه چشمش بمن افتاد فرمود: علي! بوعده خود وفا كرديم نسبت بدوست تو.عرض كردم صحيح ميفرمائيد فداى شما شوم هنگام مرگ خودش هم بمن گفت.

46.با دعای حضرت سبد انگوری در غیر فصل آمد به همراه دو تکه لباس.
ليث بن سعد گفت: در سال صد و سيزده بمكه رفتم پس از انجام نماز عصر بكوه ابو قبيس بالا رفتم. ناگاه ديدم مردى نشسته‏
دعا ميكند. گفت:
يا رب يا رب يا رب‏
تا نفسش قطع شد باز گفت:
ربّ ربّ ربّ‏
تا نفسش قطع شد.
يا اللَّه يا اللَّه‏
همين طور باز گفت:
يا حى يا حى يا حى‏
تا نفسش قطع شد باز گفت:
يا رحيم يا رحيم‏
همين طور سپس گفت‏
يا ارحم الراحمين‏
تا نفسش قطع شد هفت مرتبه اين ذكر را تكرار كرد.
سپس گفت: خدايا من از اين انگور ميخواهم مرا روزى فرما بارخدايا اين دو بردم‏ كهنه شده.ليث گفت: بخدا قسم هنوز دعايش تمام نشده بود كه ديدم سبدى پر از انگور با اينكه در آن وقت انگور پيدا نمى‏شد و دو برد جدا جدا در مقابلش نهاده شد. همين كه خواست شروع بخوردن نمايد گفتم: منهم شريكم با شما؟ پرسيد براى چه گفتم: شما دعا كردى منهم آمين گفتم.
فرمود بيا جلو بخور ولى نبايد چيزى ذخيره كنى و نگهدارى. شروع بخوردن كردم انگورى بى‏دانه تا كنون به آن خوبى نخورده بودم خوردم تا سير شدم. از سبد چيزى كاسته نشد. فرمود يكى از دو برد را تو بردار عرض كردم احتياجى به برد ندارم. فرمود يك طرف خود را پنهان كن تا من برد را بپوشم خود را پنهان كردم يك برد را لنگ نموده به كمر بست و برد ديگر را بر شانه افكند دو برد كهنه قبلى را بدست گرفت و از كوه پائين آمد. از پى آن جناب رفتم تا رسيد بمحل سعى (صفا و مروه) مردى او را ديد عرض كرد آن جامه را بمن لطف كن خدا ترا بپوشاند. هر دو برد را داد باو.
من از پى آن مرد رفتم. سؤال كردم اين شخص كه بود؟ گفت: جعفر بن محمّد عليه السّلام در جستجويش شدم تا از او چيزى بياموزم ولى ديگر آن جناب را نيافتم.

47.وقتی شخصی به جای درخواست از منصور از امام صادق درخواست کرد امام چند مشت از ریگ بیابان به او دادند و فرمودند ارزان نفروش.
روايت شده كه منصور دوانيقى روزى حضرت صادق را خواست با ايشان سوار شد و بخارج شهر رفتند روى يك بلندى با هم نشستند مردى آمد و خواست از منصور تقاضاى كمك بكند ولى منصرف شد از حضرت صادق درخواست نمود.
امام عليه السّلام از همان ريگها سه مرتبه دست خود را پر نموده باو دادند فرمودند بگير ولى ارزان نفروش.
يكى از مأمورين منصور گفت: از پادشاه درخواست نكردى از مرد فقيرى كه چيزى ندارد درخواست كردى.
آن مرد در حالى كه از خجالت بواسطه ريگهائى كه باو داده بودند عرق كرده بود گفت من از كسى تقاضا كردم كه مطمئن هستم كريم و بخشنده است.
ريگها را به خانه آورد زنش پرسيد اينها را كه داد؟ گفت حضرت صادق. پرسيد چه فرمود؟ گفت: فرمود ارزان نفروش. گفت: او مردى راستگو است مقدار كمى از اين ريگها را ببر پيش خبره و اشخاص مطلع بوى ثروت و بى‏نيازى استشمام ميكنم.
مختصرى از آنها را برد پيش يك نفر يهودى از او به ده هزار درهم خريد گفت بقيه را هم بهمين قيمت از تو ميخرم.

48.شخصی که سعایت امام صادق را نزد منصور کرد توسط حضرت قسم داده شد و وقتی قسم دروغ خورد به جهنم واصل گردید و وقتی در تابوت قرار گرفت به دنیا برگشت و اقرار به این کرد که مورد خشم و غضب خدا واقع شده و سپس هلاک شد.
خرايج- حضرت رضا روايت كرد از پدر عزيزش كه مردى خدمت حضرت صادق آمده عرض كرد: آقا خود را نجات بخش كه فلانى از شما سعايت كرد پيش منصور ميگفت: شما از مردم براى خود بيعت ميگيرى تا قيام كنى.
امام عليه السّلام لبخندى زده فرمود: بنده‏ى خدا نترس گاهى بخواست خدا فضيلت و شخصيتى كه مخفى است و كسى اطلاع ندارد حسودى پيدا مى‏شود و با حسادت خود سبب آشكار شدن آن فضيلت ميگردد.
اكنون همين جا بنشين تا بدنبال من بيايند با من خواهى آمد تا از قدرت خدا چيزى را مشاهده كنى كه لازم است هر مؤمنى ببيند.
بالاخره از پى آن جناب آمده گفتند: امير المؤمنين شما را خواسته است امام صادق پيش منصور رفت. منصور بسيار خشمگين و ناراحت بود گفت: تو براى خودت بيعت ميگيرى از مسلمانان ميخواهى اختلاف بياندازى و مردم را بكشتن بدهى.
امام عليه السّلام فرمود: كارى نكرده‏ام. منصور گفت: اكنون فلان كس شاهد است كه تو اين كار را كرده‏اى. فرمود: دروغ ميگويد.
منصور گفت: من او را قسم ميدهم اگر قسم خورد از دست تو راحت خواهم شد.
فرمود: اگر دروغى قسم بخورد مرتكب گناه بزرگى شده.
به دربان خود دستور داد كه او را سوگند بدهد نسبت به جريانى كه از حضرت صادق نقل نموده.
دربان با شدت باو گفت: بگو بخدائى كه يكتا و بى‏همتا است چنين و چنان شده.
امام صادق عليه السّلام فرمود: اين طور قسم نده من او را قسمى خواهم داد كه پدرم از جدم پيامبر نقل فرموده كه هر كس چنين قسمى بخورد گرفتار گناه آن خواهد شد.
گفت: پس خودت قسم بده.
حضرت صادق عليه السّلام به آن مرد فرمود: بگو اگر دروغ بگويم در باره تو از قدرت و نيروى خدا بيزار باشم و متكى بقدرت و نيروى خود شوم.
آن مرد قسم را خورد. امام صادق گفت: خدايا اگر دروغ ميگويد او را بكش. هنوز سخن امام تمام نشده بود كه روى زمين افتاد و مرد.
منصور رو به امام عليه السّلام نموده پرسيد چه حاجت دارى؟ فرمود: هيچ حاجتى ندارم جز اينكه زودتر مرا به خانواده‏ام برسانى كه خيلى نگران بودند.
منصور گفت: اختيار دست خود شما است. با احترام از پيش منصور بيرون آمد. منصور بسيار در شگفت بود از كار آن جناب.
بعضى گفتند: اين مرد سكته كرده او را تماشا ميكردند وقتى داخل تابوت گذاشتند مردم دو دسته شدند بعضى ميگفتند: آدم خوبى بود. گروهى نيز او را سرزنش ميكردند ناگاه داخل تابوت نشست و كفن از صورت خود برداشته گفت:مردم من به ملاقات خدايم رفتم مرا لعنت كرد و بر من خشم گرفت و سخت در شراره آتش قرارم داد به واسطه كارى كه نسبت به حضرت صادق كردم. از خدا بترسيد مبادا خود را مثل من هلاك كنيد.
باز كفن به صورتش برگشت و به حالت قبلى مرد. ديدند حركت و جنبشى ندارد او را دفن كردند.

49.از ابو حنیفه پرسیدند دانشمندترین مردم کیست گفت جعفر بن محمد و ماجرای حضورش در مجلس منصور و جواب دادن های امام صادق علیه السلام طبق مذهب ابوحنیفه و اهل مدینه و خودشان جواب میدادند.
ابو القاسم بغار در مسند ابى حنيفه نقل ميكند كه حسن بن زياد گفت: از ابو حنيفه پرسيدند فقيه ترين مردم كه ديده‏اى كيست. گفت: جعفر بن محمّد. وقتى منصور او را احضار نمود از پى من فرستاده گفت: مردم خيلى فريفته جعفر بن محمّد شده‏اند از آن مسائل مشكل خود مقدارى آماده كن. من چهل مسأله تهيه ديدم بعد منصور از پى من فرستاد آن وقت در حيره بود.
وارد شدم، جعفر بن محمّد طرف راستش نشسته بود همين كه چشمم به آن جناب افتاد چنان هيبت و جلالش مرا گرفت بيشتر از هيبتى كه از منصور داشتم سلام كردم اشاره كرد بنشين. نشستم.
در اين موقع منصور گفت: يا ابا عبد اللَّه اين شخص ابو حنيفه است فرمود: بلى او را مى‏شناسم. منصور به من گفت: خوب است مسائل خود را از ابا عبد اللَّه بپرسى من شروع كردم به سؤال كردن جواب ميداد ميفرمود شما اين طور ميگوئيد ولى اهل‏ مدينه چنين ميگويند. اما ما چنين ميگوئيم گاهى حرف ما را ميپذيرفت و گاهى حرف اهل مدينه را گاهى نيز هر دو را رد ميكرد. بالاخره چهل مسأله را پرسيدم حتى يكى را فروگزار نكرد سپس فرمود: ابو حنيفه! مگر داناترين مردم كسى نيست كه از اختلاف مردم اطلاع داشته باشد.

50.سوالات نجومی امام صادق از دانشمند نجوم و مات و مبهوت شدن او.
ابان بن تغلب در ضمن خبرى گفت: مردى از اهل يمن خدمت حضرت صادق عليه السّلام رسيد امام عليه السّلام فرمود مرحبا به تو سعد! آن مرد گفت: آقا اين نامى است كه مادرم برايم گذاشته ولى خيلى كم مرا به اين نام مى‏شناسند امام فرمود: راست ميگوئيد سعد مولى.
عرض كرد: فدايت شوم اين لقبى است كه به من داده‏اند. فرمود: لقب خوب نيست خداوند ميفرمايد: وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقاب فرمود: چه شغل دارى گفت خانواده ما منجم هستند.
فرمود: چند درجه نور خورشيد از نور ماه بيشتر است. گفت: نميدانم.
فرمود: چند درجه نور ماه از زهره بيشتر است. جواب داد نميدانم. فرمود: نسبت نور ستاره مشترى و عطارد چقدر است. گفت: نميدانم. فرمود: اسم ستاره‏هائى كه وقتى طلوع ميكنند گاوها به هيجان در مى‏آيند چيست. گفت: نميدانم.
فرمود: برادر يمنى در يمن شما دانشمند هم هست؟ عرض كرد: بلى. عالم يمن پرنده را پرواز ميدهد و در يك ساعت اطلاع از جريانى ميدهد كه بايد يك اسب سوار تند رو در يك روز آن مسافت را طى كند.
فرمود: عالم مدينه از عالم يمن داناتر است زيرا عالم مدينه خبر از جايى ميدهد كه نمى‏توان از آنجا خبر داد و پرنده فكر را پرواز ميدهد و در يك چشم به همزدن اطلاع دارد از جريانهائى كه در مسير خورشيد اتفاق مى‏افتد كه دوازده برج و دوازده دريا و دوازده عالم را مى‏پيمايد.
يمنى گفت: خيال نمى‏كنم كسى پيدا شود كه چنين اطلاعاتى داشته باشد و اين جريانها را بداند.

51.وقتی امام صادق عبد الله بن محمد را از همراهی با زید در قیام نهی کرد و او از تصمیمش بر نگشت حضرت فرمودند تو را مثل زنان در هودج قرار میدهند و روسری سرت میکنند.
عبد اللَّه بن محمّد تصميم داشت كه با زيد خروج كند حضرت صادق او را نهى نمود و بسيار سخت گرفت اما او از تصميم خود بر نميگشت.
فرمود بخدا قسم تو را خواهم ديد كه بعد از زيد روسرى بر سرت ببندند مانند روسرى زنها و در ميان هودجى تو را بگذارند و آنچه با زنان انجام دهند نسبت به تو روا دارند.
وقتى زيد كشته شد، دوستان ما مقدارى پول براى عبد اللَّه بن محمّد جمع كردند و هودجى برايش كرايه كردند او را گرفته بردند تا ميان بيابان رسيد تا آنجا به همراهش رفتند. در اين موقع محمّد بن عبد اللَّه شروع كرد بخنديدن گفتند چرا ميخندى؟
گفت بخدا قسم در شگفتم از دوست شما (امام صادق) من با او در مورد خروج صحبت كردم مرا نهى كرد من اطاعت نكردم. همين جريان كه الان اتفاق افتاده برايم پيش بينى كرد فرمود تو را مثل زنان روسرى مياندازند و در هودجى قرار ميدهند چون هودج زنان الان همان وضع پيش آمده از اين در شگفتم.

52.امام صادق برای نجات یکی از شیعیان به او دستور دادند که 3 بار اعضای وضو را بشور و همین باعث فریب خوردن منصور دوانیقی گردید.
داود رقى گفت: خدمت حضرت صادق رسيدم عرض كردم:
آقا براى وضو چند مرتبه دست و صورت را بايد شست. فرمود: آنچه خدا واجب نموده يكى است و پيامبر اكرم يكى ديگر اضافه نمود به واسطه ضعف مردم هر كس سه مرتبه هر يك از اعضاى وضو را بشويد وضويش درست نيست.
من همان جا خدمت آقا بودم كه داود زربى از در وارد شد و گوشه اطاق نشست از همين مسأله سؤال كرد كه تعداد طهارت چقدر است.
فرمود: بايد سه مرتبه شست هر كس كمتر وضو بگيرد نمازش صحيح نيست. بدنم به لرزه افتاد و نزديك بود شيطان بر من غلبه كند.
حضرت صادق عليه السّلام چشم به من انداخته ديد كه رنگم تغيير كرده فرمود:
داود آرام باش. اين كفر است يا گردن زدن.
داود گفت. از خدمتش مرخص شديم. داود زربى منزلش كنار باغ منصور دوانيقى بود به منصور گفته بودند كه داود زربى شيعه است كه پيش جعفر بن محمّد رفت و آمد ميكند.
منصور گفت: من ميتوانم وضو گرفتن او را ببينم اگر مثل جعفر بن محمّد وضو گرفت كه آشنا به وضو گرفتن جعفر بن محمّد هستم برايم ثابت مى‏شود او را ميكشم منصور از جايى كه داود او را نميديد متوجهش بود. موقع نماز كه شد داود شروع كرد به وضو گرفتن پر آب هر يك از اعضاى وضو را سه مرتبه شست همان طورى كه امام فرموده بود.
هنوز وضويش تمام نشده بود كه منصور از پى او فرستاد وقتى رفت خيلى به او احترام كرد و گفت: در باره تو حرفهاى بيهوده‏اى زدند ولى من آزمايش كردم ديدم آن طور نيستى زيرا ديدم مثل رافضى‏ها وضو نمى‏گيرى مرا حلال كن دستور داد به او صد هزار درهم بدهند.
داود رقى گفت: من داود زربى را خدمت حضرت صادق ديدم عرض كرد: آقا جانم فداى شما خون ما را در دنيا خريدى. اميدوارم به بركت شما داخل بهشت شويم.
به او فرمود: جريان خود را براى داود رقى نقل كن كه چه بر سرت آمده تا دلش آرام گيرد. تمام جريان را نقل كرد.
امام صادق فرمود: به همين جهت من فتوى دادم كه آن طور وضو بگيرد زيرا نزديك بود به دست اين دشمن كشته شود.
فرمود: حالا بيش از دو بار اعضاى وضو را شستشو مده كه اضافه كنى نمازت درست نيست.

53.پیکی از جن که اول شبیه سگ بود و بعد شبیه پرنده شد و پیغام مرگ هشام بن عبد الملک را میبرد.
كشف الغمه- ابو حمزه ثمالى گفت بين راه مكه و مدينه خدمت حضرت صادق بودم ناگاه امام متوجه طرف چپ خود شد سگ سياهى را مشاهده كرد فرمود تو را چه مى‏شود خدا صورت تو را زشت نمايد چقدر عجله ميكنى ناگاه ديدم مانند پرنده‏اى شد.
امام فرمود اين عثم پيك جن است هشام بن عبد الملك در اين ساعت مرد او پرواز ميكند و خبر مرگ را در اطراف جهان ميرساند.

54.وقتی یکی از شیعیان که مسئول خرید حضرت بود نامه ی ایشان را بر خلاف روش معمول پاره نکرد و آن را در خانه مخفی کرد امام نامه را حاضر کردند و دستور دادند آن را از بین ببرد.
هشام بن احمر گفت حضرت صادق نوشته‏اى داد كه در آن چيزهائى را نام برده بود از بازار تهيه كنم هر وقت چنين نوشته‏اى ميداد پاره ميكردم و لوازم را ميخريدم. اين مرتبه لوازم را خريدم ولى نامه را داخل زنبيل گذاردم تا از جهت تبرك نگه دارم.
رفتم خدمت حضرت صادق فرمود لوازم را خريدى؟ گفتم آرى. فرمود نامه را پاره كردى؟ عرض كردم آن را داخل زنبيل گذاشتم و در خانه خود نهادم و درب خانه را قفل كردم تا از جهت تبرك نگهدارم اين كليد در خانه است كه در جيب دارم. امام يك طرف مصلى خود را بلند نمود نامه را انداخت پيش من فرمود پاره كن‏ پاره كردم وقتى برگشتم از داخل زنبيل جستجو نمودم نامه‏اى در آن نبود.

55.شفاعت امام صادق علیه السلام نزد حاکم برای نگرفتن مالیات از شیعه.
محمّد بن سعيد نيز از حضرت صادق خواهش كرد نامه‏اى براى محمّد بن ابى حمزه ثمالى بنويسد و تقاضا كند كه مالياتش را ديرتر بگيرد: فرمود: برو به او بگو:
از حضرت صادق شنيدم كه فرمود: هر كس گرامى بدارد دوست ما را خدا را گرامى داشته و هر كه به او اهانت كند خود را در معرض خشم خدا قرار داده هر كه به شيعيان ما نيكى كند نيكى با امير المؤمنين نموده و هر كه با امير المؤمنين نيكى كند به پيامبر نيكى كرده و كسى كه به پيامبر نيكى كرد به خدا نيكى نموده و هر كس بخدا نيكى كند به خدا قسم در بهشت برين با ما خواهد بود.
من پيش او رفتم و حديث را نقل كردم. گفت: ترا بخدا اين حديث را از حضرت صادق شنيدى؟ گفتم: بلى. گفت: بنشين. به غلام خود گفت: محمّد بن سعيد چقدر بايد ماليات بپردازد. گفت: شصت هزار درهم. گفت: اسمش را از دفتر پاك كن يك كيسه زر با يك كنيز و يك قاطر زين كرده با لجام بمن بخشيد.
خدمت امام صادق عليه السّلام رسيدم امام تبسم نموده فرمود: تو جريان را نقل ميكنى يا من بگويم. عرض كردم: از شما شنيدن بهتر است تمام جريان را نقل فرمود مثل اينكه با ما بوده.

56.منصور عده ای غیر عرب را برای شهید ساختن امام مامور کرد و اینها امتناع کردند.
روايت شده گاهى كه منصور تصميم كشتن حضرت صادق را گرفت چند نفر از غير عرب كه زبان نمى‏فهميدند و درك نداشتند آماده كرد و به آنها خلعت‏هاى فاخر و جايزه‏هاى گران داد و آنها صد نفر بودند. به مترجم گفت به آنها بگو من دشمنى دارم كه امشب پيشم خواهد آمد وقتى وارد شد او را بكشيد ..
مأمورين سلاحهاى خود را به دست گرفتند و آماده انجام مأموريت خود شدند منصور از پى امام فرستاد كه تنها پيش او بيايد. به مترجم گفت به آنها بگويد كه‏ اين چوبدستى شبيه چوبهائى است كه پادشاهان و امرا بدست ميگيرند.دشمن من همين شخص است او را پاره پاره كنيد.
همين كه امام داخل شد آنها صدائى شبيه سگ در آوردند و اسلحه خود را بر زمين انداختند دستهاى خود را به پشت سر نهادند و به سجده افتاده صورت به خاك ميماليدند.
منصور كه اين جريان را ديد از خودش ترسيد. گفت آقا براى چه تشريف آورده‏ايد. فرمود به دستور تو آمدم من غسل خويش را نموده و كفن پوشيده‏ام منصور گفت غير ممكن است پناه به خدا ميبرم از چنين تصميمى به سلامتى برگرد امام عليه السّلام برگشت آنها همين طور در سجده بودند مترجم گفت بپرس چرا دشمن پادشاه را نكشتيد؟.
گفتند ما را دستور ميدهد بكشيم سرپرست و آقاى خود را كه هر روز به كارهاى ما چنان رسيدگى ميكند مانند پدرى كه مواظب فرزندان خويش است ما جز او آقائى نداريم. منصور از گفتار آنها ترسيد شبانه آنها را به محل خود باز گردانيد.
سپس امام صادق عليه السّلام را بوسيله زهر شهيد نمود.

57. سه مرتبه شمشیر کشیدن منصور برای کشتن امام صادق و منصرف شدن در هر مرتبه.
محمّد پسر ربيع وزير دربار منصور گفت: منصور روزى در كاخ سبز كه قبل از كشته شدن محمّد و ابراهيم آن را كاخ حمراء ميناميدند نشست. او در اين محل روز معينى مى‏نشست كه آن روز را روز كشتار نام داده بودند. از پى حضرت صادق فرستاده بود تا از مدينه ايشان را بياورند تمام روز را در آن كاخ به سر برد تا شب شد و مدتى نيز از شب گذشت در اين موقع پدرم ربيع را خواست. گفت: ميدانى كه من چقدر به تو علاقه دارم وقتى پيش آمدى ميكند هنوز زن و فرزندم اطلاع ندارند به وسيله تو چاره‏جوئى ميكنم. گفتم: اين لطف خدا و شما است نسبت به من و اينكه من نهايت خيرخواهى را نسبت به شما دارم گفت:
صحيح است. هم اكنون برو پيش جعفر بن محمّد پسر فاطمه زهرا عليها السّلام در هر حالى كه بود بدون اينكه بگذارى وضع خود را تغيير دهد او را بياور. با خود گفتم: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ‏. واقعا چه پيش آمد بدى اگر من آن جناب را بياورم با اين خشم كه دارد او را خواهد كشت و آخرتم برباد ميرود اگر بهانه‏اى بياورم و اين مأموريت را انجام ندهم من و اولادم را خواهد كشت و اموالم را متصرف مى‏شود اكنون بين دنيا و آخرت قرار گرفته‏ام. ولى دلم به دنيا متمايل شد.
محمّد گفت: پدرم ربيع مرا خواست كه از همه فرزندانش سختگيرتر و بى‏رحم‏تر بودم، گفت: برو پيش جعفر بن محمّد درب نزن از ديوار بالا برو كه لباس خود را تغيير ندهد ناگهان بر او وارد شو به همان حالى كه هست آن جناب را بياور.
من وقتى رفتم كه چيزى از شب باقى نمانده بود نردبان گذاشتم و از ديوار وارد خانه آن جناب شدم وقتى وارد اطاقش شدم مشغول نماز بود و پيراهنى بر تن داشت‏
و حوله‏اى بر كمر بسته بود. نمازش را كه سلام داد عرض كردم بفرمائيد امير المؤمنين شما را ميخواهد. گفت بگذار لباسهايم را بپوشم. گفتم: بمن اجازه نداده‏اند فرمود: اجازه بده بروم غسل كنم و خود را تميز نمايم. گفتم: غير ممكن است وقت خود را نگيريد من نميگذارم اين وضع را كوچكترين تغييرى بدهيد.
همان طور سروپاى برهنه با همان پيراهن و قطيفه‏اى كه داشت ايشان را آوردم آن وقت بيش از هفتاد سال داشت.
مقدارى كه رفت از راه رفتن باز ماند و سخت خسته شد دلم بحال آن جناب سوخت عرض كردم سوار شو. سوار قاطر يكى از همراهان من شد بالاخره پيش ربيع رفتم شنيدم منصور به پدرم ميگفت دير كرد و پيوسته او را به عجله وارد مينمود. همين كه چشم پدرم ربيع به جعفر بن محمّد افتاد بآن حال گريه‏اش گرفت.
ربيع مردى شيعه مذهب بود امام صادق فرمود ربيع ميدانم تو به ما خانواده علاقه دارى بگذار دو ركعت نماز بخوانم و دعا كنم. عرض كرد بفرمائيد. دو ركعت نماز مختصر خواند پس از نماز دعائى كرد كه نفهميدم چه بود ولى دعائى طولانى بود منصور پيوسته در اين مدت ربيع را سرزنش ميكرد و به عجله وادار مينمود.
همين كه دعاى طولانى امام تمام شد ربيع بازوى آن جناب را گرفته پيش منصور برد داخل ايوان كه رسيد ايستاد و لبهايش حركت كرد بدعائى كه من نشنيدم. او را وارد كرد مقابل منصور ايستاد. منصور گفت جعفر تو دست از حسد و ستمگرى خود و آشوب بر بنى عباس بر نميدارى خداوند پيوسته ترا گرفتار شدت حسد و رنج ميكند ولى به آروزى خود نخواهى رسيد.
فرمود بخدا سوگند از آنچه تو ميگوئى من بى‏خبرم و چنين كارى نكرده‏ام در زمان حكومت بنى اميه كه آنها ميدانى از همه مردم با ما و شما خانواده دشمن‏تر بودند و هيچ حقى در حكومت و جانشينى پيغمبر نداشتند به خدا قسم من براى آنها آشوب‏طلبى نميكردم و از طرف من گزندى به ايشان نرسيد با ستمى كه به من روا ميداشتند
چگونه چنين كارى را حالا ميكنم با اينكه تو پسر عموى من و نزديكترين خويشاوند من هستى و از همه بيشتر به من لطف و مرحمت دارى. منصور ساعتى سر بزير انداخت روى نمدى نشسته بود در طرف چپش بالشى قرار داشت زير نمد شمشيرى دو سر پنهان كرده بود كه هر وقت در آن كاخ مى‏نشست هميشه همراهش بود. روى به جعفر بن محمّد نموده گفت اشتباه ميكنى و خلاف ميگوئى پشتى را كنار زده از پشت آن كيفى كه محتوى نامه‏هائى بود خدمت امام انداخت. گفت اين نامه‏هاى تو است كه براى خراسانيان نوشته و آنها را دعوت به بيعت با خويشتن كرده‏اى تا بيعت مرا بشكنند، فرمود به خدا قسم يا امير المؤمنين چنين كارى را نكرده‏ام و اين كار را صحيح نميدانم و راه و روش من چنين نيست من از كسانى هستم كه اطاعت تو را در هر حال لازم ميدانم با اينكه آنقدر پير شده‏ام كه ديگر توان چنين كارى را ندارم مرا جزء يك گروه از سپاهيان خود بفرست با همان لشكر باشم تا مرگ گريبانم را بگيرد ديگر چيزى از عمرم باقى نمانده. گفت نه هرگز چنين كارى را نميكنم سربزير انداخت و دست به دسته شمشير گرفته مقدار يك وجب آن را خارج كرد با خود گفتم كشت اين مرد را إِنَّا لِلَّهِ‏ باز شمشير را به جاى اول برگردانيد.
گفت جعفر حيا نميكنى از پيرى و نسبتى كه با پيامبر دارى از دروغ گفتن و اختلاف بين مسلمانان ميخواهى خون ريزى شود و آشوب به پا كنى؟ فرمود نه به خدا يا امير المؤمنين آنچه ميگوئى من انجام نداده‏ام اينها نامه‏هاى من نيست و نه خط و نه مهر من بر روى آن است. منصور به اندازه نيم متر شمشير را خارج نمود گفتم از بين برد اين آقا را
با خود تصميم گرفتم كه اگر در باره آن جناب بمن دستورى داد اطاعت نكنم. زيرا چنين خيال ميكردم خواهد گفت اين شمشير را بگير و جعفر را بكش و تصميم داشتم اگر چنين دستورى داد خود او را بكشم گرچه باعث كشتن خود و فرزندانم شود از كردار قبل خود پيش خدا توبه ميكردم.
مرتب او حضرت صادق را سرزنش ميكرد امام عذر خواهى مينمود تا بالاخره‏ شمشير را كشيد فقط مختصرى از آن باقيماند با خود گفتم ديگر او را خواهد كشت باز شمشير را در غلاف نمود و ساعتى سر بزير انداخت آنگاه سر برداشته گفت خيال ميكنم تو راست ميگوئى. گفت ربيع جامه‏دان را بياور. جامه‏دان كه در محل مخصوصى بود آوردم. گفت دست در آن كن و محاسن ايشان را عطرآگين نما جامه‏دان پر از عطر بود دست داخل آن نمودم و محاسن امام كه سفيد بود عطر آگين نمودم بطورى كه سياه شد. بمن گفت ايشان را سوار بر يكى از بهترين مركبهاى سوارى خودم كن و ده هزار درهم باو بده و تا منزلش با احترام از او مشايعت كن وقتى به منزل رسيد مخيرش كن خواست با احترام پيش ما بماند در صورتى كه مايل نبود بر گردد به مدينه‏ى جدش رسول خدا. ما از پيش منصور خارج شديم من خيلى خوشحال بودم كه امام صادق عليه السّلام از دست او سالم بيرون آمد و از تصميم منصور تعجب نمودم كه بالاخره به كجا منتهى شد. وقتى وسط خانه رسيديم گفتم آقا من در شگفتم از تصميمى كه او در باره شما گرفته بود و چگونه خدا تو را از دست او نجات بخشيد شنيدم پس از دو ركعت نماز دعاى طويلى خواندى ولى نفهميدم چه بود و در موقع وارد شدن صحن حياط باز لبهايت به دعائى تكان خورد نفهميدم چه بود.
فرمود دعاى اولى دعائى است كه براى ناراحتى و گرفتارى خوانده مى‏شود تا كنون آن دعا را براى كسى قبل از امروز نخوانده بودم. آن دعا را به جاى دعاهاى زيادى كه پس از نماز ميخواندم خواندم زيرا من دعاهائى كه ميخواندم بعد از نماز مايل نيستم ترك شود ولى دعائى كه لبهاى خود را حركت دادم همان دعائى بود كه پيامبر اكرم خواند در جنگ احزاب. بعد دعا را برايم ذكر كرد.
بعد فرمود اگر از امير المؤمنين نميترسيدم اين پول را به تو ميبخشيدم ولى تو قبلا زمينى كه در مدينه داشتم به مبلغ ده هزار دينار خريدى به تو نفروختم اكنون همان زمين را به تو بخشيدم.
عرض كردم آقا من چشمم به همان دعاى اول و دوم است اگر به من ارزانى‏ فرمائى كمال لطف را نموده‏اى احتياج به زمين ندارم. فرمود ما خانواده‏اى هستيم كه بخشش خود را پس نميگيريم زمين را به تو بخشيدم نسخه دعا را هم خواهم داد با هم برويم به منزل.
وقتى به خانه رفتيم سند زمين و نسخه دعاى اول و دوم را به من لطف نمود عرض كردم آقا خيلى منصور عجله ميكرد در حالى كه شما مشغول آن دعاى طويل بوديد بعد از دو ركعت نماز مثل اينكه از منصور باكى نداشتيد.
فرمود همين طور است من دعائى را بعد از نماز صبح پيوسته ميخواندم آن دو ركعت هم نماز صبح بود كه مختصر خواندم و آن دعا را بعد از نماز صبح خواندم.
عرض كردم از منصور نترسيدى با تصميمى كه گرفته بود. فرمود ترس از خدا مقدم است بر ترس از منصور خداوند در دل من خيلى بزرگتر است از منصور.
ربيع گفت به واسطه اين تغيير حالتى كه منصور نسبت به حضرت صادق داد و آن خشم و غضبى كه داشت در يك ساعت تبديل باحترام گرديد كه خيال نميكردم نسبت بكسى انجام دهد تصميم گرفتم علت آن را بدانم همين كه منصور را تنها يافتم و مسرورش ديدم گفتم يا امير المؤمنين چيز عجيبى از شما مشاهده كردم گفت چه چيز؟
گفتم چنان بر جعفر خشم گرفتى كه بر هيچ كس از قبيل عبد اللَّه بن حسن و ديگران خشم نگرفته بودى خيال داشتى با شمشير او را بكشى اول به اندازه يك وجب شمشير را بيرون آوردى بعد باز او را سرزنش كردى به اندازه نيم متر شمشير را خارج نمودى بعد از سرزنش ديگرى تمام شمشير را جز مقدار كمى از آن را خارج كردى ديگر شكى در كشتن او نداشتم. بعد تمام آن ناراحتى برطرف گرديد و خشنود شدى به طورى كه دستور دادى با غاليه مخصوص خودت كه حتى پسرت مهدى و ولى عهدت و عموهايت را اجازه نميدادى از آن غاليه استفاده كنند صورت و محاسنش را عطر آگين و سياه نمايم و جايزه به او دادى و سوار بر مركب مخصوص خود نمودى و مرا امر به مشايعت و احترامش كردى.گفت ربيع نبايد اين مطلب را آشكار نمود بهتر است پوشيده باشد ميل ندارم فرزندان فاطمه متوجه شوند و بر ما فخر فروشند و ما را ناچيز انگارند همين گرفتارى كه داريم ما را بس است ولى از تو چيزى پنهان ندارم ببين هر كس در خانه هست او را خارج كن. ربيع گفت هر كس در خانه بود بيرون كردم.
بعد گفت برگرد كسى را باقى نگذارى اين كارها را كردم وقتى آمدم گفت اكنون ديگر كسى جز من و تو نيست اگر آنچه به تو ميگويم از كسى بشنوم تو و فرزندانت را به قتل ميرسانم و اموالت را خواهم گرفت. گفتم يا امير المؤمنين به خدا پناه ميبرم.
گفت ربيع خيلى مايل بودم كه جعفر بن محمّد را بكشم و تصميم داشتم كه سخن او را نشنوم و عذر و پوزش او را نپذيرم وضع او براى من با اينكه از كسانى نبود كه با شمشير قيام كند از عبد اللَّه بن حسن مهمتر بود من در زمان بنى اميه او و پدرانش را شناخته بودم كه اهل آشوب نيستند همين كه در مرتبه اول تصميم كشتنش را گرفتم پيامبر اكرم را ديدم بين من و او فاصله شد دستهاى خود را گشاده و تا آرنج بالا زده بسيار ناراحت و خشمگين است نسبت به من.
در مرتبه دوم كه شمشير را بيشتر كشيدم ديدم پيامبر خيلى بمن نزديك شد و تصميم داشت اگر من گزندى برسانم كار مرا بسازد باز جرات كردم و با خود گفتم اين كار جن‏گيرها است.
در مرتبه سوم كه شمشير را خارج كردم پيامبر اكرم بمن نزديك شد پنجه‏هاى خود را گشوده بود و دامن به كمر زده چشمانش قرمز شده بود و كمال خشم از صورتش آشكارا بود نزديك بود مرا در پنجه‏هاى خود بفشارد به خدا ترسيدم اگر او را بيازارم پيامبر مرا كيفر كند ديدى كه ديگر با او چه معامله كردم مقام اين فرزندان فاطمه زهرا عليها السّلام را هر كس منكر شود نادان است و از دين بهره‏اى نبرده مبادا اين جريان را كسى از تو بشنود.
محمّد بن ربيع گفت پدرم اين جريان را پس از مرگ منصور برايم نقل كرد من نيز پس از مرگ مهدى و موسى و هارون و كشته شدن محمّد امين نقل كردم.

58.یکی از فرمانداران که شیعه مذهب بود به خاطر توصیه نامه ی امام صادق علیه السلام تمام مالیات یکی از شیعیان را بخشید و تمام ثروتش را با او نصف کرد.
اعلام الدين ديلمى روايت ميكند از حسن بن علي بن يقطين از پدر خود و او از جدش كه در اهواز مردى از نويسندگان يحيى بن خالد فرماندار شد من يك بدهى مالياتى داشتم كه با پرداخت آن تمام ثروت و مالم از بين ميرفت بمن گفتند آن مرد شيعه است.
ميترسيدم او را ببينم مبادا آنچه گفته‏اند صحيح نباشد در نتيجه زندگى من متلاشى شود. پناه به خدا بردم و خدمت حضرت صادق رسيده از آن جناب تقاضاى كمك كردم. نامه‏ى كوچكى نوشت:
بسم اللَّه الرحمن الرحيم ان للَّه في ظلّ عرشه ظلا لا يسكنه الا من نفس عن اخيه كربة و اعانه بنفسه او صنع اليه معروفا و لو بشق تمرة و هذا اخوك و السلام‏
خدا را زير عرش سايبانى است زير آن سايبان كسى ساكن مى‏شود كه رنجى از دل برادر مؤمن خود بردارد يا با جان خويش باو كمك كند و يا نيكى باو بنمايد گر چه با يك دانه خرما باشد اين مرد برادر تو است و السلام.
نامه را امضاء نموده به من سپرد دستور داد به او برسانم وقتى وارد شهر خود شدم درب منزل او رفتم و اجازه خواستم گفتم بگوئيد پيكى از طرف حضرت صادق آمده ناگاه ديدم با پاى برهنه آمد همين كه مرا ديد سلام كرد و پيشانى مرا بوسيد گفت آقا شما پيك مولايم امام صادق هستيد؟ گفتم آرى. گفت: باعث نجات من از آتش جهنم مى‏شوى اگر راست بگوئى. دست مرا گرفت و داخل منزل نمود
مرا در جاى خود نشاند روبروى من نشست.
گفت: آقاى من حال مولايم چطور است؟ گفتم: بسيار خوب گفت: راست ميگوئى ترا به خدا گفتم به خدا قسم خوب بود. بعد نامه را باو دادم خواند بوسيد و بر روى چشمهاى خود گذاشت. آنگاه گفت: برادر هر چه مايلى بگو. گفتم: در دفتر ماليات، من فلان مبلغ بدهكارم اگر پرداخت كنم از بين ميروم. دفتر را خواست و تمام ماليات مرا خط زد و نامه‏اى داد مبنى بر اينكه بدهى مالياتى ندارم بعد مخزن اموال خود را خواست و تمام ثروت خويش را با من نصف نمود. از چهار پايان يك مركب را خود برميداشت و يكى را به من ميداد آنگاه غلامان را خواست يك غلام را به من داد و ديگرى را براى خود نگه داشت. لباسهاى خود را خواست يك جامه به من ميداد ديگرى را نگه ميداشت تمام ثروت خود را نصف كرد در بين ميگفت آيا ترا شاد كردم. گفتم به خدا قسم شاد شدم.
موقع حج كه رسيد با خود گفتم پاداش اين عمل چيزى نيست جز اينكه به مكه روم و در آنجا برايش دعا كنم و خدمت مولايم حضرت صادق برسم و سپاس‏گزارى از او بنمايم و تقاضا كنم برايش دعا كند به مكه رفتم و خدمت حضرت صادق رسيدم.
همين كه چشمم به آقا افتاد آثار شادى در چهره‏اش آشكارا ديده مى‏شد.
فرمود: با آن مرد چه كردى؟ من جريان را برايش شرح ميدادم پيوسته شاد و خوشحال مى‏شد عرض كردم آقا از كارى كه نسبت به من كرد شما شاد شديد؟ فرمود بلى بخدا قسم مرا شاد كرد به خدا سوگند آباء گرامم را شاد نمود به خدا سوگند پيامبر اكرم را شاد كرد و اللَّه خدا را در عرش شاد نمود.

59.تعبیر اشتباه خواب از ابوحنیفه و تعریف تقیه ای از امام صادق و تعبیر درست از جانب حضرت.
كافي: محمّد بن مسلم گفت خدمت حضرت صادق رسيدم ابو حنيفه آنجا بود عرض كردم آقا خواب عجيبى ديده‏ام. فرمود خواب خود را بگو كه معبّر خواب اينجا است اشاره به ابو حنيفه نمود.
گفتم در خواب ديدم مثل اينكه وارد خانه‏ام شدم يك مرتبه زنم بيرون آمد مقدار زيادى گردو را شكست و بر سر و صورت من پاشيد از اين خواب تعجب كردم. ابو حنيفه گفت تو با بستگان زنت كه اشخاص پستى هستند در مورد ارث اختلاف خواهى داشت پس از ناراحتى زياد بالاخره سهم خود را خواهى گرفت ان شاء اللَّه. حضرت صادق فرمود به خدا قسم خوب گفتى.
ابو حنيفه رفت گفتم فدايت شوم من از تعبير اين ناصبى خوشم نيامد.
فرمود خدا ناراحتى را برايت نياورد تعبير ما با آنها يكى نيست و نه تعبير آنها موافق تعبير ما است جواب خواب تو آن نبود.
عرض كردم: پس شما چطور قسم خورديد كه خوب گفتى با اينكه اشتباه بود؟
فرمود بلى منظورم اين بود كه خوب اشتباه گفتى. عرض كردم تعبير آن چيست؟
فرمود تو زنى به چنگ مى‏آورى و از او بهره جنسى ميبرى همسرت ميفهمد و لباسهاى تو را پاره پاره ميكند زيرا پوست لباس مغز است. محمّد بن مسلم گفت بخدا قسم فاصله تعبير و ظهور خواب تا روز جمعه بيشتر طول نكشيد صبح جمعه من در خانه نشسته بودم زنى رد شد از او خوشم آمد غلام خود را امر كردم او را بياورد. غلام آن زن را آورد و داخل خانه نمود از او بهره جنسى بردم همسرم متوجه جريان شد وارد اطاق گرديد زن كه فرار كرد و از در خارج شد من تنها ماندم لباسهاى تازه‏ام را كه در عيدها ميپوشيدم پاره پاره كرد.

60.امام صادق علیه السلام در مکاشفه محمد بن حنفیه را به سید حمیری نشان دادند و باعث توبه ی او شدند.
داود رقى گفت به سيد حميرى خبر دادند كه امروز اسم تو پيش حضرت صادق برده شد. فرمود كافر است.
سيد خدمت امام رسيده عرض كرد آقا من كافرم با اين علاقه‏اى كه به شما خانواده دارم و دشمنى كه با مردم بواسطه شما دارم؟ فرمود چه فايده كه نسبت به حجت زمان و امام وقت خود كافر هستى. دست او را گرفت و داخل خانه‏اى كرد در آنجا قبرى بود دو ركعت نماز خواند.
با دست خود بر روى قبر زد قبر شكافته شد يك نفر خارج شد كه خاك از سر و صورت خود ميزدود. امام فرمود تو كيستى؟ گفت من محمد بن على معروف بابن حنفيه هستم. فرمود من كه هستم. گفت جعفر بن محمّد حجت زمان و امام وقت هستى. سيد از خدمت امام بيرون آمد و اين شعر را سرود:
تجعفرت باسم اللَّه فيمن تجعفرا مناقب: عثمان بن عمر كواء در ضمن خبرى گفت سيد حميرى به من گفت برو از خانه بيرون غلامى از اهل نوبه خواهى ديد كه سوار قاطر سياه سفيدى است به همراه خود مقدارى حنوط[1] و كفنى دارد آن را بگير.
گفت خارج شدم همان غلام را ديدم تا چشمش بمن افتاد گفت عثمان! حضرت فرمود هنوز موقع آن نشده كه از كفر و گمراهى خود برگردى.
خداوند متوجه تو شد چون ديد خدمتكار سيد حميرى هستى براى اين كار انتخابت نمود اينك آماده كار دفن و كفن سيد باش.
مناقب- عباد بن صهيب گفت خدمت حضرت صادق بودم. خبر درگذشت سيد حميرى را به ايشان دادند براى او دعا كرد و طلب مغفرت نمود. مردى گفت يا ابن رسول اللَّه او شراب ميخورد و ايمان به رجعت (محمّد بن حنيفه) داشت فرمود پدرم از جدش نقل كرد(ان محبّي آل محمد لا يموتون الا تائبين)
دوست آل‏ محمّد نمى‏ميرد مگر با توبه. در اين هنگام فرش نمازى كه روى آن نشسته بود بلند كرد و نامه‏اى بيرون آورد كه سيد اظهار توبه كرده بود و تقاضاى دعا مى‏نمود.

 

مقالات مرتبط
سید محمد
بدون دیدگاه
سید محمد
بدون دیدگاه
سید محمد
بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

امام زمان

محتوای جدول

اسعد الله ایامکم

عید شما مبارک

در این عید سعید چه زیباست با مطالعه ی روایات اهل البیت علیهم السلام موجبات نزدیکی بیشتر به خداوند متعال و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را فراهم آوریم