جستجو کردن

امام هادی (ع)

امام هادی

1.به دعای حضرت مرکب پیر یکی از شیعیان بسیار نیرومند و سریع گردید.

خرايج- ابو هاشم جعفرى كه خدمتكار حضرت ابو الحسن امام على النقى بود پس از پدرش حضرت جواد و جدش حضرت رضا عليهم السّلام، روزى شكايت كرد از علاقه شديدى كه به زيارت آن جناب دارد و ناراحتى كه مى‏كشد وقتى ببغداد ميرود بعد گفت آقا برايم دعا بفرمائيد گاهى برايم مقدور نيست سفر دريا كنم مجبورم از راه خشكى خدمت شما برسم جز همين ماديان وسيله سوارى ديگرى ندارم آنهم ناتوان شده دعا كنيد خدا مرا تقويت كند بر زيارت شما.

امام عليه السّلام فرمود: خدا ترا قوت دهد و اين ماديانت را نيز تقويت كند.

راوى گفت: ابو هاشم نماز صبح را در بغداد مى‏خواند و سوار همان ماديان ميشد نماز ظهر را همان روز به سامرا ميرسيد اگر مايل بود همان روز به بغداد برميگشت به وسيله همان ماديان اين از شگفت‏ترين دلائلى بود كه من به چشم خود ديدم.

2.حضرت ریگ های بیابان را تبدیل به طلای ناب کردند.

خرايج- ابو هاشم جعفرى گفت در خدمت حضرت امام على النقى از سامرا خارج شديم به ديدار قافله‏اى ميرفت كه قرار بود بيايند ولى قافله دير كرد يك زين اسب را براى امام گذاشتند روى آن نشست من نيز از مركب خود پياده شدم و مقابل آن جناب نشستم شروع به صحبت فرمود من از تنگدستى و ناراحتى خود شكايت كردم دست انداخت مقدارى از ريگهائى كه بر آن نشسته بود برداشت و به من داد فرمود با اين وضع خود را روبراه كن ولى پوشيده بدار آنچه مشاهده كردى من آن را پنهان كردم از آنجا برگشتيم وقتى نگاه كردم ديدم مثل آتش ميدرخشد طلاى سرخ رنگى است عالى.

زرگرى به منزل خود بردم و به او گفتم اين طلا را برايم آب كن زرگر طلا را ذوب كرد گفت طلاى به اين خوبى نديده بودم با اينكه به صورت ريگ است از كجا اين را آورده‏اى واقعا شگفت انگيز است گفتم از قديم داشته‏ام.

 

3.به برکت ریگی که در دهان حضرت قرار گرفت یکی از شیعیان مسلط به 72 زبان دنیا گردید.

مناقب آل ابو طالب- ج 4 ص 408- ابو هاشم جعفرى گفت خدمت حضرت هادى رسيدم بزبان هندى با من صحبت كرد ولى من نميتوانستم جواب بدهم جلو امام يك ظرف بود پر از ريگ يك ريگ از ميان آنها برداشت و در دهان خود گذاشت مدتى مكيد سپس آن را بطرف من انداخت من نيز در دهان گذاشتم بخدا سوگند از خدمت امام مرخص نشده بودم كه هفتاد و سه زبان ميتوانستم صحبت كنم اولى آنها زبان هندى بود.

4.امام با طی الارض شخصی را جابه جا کردند.

كافى- ج 1 ص 498- اسحاق چوپان گفت مقدار زيادى گوسفند براى حضرت هادى خريدم مرا خواست و داخل سر طويله خانه‏اش برد به محل وسيعى كه من نديده بودم آنجا را شروع كردم به تقسيم نمودن گوسفندها بين كسانى كه به من دستور داده بود از آن جمله براى ابو جعفر (فرزند بزرگ امام است به نام محمّد كه قبل از پدرش فوت شد) و مادرش و سايرين از اشخاصى كه به من دستور داده بود. بعد اجازه خواستم كه بروم بغداد پيش پدرم آن روز روز ترويه بود در جواب اجازه من نوشت فردا را پيش ما باش بعد برو همان جا ماندم روز عرفه و شب عيد قربان نيز همان جا بودم شب را در ايوانى خوابيدم سحرگاه امام عليه السّلام آمد و فرمود: اسحاق حركت كن، از جاى حركت كرده چشم گشودم ديدم درب خانه خودمان در بغداد هستم پيش پدرم رفتم دوستانم آمدند به آنها گفتم من روز عرفه را در عسكر (سامرا) بودم و روز عيد را به بغداد آمدم.

امام هادی
امام هادی

5.اطلاع امام از فکر افراد و اشخاص.

خرايج- ص 209- گروهى از اهالى اصفهان از آن جمله ابو العباس احمد بن نضر و ابو جعفر محمّد بن علويه گفتند كه در اصفهان مردى به نام عبد الرحمن بود كه مذهب شيعه داشت از او پرسيدند علت تشيع تو چه بود و چه باعث شد كه معتقد به امامت علي النقى شدى.

گفت من چيزى مشاهده كردم كه موجب اين اعتقادم شد و آن چنين بود كه من مردى فقير بودم ولى زبان آور و با جرأت. يك سال اهالى اصفهان مرا با چند نفر ديگر براى شكايت به دربار متوكل فرستادند.

روزى جلو خانه متوكل ايستاده بوديم دستور داد علي بن محمّد پسر حضرت رضا را بياورند.

من به يكى از اشخاصى كه پهلويم ايستاده بود گفتم: اين مرد كيست كه متوكل دستور داده او را بياورند؟ گفت: او مردى از اولاد على است كه شيعيان معتقد به امامتش هستند. دنباله سخنان خود را چنين ادامه داد كه ممكن است متوكل دستور داده او را بياورند براى كشتن.

با خود گفتم از اينجا نخواهم رفت تا اين مرد را ببينم چگونه شخصى است ناگاه ديدم سوار بر اسب است و مى‏آيد مردم از طرف راست و چپ دو صف تشكيل داده‏اند و او را تماشا ميكنند همين كه چشم من به آن جناب افتاد محبتش در دلم قرار گرفت، در دل دعايش كردم كه خداوند شر متوكل را از سر او رفع نمايد مشاهده كردم كه از ميان جمعيت ميگذرد چشم به يال اسب خود انداخته هيچ توجه به جانب چپ و راست خود از جمعيتى كه ايستاده‏اند نميكند. من همين طور در دل مشغول دعا برايش بودم همين كه به من رسيد رو به جانب من نموده فرمود: خدا دعايت را مستجاب كرد خداوند به تو عمر طولانى و كثرت مال و فرزند عنايت كند. لرزه بر پيكرم افتاد، از شنيدن اين سخنان به طورى كه نتوانستم خود را نگه دارم، روى زمين افتادم دوستانم پرسيدند ترا چه شد گفتم چيزى نبود، به آنها اطلاع ندادم.

بعد برگشتيم باصفهان خداوند مرا ثروتمند نمود به طورى كه اكنون در خانه‏ام بيش از يك ميليون درهم دارم به جز ثروتى كه در خارج از خانه دارم داراى ده فرزندم و عمرم اكنون بيش از هشتاد و چند سال است و معتقد به امامت همان شخصى هستم كه از اسرار دلم مرا مطلع نمود و خداوند دعايش را در باره‏ام مستجاب نمود.

6.امام هادی علیه السلام با سردار ترک به ترکی صحبت کردند و با نامی که در کودکی داشت او را صدا زدند.

ابو هاشم جعفرى نقل كرد كه گفت: در مدينه بودم كه بغاء (يكى از سپهداران متوكل) در جستجوى اعراب شود لشكر به مدينه رسيد حضرت هادى عليه السّلام فرمود: برويم ببينيم اين سپهدار ترك چگونه صف آرائى كرده.

بيرون شديم ايستاديم تا سپاه آمد مردى از تركها از كنار ما گذشت حضرت هادى با او به زبان تركى صحبت كرد مرد ترك از اسب پياده شد و سم مركب سوارى امام را بوسيد. من او را قسم دادم كه اين مرد به تو چه گفت.

از من پرسيد اين مرد پيامبر است؟ گفتم: نه، گفت: مرا به نامى صدا زد كه در كودكى آن نام را بر من گذاشته بودند در سرزمين ترك و كسى تا اين ساعت از آن نام اطلاع نداشت.

7.باد پرده را برای حضرت بالا میبرد.

امالى شيخ طوسى- فحام از احمد بن محمّد بن بطه از خبر كاتب نقل كرد كه گفت: سميله كاتب نويسنده اخبار سامرا برايم نقل كرد كه متوكل هر وقت به طرف مسجد جامع ميرفت گروهى از كسانى كه قدرت سخنرانى داشتند در ركاب او حاضر بودند در ميان آنها مردى به نام هريسه از فرزندان عباس بن محمّد بود كه متوكل او را كوچك ميشمرد يك روز دستور داد او سخنرانى كند. خطبه‏اى در كمال شيوائى ايراد كرد. متوكل جلو رفت تا نماز بخواند قبل از اينكه هريسه از منبر پائين بيايد. هريسه با عجله از منبر فرود آمد و از پشت كمربند متوكل را گرفته گفت: يا امير المؤمنين هر كس سخنرانى كرد و خطبه خواند بايد نماز هم بخواند، متوكل گفت: ما تصميم داشتيم اين مرد را شرمنده كنيم او ما را خجالت داد.

هريسه مرد بسيار بد سرشتى بود روزى به متوكل گفت: هيچ كس به زيان تو به اندازه خودت كار نميكند از اين رفتارى كه با على بن محمّد دارى هر كس در دربار خليفه است خدمتكار او است حتى نمى‏گذارند زحمت بالا زدن پرده را بكشد يا درب را بگشايد و نه كارهاى ديگر.

وقتى مردم اين چنين كارى را از تو مى‏بينند ميگويند: اگر نميدانست كه شايسته خلافت است اين قدر به او احترام نميكردند. بگذار وقتى وارد مى‏شود خودش پرده را بالا بزند و مثل ساير مردم رفتار كند لا اقل كمى به زحمت بيفتد.

متوكل دستور داد ديگر پرده براى امام بالا نكنند و خدمت ننمايند. در ميان خلفا كسى مانند متوكل اهميت به اطلاعات و گزارش اوضاع نميداد (كسى را تعيين كرده بود كه هميشه جريانها را براى او گزارش نمايد).

گزارشگر براى متوكل نوشت كه على بن محمّد وارد شد كسى پرده را بلند نكرد در اين موقع بادى وزيد كه پرده را بلند كرد او داخل شد. متوكل دستور داد متوجه باشيد موقع خارج شدن چه خواهد شد. باز گزارش‏گر نوشت: كه بادى بر خلاف جهت اول وزيد پرده را بلند كرد على بن محمّد خارج گرديد.

متوكل گفت: به صلاح ما نيست باد پرده را برايش بلند كند بعد از اين خدمت‏كاران خودشان پرده را بردارند.

8.اخبار غیبی امام از کلام متوکل و اموالی که از قم میرسد و  جبه ای که از پیرزنی به حضرت رسیده بود و پیک او را عوض کرده بود.

منصورى از عموى پدر خود نقل كرده كه گفت: يك روز پيش متوكل رفتم مشغول شراب بود به من نيز تعارف كرد گفتم: سرورم تا كنون شراب ننوشيده‏ام گفت: تو با على بن محمّد شراب ميخوردى.

گفتم: نميدانم آنچه در دست دارى برايت چه زيانى دارد ولى اين سخن تو او را زيانى نميرساند اين حرف را به حضرت هادى عرض نكردم.

گفت: يك روز فتح بن خاقان به من گفت: متوكل مرا دستور داده در جستجو باشم مالى را كه از قم براى على بن محمّد مى‏آورند بگيرم و جريان را به او گزارش دهم تو بگو از كدام راه مى‏آورند تا من به آن طرف نروم و از آن راه فاصله بگيرم خدمت امام عليه السّلام رسيدم ديدم چند نفر هستند كه صلاح نميدانستم پيش آنها صحبت كنم.

در اين موقع امام عليه السّلام لبخندى زده فرمود: خير است چرا پيغام اولى را نرساندى (كه متوكل گفت: با على بن محمّد شراب ميخوردى) گفتم: آقا شما را پاكتر از اين حرفها ميدانم فرمود: پولها را از قم امشب مى‏آورند ولى دست مأموران متوكل به آن نخواهد رسيد امشب را همين جا باش.

پاسى كه از شب گذشت امام عليه السّلام مشغول عبادت شد ناگاه ركوع خود را به وسيله سلام قطع كرده به من فرمود: آن مرد پولها را آورده خادم او را مانع مى‏شود از اينكه پيش من بيايد برو بيرون هر چه آورده بگير. خارج شدم ديدم زنبيلى در دست دارد كه آنچه آورده در همان زنبيل نهاده زنبيل را گرفتم و خدمت امام آوردم.

فرمود: برو به او بگو آن جبه‏ى را كه زن قمى گفت از مادر بزرگم يادگار پيش من مانده و به تو داد براى ما بياورى بده. خارج شدم و جريان را به او گفتم جبه‏اى به من داد خدمت امام آوردم. فرمود: جبه را ببر بگو همان جبه‏ى خودمان را بده كه با اين عوض كردى. وقتى به آن مرد گفتم.

گفت: درست است دخترم از آن جامه خوشش آمد و با اين عوض كرد و من ميروم و آن را مى‏آورم. فرمود: برو به او بگو خداوند مال ما را حفظ ميكند جبه ما را از شانه خود بيرون آور. خارج شدم و جبه را از شانه‏اش كشيدم. آن مرد بيهوش شد. بعد خدمت امام عليه السّلام رسيده گفت: من در مورد امامت شما مشكوك بودم اينك برايم يقين حاصل شد.

9.دعایی که امام هادی علیه السلام از خدا خواسته اند که اگر کسی آن را در کنار قبرشان بخواند خداوند حاجتش را بر آروده سازد.

امالى شيخ طوسى- منصورى از عموى پدر خود نقل كرد كه گفت:

روزى خدمت امام هادى عليه السّلام رسيده عرض كردم: آقا اين مرد مرا كنار زده و حقوقم را قطع نموده و باعث ناراحتى من شده است خيال نميكنم چيزى او را بر اين كار واداشته باشد جز اينكه اطلاع پيدا كرده من به شما ارادت دارم وقتى از او درخواستى بكنيد به طور قطع قبول خواهد كرد تقاضا دارم در اين مورد از او درخواست بنمائيد.

امام عليه السّلام فرمود: كارت درست خواهد شد ان شاء اللَّه.

شبانگاه ديدم پيك يكى پس از ديگرى از طرف متوكل مى‏آيد فورى پيش او رفتم فتح بن خاقان نيز بر در سراى متوكل ايستاده بود گفت: مرد! چقدر به خانه خود انس گرفته‏اى متوكل مرا به زحمت انداخت آنقدر كه پشت سر هم ترا از من خواست. وارد شدم متوكل روى رختخواب خود نشسته بود.

گفت: يا ابا موسى ما از تو فراموش كرده‏ايم تو هم خود را بما نشان نميدهى بگو ببينم چقدر از ما طلب دارى. گفتم: فلان جايزه و مقررى و حقوق اين چند وقت چند مورد را ذكر كردم همه را دستور داد و برابر به من بدهند.

به فتح بن خاقان گفتم: حضرت امام على النقى اينجا تشريف آوردند.

گفت: نه پرسيدم نامه‏اى نوشته بود گفت: نه. من برگشتم فتح بن خاقان از پى من آمده گفت: من ميدانم تو از آن جناب تقاضا كرده‏اى برايت دعا كند براى منهم درخواست كن دعا نمايد.

وقتى خدمت امام عليه السّلام رسيدم تا چشمش به من افتاد فرمود: ابا موسى از چهره‏ات پيداست كه خوشحالى و راضى هستى. عرض كردم: آرى به بركت شما ولى ميگفتند شما آنجا تشريف نبرده‏اى و از متوكل تقاضائى ننموده‏ايد.

فرمود: خداوند ميداند كه ما در گرفتاريها به غير او پناه نميبريم و در پيش- آمدهاى سخت جز بر او توكل نداريم هر وقت درخواست كرده‏ايم ما را رد نكرده ميترسم كه از اين كار دست بردارم خداوند نيز رفتار خود را تغيير دهد.

عرض كردم: آقا، فتح بن خاقان به من چنين گفت فرمود: او در ظاهر ما را دوست ميدارد ولى در باطن مخالف ما است دعا نيز تابع نيت و قلب شخص است.

وقتى در فرمانبردارى خدا اخلاص داشته باشى و به نبوت رسول اكرم و حقوق ما خانواده پيامبر اعتراف نمائى آنگاه از خدا چيزى بخواهى هرگز نااميدت نخواهد كرد.

عرض كردم: آقا! دعائى به من بياموز كه از بين دعاها براى خود اختصاص دهم. فرمود: من بسيار اين دعا را خوانده‏ام و از خداوند درخواست كرده‏ام كه هر كس پس از فوت من اين دعا را در حرمم بخواند او را مأيوس نكند آن دعا اين است:

«يا عدتى عند العدد و يا رجائى و المعتمد و يا كهفى و السند و يا واحد يا احد يا قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ، و اسألك اللهم بحق من خلقته من خلقك و لم تجعل في خلقك مثلهم احدا ان تصلى عليهم و تفعل بى كيت و كيت»

«به جاى كيت و كيت حاجت خود را به زبان مى‏آورد».

امام هادی

10.یکی از خدمتکاران امام هادی نگین موسی بن بغا را در هنگام تراش شکست و از ترس میخواست فرار کند که حضرت مانع او شدند و …

 

امالى شيخ طوسى- فحام از كافور خادم اين حديث را نقل كرده گفت:

در اطراف امام عليه السّلام گروهى از صنعتگران به كار اشتغال داشتند آن محل شبيه‏ دهى بود.

يونس نقشبند با حضرت امام على النقى رفت و آمد داشت و خدمتكارى آن جناب را مينمود يك روز در حالى كه لرزه تنش را فرا گرفته بود وارد شد.

عرض كرد: آقا من خانواده خود را به شما ميسپارم. فرمود: مگر چه شده؟

گفت: تصميم دارم فرار كنم. با لبخند فرمود؛ براى چه.

گفت: موسى بن بغا يك نگين بسيار قيمتى برايم فرستاد كه روى آن نقش بياندازم شروع بكار كردم ولى نگين دو نصف شد حالا فردا قرار است نگين را به او بدهم شما ميدانيد صاحب نگين موسى بن بغا است يا هزار تازيانه خواهد زد و يا مرا ميكشد، فرمود: برو به خانه‏ات فردا به خير خواهد گذشت.

فردا صبح با لرزه آمده گفت: اينك پيكى از طرف موسى بن بغا آمده انگشتر را ميخواهد فرمود: تو برو پيش او جز خوبى چيزى نخواهى ديد. گفت: آقا به او چه بگويم. امام عليه السّلام لبخندى زده فرمود: برو ببين چه ميگويد. گفتم: كه جز خير چيزى نخواهى ديد.

يونس رفت ولى بلافاصله با خنده برگشت. گفت: غلام پيغام آورد كه زنان بر سر نگين انگشتر با هم اختلاف كرده‏اند ممكن است آن نگين را دو قسمت كنى اگر چنين كارى بكنى به تو جايزه گرانى خواهم داد.

امام عليه السّلام گفت: خدايا ترا حمد كه ما را از ستايشگران واقعى خود قرار داده‏اى. خوب بگو ببينم چه در جواب او گفتى. جواب داد گفتم: بايد مرا چند روز مهلت دهى تا با فكر ببينم چكار بايد بكنم فرمود: خوب جواب داده‏اى.

11.سطل آب گرم به جای سطل آب سرد.

امالى شيخ طوسى- كافور خادم گفت: امام على النقى عليه السّلام به من فرمود:

فلان سطل را در فلان محل برايم بگذار تا براى نماز وضو بگيرم مرا از پى كارى فرستاده فرمود: وقتى برگشتى اين كار را بكن تا موقعى كه من آماده نماز ميشوم حاضر باشد. آن جناب براى خواب به بستر خود رفت. من دستور ايشان را فراموش كردم.

شب سردى بود. احساس كردم امام عليه السّلام براى نماز حركت كرد به يادم آمد كه من سطل را نگذاشته‏ام. از آن محل دور شدم مبادا مورد سرزنش مولا قرار گيرم ولى ناراحت شدم از اينكه ايشان بايد با زحمت ظرف را پيدا كند. در اين هنگام با خشم صدا زد .

گفتم به خدا پناه ميبرم حالا چه بهانه‏اى دارم كه بگويم فراموش كرده‏ام بالاخره چاره‏اى نبود. جواب دادم و با ترس خدمت آن جناب رسيدم. فرمود: مگر نميدانى كه من هميشه با آب سرد وضو ميگيرم برايم آب را گرم كرده‏اى و در سطل ريخته‏اى.

گفتم: به خدا من سطل و آب را نگذاشته‏ام. فرمود: ستايش خدا را. به خدا قسم چيزى را كه برایم حلال شمرده‏اند رها نميكنم و لطف خدا را رد نمينمايم خداوند را سپاس ميگذارم كه ما را از فرمانبرداران خويش قرار داد و توفيق عنايت فرمود بر عبادت خود.

پيامبر اكرم ميفرمود: خداوند خشم ميگيرد بر كسى كه از كار مباح و جايزى رو گردان باشد.

12.اطلاع امام از باطن شخصی که برای شکایت از خدا خدمتشان رسید و مانع شدن ایشان از گناه آن شیعه و بخشش بزرگوارانه ی حضرت.

امالى صدوق- ص 412- ابو هاشم جعفرى گفت: مبتلا به يك تنگدستى شديد شدم خدمت امام ابو الحسن حضرت علي بن محمّد رسيدم مرا اجازه داد همين كه نشستم فرمود: كداميك از نعمتهاى خدا را ميخواهى شكرگزارى كنى. من زبانم بند شد و ندانستم چه در جواب بگويم.

قبل از اينكه سخنى بگويم خودش فرمود: خداوند تو را به نعمت ايمان آراسته كه با اين نعمت بدنت بر آتش جهنم حرام شده است و به تو سلامتى ارزانى داشته كه توفيقى است براى عبادت و بندگى و به تو قناعت روزى فرموده كه با اين‏ صفت از خوارى و بى‏ارزش شدن نگهداريت نموده من جلوتر اين سخنان را برايت توضيح دادم چون ميدانستم مى‏خواهى شكايت كنى از خدائى كه چنين نعمتها را به تو ارزانى داشته اينك دستور دادم به تو صد دينار طلا بدهند آن را بگير.

13.پیشگویی امام هادی از ویرانی سامرا بعد از ایشان.

امالى شيخ طوسى- فحام از منصورى از عموى پدر خود نقل كرده كه گفت:

روزى امام على النقى عليه السّلام فرمود: ابا موسى مرا به اجبار به سامرا ميبرند اگر از سامرا خارج كنند باز به اجبار است نه با رضايت خودم. عرض كردم اين براى چيست.

فرمود: «لطيب هوائها و عذوبة مائها و قلة دائها» چون اين سرزمين خوش آب و هواست و بيمارى در آنجا كم است.

آنگاه فرمود: پس از فوت من سامرا ويران خواهد شد به طورى كه فقط يك كاروانسرا و يك بقال در آنجا مسكن دارد كه قافله‏ها رفع احتياج نمايند و علامت نزديك شدن خرابى سامرا ساختمان كردن بر محل دفن من پس از فوت من است.

14.امام با زبان های مختلف صحبت میکردند.

بصائر- محمّد بن حسين از على بن مهزيار نقل كرد كه گفت خدمت حضرت هادى عليه السّلام رسيدم قبل از اينكه من سخنى بگويم آن جناب به فارسى با من صحبت كرد.

و همچنین على بن مهزيار گفت: غلام خود را كه از اهالى سقلاب بود خدمت امام على النقى عليه السّلام فرستادم. پس از مراجعت ديدم غلام در تعجب است گفتم: چه شده پسر؟ گفت: چطور تعجب نكنم پيوسته با من به زبان سقلابى صحبت ميكرد مثل اينكه اهل سقلاب است چنين خيال كردم كه با آنها رفت آمد داشته.

15.کسانی که هم پیمان شدند برای بی احترامی به حضرت با مشاهده ی ایشان اختیار از دست دادند و همگی به احترام حضرت از حیوان پیاده شدند.

خرايج- محمّد بن حسن بن اشتر علوى گفت من با پدرم بر در سراى متوكل ايستاده بودم من پسر بچه‏اى بودم گروهى از سادات و بنى عباس و سپاهيان و سايرين حضور داشتند هر وقت حضرت ابو الحسن امام على النقى مى‏آمد همه مردم پياده ميشدند تا آن جناب داخل ميشد.

بعضى با يك ديگر قرار گذاشتند كه پياده نشوند گفتند براى پسرى پياده نخواهيم شد نه از ما بهتر و نه بزرگتر و نه داناتر است. گفتند به خدا پياده نخواهيم شد.

ابو هاشم به آنها گفت به خدا قسم كوچك و بزرگ وقتى آن جناب را ببينيد پياده خواهيد شد در همين موقع امام عليه السّلام رسيد همين كه چشم مردم به آن جناب افتاد همه پياده شدند ابو هاشم به آنها گفت مگر شما تصميم نداشتيد كه پياده نشويد.

گفتند به خدا اختيار از دست ما رفته بود نتوانستيم پياده نشويم.

16.اخبار غیبیه از امام هادی علیه السلام.

خرايج- از محمّد بن فرج نقل شده كه گفت: حضرت ابو الحسن هادى عليه السّلام برايم نوشت كارهايت را بكن و مواظب باش گفت: من به دستور آن جناب كارهاى خود را روبراه ميكنم اما نميدانم منظورش از اين فرمايش چيست. بالاخره چيزى نگذشت كه مأمورى آمد و مرا با كتف بسته در زنجير آهنين از مصر خارج نمود و تمام اموال مرا تصرف كردند.

هشت سال در زندان بودم. بعد نامه‏اى از امام على النقى عليه السّلام برايم رسيد كه نوشته بود:

در قسمت غربى منزل نگير، نامه را خواندم با خود گفتم: امام عليه السّلام برايم چنين مينويسد با اينكه من در زندان هستم اين فرمايش عجيبى است چند روز بيشتر نگذشت كه مرا آزاد كردند و از غل و زنجير بيرون آمدم.

پس از بازگشت به عراق ديگر در بغداد توقف نكرد چون امام عليه السّلام به او دستور داده بود به جانب سامرا رفت.

گفت: نامه‏اى براى امام عليه السّلام نوشتم پس از خارج شدن از زندان درخواست كردم كه از خداوند بخواهد املاك مرا برگرداند در جواب من نوشت: به زودى‏ املاك ترا خواهند داد ولى زياني نخواهى كرد اگر املاكت را هم ندهند.

علي بن محمّد نوفلى گفت: وقتى محمّد بن فرج به سامرا آمد دستور صادر شد كه املاك او را برگردانند ولى هنوز نامه به او نرسيده بود كه از دنيا رفت.

سپس على بن محمّد نوفلى گفت: احمد بن خصيب نامه‏اى براى محمّد بن فرج نوشت كه به عسكر بيايد «عسكر محلي بود كه معتصم در موقع ساختن سامرا در آنجا با سپاهش سكونت داشت».

محمّد بن فرج نامه‏اى براى امام علي النقى عليه السّلام نوشت و در اين مورد با ايشان مشورت نمود.

امام در جواب نوشت: برو ان شاء اللَّه در آنجا برايت فرج خواهد بود. به جانب عسكر رفت چيزى در آن محل توقف ننموده از دنيا رفت.

 

 

مقالات مرتبط
سید محمد
بدون دیدگاه
سید محمد
بدون دیدگاه
سید محمد
بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

امام زمان

محتوای جدول

اسعد الله ایامکم

عید شما مبارک

در این عید سعید چه زیباست با مطالعه ی روایات اهل البیت علیهم السلام موجبات نزدیکی بیشتر به خداوند متعال و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را فراهم آوریم