جستجو کردن

امام کاظم (ع)

امام کاظم علیه السلام یکی از شیعیان را توسط ابری از چین به طالقان می فرستند

مناقب شهر آشوب- ج 3 ص 418- خالد سمان گفت: هارون الرشيد مردى بنام على بن صالح طالقانى را خواست. باو گفت: تو مدعى هستى كه ابر ترا از چين بطالقان برده. گفت: بلى. پرسيد چطور.

گفت: كشتى ما در امواج خروشان دريا شكست سه شبانه‏روز روى تخته پاره‏اى در دل امواج بودم ناگهان موجى مرا بداخل خشگى برد ديدم ناحيه‏اى سبز و خرم و جويبار درختهاى زيادى است. زير سايه درختى بخواب رفتم، ناگهان در خواب صداى وحشتناكى شنيدم از ترس بيدار شدم ديدم دو حيوان شبيه به اسب با هم جنگ ميكنند نمى‏توانم بگويم چطور بودند همين كه مرا ديدند داخل دريا شدند. در اين موقع پرنده‏اى عظيم را ديدم كه كنار غارى نزديك كوه بزمين نشست خود را پشت درختها پنهان كردم تا نزديك آن پرنده رسيدم ميخواستم او را از نزديك ببينم همين كه مرا ديد پرواز كرد منهم از پى او دويدم.

نزديك غار كه رسيدم صداى تسبيح و تهليل و تكبير و تلاوت قرآن شنيدم جلو رفتم يكنفر از درون غار صدا زد على بن صالح طالقانى داخل شو خدا ترا رحمت كند داخل شده سلام كردم شخصى بزرگوار و با جلالت و خوش قد قامت ديدم كه تنومند بود و جلو سرش مو نداشت چشمهاى درشتى داشت جواب سلامم‏ را داده فرمود: على بن صالح طالقانى تو از گنجينه‏ها بشمار ميروى خداوند با گرسنگى و تشنگى و ترس آزمايشت نمود و بتو ترحم فرمود نجات يافتى و آب گوارائى آشاميدى. ميدانم چه ساعتى در كشتى نشستى و چه موقع كشتى شما شكست و چند روزى روى تخته پاره بودى كه گاهى تصميم ميگرفتى خود را در دريا اندازى تا بميرى از اين گرفتارى نجات يابى و ميدانم چه ساعتى نجات يافتى و آن دو حيوان خوش منظرى كه ديدى و از پى آن پرنده دويدى وقتى پرواز كرد اكنون بنا بنشين خدا ترا رحمت كند.

اين سخنان را كه شنيدم عرضكردم ترا بخدا چه كسى از اين جريانها شما را مطلع نموده؟

فرمود: خداى دانا بر پنهان و آشكارا آن كسى كه ترا مى‏نگرد وقتى در سجده اظهار بندگى ميكنى. فرمود: تو گرسنه هستى، لبهايش بكلماتى تكان خورد ناگهان ظرف غذائى با سرپوش حاضر شد، سرپوش از آن برداشته فرمود:

بيا جلو بخور از آنچه خدا ارزانى داشته، غذائى بود كه لذيذتر از آن نديده بودم بعد آبى آشاميدم كه گواراتر و لذيذتر از آن نياشاميده بودم، بعد دو ركعت نماز خواند آنگاه فرمود: على! مايلى برگردى بوطنت، گفتم چه كسى ميتواند مرا بآنجا برساند. فرمود: باحترام دوستانمان اين كار را براى آنها ميكنم.

دست برداشت و چند دعا نموده گفت: الساعه الساعه. ناگهان تكه تكه‏هاى ابر سايه بر جلو غار انداخت هر ابرى مى‏آمد ميگفت: سلام عليك اى دوست و حجت خدا جواب ميداد: عليك السلام و رحمه اللَّه و بركاته اى ابر شنوا و مطيع.

مى‏پرسيد كجا ميروى جواب ميداد بفلان سرزمين، ميپرسيد مأمور رحمتى يا غضب. ميگفت: براى رحمت يا غضب و ميرفت.

تا ابرى نيكو و درخشان آمد سلام كرد. آن آقا جواب داد پرسيد كجا ميروى؟ گفت: بطالقان پرسيد براى رحمت يا غضب. گفت رحمت. فرمود: اين امانتى كه بتو ميسپارم به آن سرزمين ببر. گفت: اطاعت ميكنم فرمود: روى زمين قرار بگير، روى زمين قرار گرفت. بازوى مرا گرفت و روى ابر قرار داد.

در اين موقع گفتم: ترا بخداى بزرگ و بحق محمّد خاتم النبيين و على سيد الوصيين و ائمه طاهرين بگو شما كه هستى؟ بخدا قسم مقام ارجمندى دارى!.

فرمود: واى بر تو على بن صالح، خدا زمين را يك چشم بهمزدن از حجت خالى نميگذارد يا در پرده استتار و يا آشكار، من حجت آشكار و پنهان خدايم من حجت خدايم در روز قيامت من ناطق و گوينده از طرف پيامبرم، موسى بن جعفرم، متوجه امامت او و آباء گرامش شدم.

در اين موقع دستور داد ابر حركت كند. حركت نمود بخدا قسم ذره‏اى ناراحتى و ترس نداشتم بيش از يك چشم بهمزدن نشد كه در بازار طالقان فرود آمدم خانواده و زندگى‏ام سالم بودند.

هارون دستور داد او را بكشند تا اين حديث را ديگرى نشنود.

 

دیدار شقیق بلخی با موسی بن جعفر علیه السلام در سفر حج و ظهور کرامات عجیب از حضرت 

شقيق بلخى در سال 149 به قصد حجّ خانه خدا، عازم مكّه معظّمه گرديد، هنگامى كه به قادسيّه رسيد جوانى را ديد كه تنها و بدون همراه به سوى مكّه رهسپار است؛ ولى او را نشناخت .

شقيق گويد: با خود گفتم : اين جوان از طايفه صوفيّه است ، كه از مردم كناره گيرى كرده تا او را نشناسند، من وظيفه خود مى دانم كه او را هدايت و راهنمائى كنم .

همين كه نزديك آن جوان رفتم ، بدون اين كه با او سخنى گفته باشم ، مرا مورد خطاب قرار داد و اظهار نمود:

اى شقيق ! خداوند در قرآن فرموده است : اجتنبوا كثيرا من الظّنّ إنّ بعض ‍ الظنّ إثم (سوره حجرات آیه 12).

يعنى: از گمان بد نسبت به يكديگر دورى نمائيد، كه بعضى از گمان ها، گناه محسوب مى شود.

و سپس از چشم من ناپديد شد و ديگر او را نديدم تا آن كه به محلّ قاصبه رسيدم ؛ و دوباره چشمم بر آن جوان افتاد، در حالى كه مشغول نماز بود و مشاهده كردم كه تمام اعضاء بدنش از خوف الهى مى لرزيد و قطرات اشك از چشمانش سرازير بود.

نزد او رفتم تا از افكار خود عذرخواهى كنم ، چون نمازش پايان يافت و قبل از آن كه من حرفى بزنم ، اين آيه شريفه قرآن را تلاوت نمود: و إ نّى لغفّار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثمّ اهتدى (سوره طه آیه 82).

يعنى: همانا من آمرزنده ام آن كسانى را كه واقعا پشيمان شده و توبه كرده باشند و كردار ناپسندشان را با اعمال نيك جبران نمايند.

بعد از آن ، حضرت برخاست و به راه خود ادامه داد و رفت تا آن كه بار ديگر در محلّى به نام زماله ، او را كنار چاهى ديدم كه مى خواست با طناب و دلو آب بكشد؛ ولى دلو داخل چاه افتاد.

پس دست دعا به سوى آسمان بلند نمود، ناگاه ديدم آب چاه بالا آمد تا جائى كه با دست آب برداشت و وضو گرفت و چهار ركعت نماز به جاى آورد؛ و سپس مشتى از ريگ هاى كنار چاه را برداشت و درون چاه ريخت و قدرى از آن آب آشاميد.

جلو رفتم و گفتم : قدرى از آنچه خداوند به شما روزى داده است به من هم عنايت فرما؟

اظهار داشت: اى شقيق ! نعمت هاى خداوند متعال در تمام حالات در اختيار ما بوده و خواهد بود، سعى كن هميشه نسبت به پروردگارت خوش بین و با معرفت باشى .

شقيق بلخى افزود: بعد از آن ، مقدارى از آن ها را به من عطا نمود؛ و چون تناول كردم همچون آرد و شكر بسيار لذيذ و گوارا بود كه تاكنون به آن گوارائى و خوشبوئى نديده بودم و تا مدّتى احساس گرسنگى و تشنگى نكردم .

بعد از آن ، ديگر آن شخصيّت عظيم القدر را نديدم تا به مكّه مكرّمه رسيدم و او را در جمع عدّه اى از دوستان و اصحابش مشاهده كردم ، پس نزد بعضى از اشخاص كه احتمالاً از دوستان او بود، رفتم و پرسيدم كه اين جوان كيست ؟

پاسخ داد: ابو ابراهيم ، عالم آل محمّد صلوات اللّه عليهم است .

گفتم : ابو ابراهيم چه كسى است؟

جواب داد: او حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام مى باشد.

 

ماجرای جالب دستور امام صادق علیه السلام برای خرید کنیزی که در آینده مادر امام کاظم علیه السلام میگردند

هشام بن احمر گفت: تاجرى از مغرب آمد و كنيزانى داشت آنها را بحضرت موسى بن جعفر عرضه داشت امام هيچ كدام را نپسنديد فرمود باز بياور گفت ديگر جز يك كنيز مريض ندارم فرمود چرا نشان نميدهى ولى او از نشان دادن آن كنيز امتناع ورزيد، امام رفت.

فردا مرا پيش كنيز فروش فرستاده پيغام داد منظورت چيست ميخواهى آن كنيز را بچه مبلغ بفروشى گفت از فلان مبلغ يك شاهى كمتر نميدهم.

گفتم من بهمان مبلغ خريدم. برده فروش گفت من نيز فروختم اما آن مرد كه ديروز آمد كه بود؟

گفتم از خانواده بنى هاشم گفت از كدام خانواده آنها گفتم از اين بيشتر نميتوانم بگويم گفت از اين كنيز برايت داستانى نقل كنم. من او را از دورترين نقطه مغرب خريدم. زنى از اهل كتاب گفت اين كنيز كيست كه همراه تو است گفتم: او را براى خودم خريده‏ام گفت شايسته نيست چنين كنيزى نزد مثل تو باشد بايد او را در اختيار بهترين فرد روى زمين قرار گيرد بزودى از او فرزندى متولد خواهد شد كه در شرق و غرب زمين مانند ندارد و شرق و غرب باو ارادت پيدا ميكنند.

راوى گفت: آن كنيز را براى موسى بن جعفر آوردم حضرت رضا عليه السّلام از او متولد شد.

امام کاظم

دادن جواب نامه هایی که هنوز به دست حضرت نرسیده

رجال كشى: اسماعيل بن سلام و فلان بن حميد گفتند: على بن يقطين از پى ما فرستاده گفت دو شتر بخريد اين پولها و نامه‏ها را برسانيد در مدينه بموسى ابن جعفر عليه السّلام سعى كنيد از جاده كناره بگيريد تا كسى متوجه شما نشود.

گفت وارد كوفه شديم دو شتر خريديم و زاد و توشه تهيه نموده براه افتاديم پيوسته از جاده فاصله داشتيم بالاخره رسيديم به بطن الرمه (منزلى است از بصره بطرف مدينه).شترها را بستيم براى آنها علوفه ريختيم نشستيم غذا خوردن در همين بين سوارى رسيد كه بهمراه او غلامى بود تا نزديك شد ديديم موسى ابن جعفر عليه السّلام است حركت كرده سلام نموديم ناقه‏ها و پولها را تقديم نموديم از آستين خود چند نامه خارج نموده بما داد. فرمود: اين جواب نامه‏هاى شما است.

عرضكرديم: آقا زاد و توشه ما كم است اگر اجازه دهى وارد مدينه شويم حضرت رسول را زيارت كنيم و توشه نيز برداريم. فرمود: خوراكى شما را ببينم هر چه داشتيم نشان داديم با دست آنها را زير و رو نموده فرمود:

اين خوراكى، شما را بكوفه ميرساند و پيغمبر را هم زيارت كرديد من نماز صبح را با آنها در مدينه خوانده‏ام تصميم دارم نماز ظهر را با آنها در مدينه بخوانم در پناه خدا برگرديد.

 

اخبار غیبی موسی بن جعفر علیه السلام در رابطه با نزاع شخصی با اقوام خود و صله رحم او با بعض دیگر از فامیل و تاثیر این دعوا و صله رحم

رجال كشى: شعيب عقرقوفى گفت: حضرت موسى بن جعفر قبل از اينكه چيزى بگويم فرمود: فردا يكنفر از اهالى مغرب ترا خواهد ديد و از من ميپرسد باو بگو بخدا قسم موسى بن جعفر امامى است كه حضرت صادق تعيين نموده وقتى از مسائل حلال و حرام پرسيد از طرف من جواب بده.

عرضكردم: آقا چه نشانه‏اى دارد؟ فرمود: مردى سفيد قد و فربه است بنام يعقوب وقتى ترا ديد هر چه پرسيد جوابش را بده او بزرگ فاميل خود حساب مى‏شود، اگر علاقه داشت مرا ببيند او را بياور.

شعيب گفت: من مشغول طواف بودم كه مردى بلند قد و فربه گفت:

ميخواهم از تو سؤالى در باره امامت بكنم. گفتم: چه كسى؟ گفت: فلانى پرسيدم اسم تو چيست؟ گفت: يعقوب. گفتم: اهل كجا هستى؟ گفت: مردى از اهالى مغربم پرسيدم از كجا مرا شناختى؟

گفت: در خواب بمن گفتند شعيب را ملاقات كن و هر چه مايلى از او بپرس پيوسته جوياى تو بودم تا نشانت دادند گفتم: همين جا بنشين تا طوافم تمام شود پس‏از طواف آمدم با او صحبت كردم مردى فهميده بود.

گفت: مرا خدمت موسى بن جعفر ببر دستش را گرفته از امام اجازه خواستم اجازه فرمود: همين كه چشمش باو افتاد فرمود: يعقوب ديروز وارد شدى بين تو و برادرت در فلان محل اختلاف شد بطورى كه بيكديگر ناسزا گفتيد ولى متوجه باش اين روش من و پدران ارجمندم نيست، و هرگز كسى را بچنين كارى دستور نميدهم، از خداى يكتا بترس بين شما دو نفر با مرگ جدائى نيافتد برادرت قبل از اينكه بوطن برسد در همين سفر خواهد مرد. تو نيز از كارى كه كردى پشيمان خواهى شد، بواسطه اين قطع خويشاوندى كه كرديد خدا عمر شما را كوتاه كرد.

يعقوب عرضكرد: آقا مرگ من چه وقت است؟ فرمود: اجل تو نيز فرا رسيده بود ولى مهربانى كه در فلان محل نسبت بعمه‏ات روا داشتى بيست سال بر عمر تو افزود.

يعقوب بعدها مرا ديد بمكه آمده بود. گفت: برادرم در همان سفر به خانواده خود نرسيد در بين راه مرد او را دفن كرديم.

 

حضرت ظرف آبی را برای ابن بطائنی فرستادند و او را از بیماری و مرگ نجات دادند

پسر بطائنى از پدرش نقل كرد كه گفت وارد مدينه شدم سخت مريض بودم بطورى كه هر كس مى‏آمد نميشناختم بعلت تب شديدى كه داشتم حواس خود را از دست داده بودم اسحاق بن عمار گفت سه روز در مدينه ماندم يقين داشتم كه تو ميميرى خواستم در نماز و دفنت شركت كنم ولى بعد از رفتن او من بهوش آمدم بدوستانم گفتم كيسه پولم را بگشائيد و صد دينار بيرون آوريد بين دوستان تقسيم كنيد حضرت موسى بن جعفر برايم ظرف آبى فرستاد. آورنده ظرف گفت حضرت موسى بن جعفر فرموده اين آب شفاى تو است ان شاء اللَّه بياشام همين كه آب را آشاميدم حالم خوب شد و آن ناراحتى معده كه داشتم برطرف گرديد. خدمت موسى بن جعفر رفتم فرمود على چند مرتبه اجل تو را فرا رسيد.

بجانب مكه رفتم در آن حال اسحاق بن عمار را ديدم گفت بخدا قسم سه روز در مدينه ماندم يقين داشتم تو خواهى مرد بگو ببينم چه شد من كار خود را باو گفتم و توضيح دادم كه حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام فرمود خداوند چند مرتبه بمن عمر تازه داده و گرفتار اين ناراحتى شده‏ام گفتم اسحاق او امام پسر امام است با اين دليل‏ها ميتوان امام را شناخت.

 

اقرار ابو حنیفه به عظمت مقام امام کاظم علیه السلام

ابوحنیفه (رهبر مذهب حنفی) می گوید: به حضور امام صادق علیه السلام رفتم و پس از گفتگو، هنگام بیرون آمدن از خانه آن حضرت، در آستانه در موسی بن جعفر علیه السلام فرزند امام صادق علیه السلام را که دوران کودکی را می گذراند، مشاهده کردم (با خود گفتم با طرح چند مساله او را امتحان کنم.)

گفتم: ای پسر پیامبر، آدم غریب، به نظر شما، در کجا قضاء حاجت کند؟

فرمود: کنار نهرها و زیر درختها نباشد، و همچنین پیرامون سرای ها و کنار راهها و رهگذرها و کنار مسجد نباشد.

با این پاسخ او به کمالات او پی بردم، با خود گفتم: سوال دیگری کنم، خواستم سوالم را مطرح کنم، فرمود: بنشین، نشستم و پرسیدم: گناه انسان از کیست ؟!

فرمود: از سه حال خارج نیست: 1 – از خدا است 2 – از خدا و بنده اش بطور شرکت است 3 – از بنده اش می باشد.

اگر بگوئیم از خدا است، غلط گفته ایم، زیرا خداوند عادلتر از آن است که بنده اش را تکلیف به اموری کند و سپس او را بخاطر گناهش، باز خواست و عذاب نماید، با فرض اینکه عامل گناه، خدا بوده است.

و اگر بگوئیم: خدا با بنده اش شریک در انجام گناه است، در این صورت، آنکه قویتر در شرکت است بیشتر باید در مورد گناه، باز خواست و عذاب گردد، و این موضوع در مورد خدا روا نیست.

و اگر بگوئیم، گناه از ناحیه خود بنده با اختیار خودش می باشد، در این صورت، اشکالی وارد نمی شود.

ابو حنیفه می گوید: از این پاسخ مستدل، قانع شدم و این آیه بنظرم آمد و خواندم:

ذریة بعضها من بعض و الله سمیع علیم:

آنها فرزندان (و دودمانی) بودند (که از نظر پاکی و معرفت و کمال)، بعضی از بعض دیگر گرفته شده اند، و خداوند شنوا و دانا است (آل عمران – 34)(72).

یعنی، این گل از شاخه و درخت امامت و نبوت است. که در نوباوگی، مسائل عقیدتی و فرعی را چنین کامل، پاسخ می گوید.

امام کاظم

حضرت دینارهای مخلوط شده با دینارهای هدیه شده را جدا کردند

اصبغ بن موسى گفت: مردى از دوستان بوسيله من صد دينار براى موسى ابن جعفر عليه السّلام فرستاد، خودم نيز سرمايه‏اى بهمراه داشتم وقتى وارد مدينه شدم دينارهاى آن مرد را با دينارهاى خودم شستشو دادم و با مشك آنها را معطر كردم بعد پولهاى دوستم را شمردم و نود و نه دينار بود، يك دينار از خودم شستم و بروى آنها گذاشتم و مشك بر آن پاشيدم آن را در يك كيسه گذاشتم.

شب خدمت موسى بن جعفر رسيدم عرض كردم: فدايت شوم من مختصرى پول آورده‏ام تا بدين وسيله عرض ارادت بشما و انجام وظيفه نموده باشم، فرمود:

بده، دينارهاى خود را تقديم كردم، سپس گفتم: فلانى كه از ارادتمندان شما است مبلغى بوسيله من فرستاده. فرمود: بده، كيسه را تقديم كردم فرمود: روى زمين بريز. آن را روى زمين ريختم با دست آنها را از هم پاشيد و دينار مرا جدا نموده فرمود: او صد دينار با وزن بتو داده نه صد عدد (كه تو يك دينار از خود روى آن نهادى).

مشورت با حضرت برای خرید حیوان 

رجال كشى: هشام بن حكم گفت: در بين راه مكه تصميم داشتم شترى بخرم برخورد بموسى بن جعفر كردم همين كه آن جناب را ديدم در يك كاغذ نوشتم آقا تصميم بخريدن اين شتر را دارم چه صلاح ميدانى؟ نگاهى بشتر نمود فرمود اشكالى ندارد اگر احساس ضعف در او نمودى چند لقمه‏اى خوراك باو بده.

شتر را خريدم و از او ناراحتى نديدم تا نزديك كوفه رسيديم در يكى از منزلها كه بار سنگينى داشت خود را بزمين انداخت و دست پا ميزد نزديك بمرگ بود غلام‏ها رفتند كه بارهايش را بردارند يادم از فرمايش امام آمد مقدارى خوراك خواستم هنوز بيش از هفت لقمه باو نداده بودند كه با بار از جاى حركت كرد.

وقتی انسان از چیزی خوشش آمد نباید آن را طلب کند چون این کار باعث کوچک شدن ارزش انسان میگردد

خالد گفت: رفتم خدمت موسى بن جعفر آن جناب در صحن حياط خود نشسته بود سلام كرده نشستم، تصميم داشتم بايشان عرض كنم كه يكى از دوستان از او درخواستى نمودم حاجت مرا انجام نداد.

در اين موقع توجه بمن نموده، فرمود: شايسته است هر كدام از شما لباس تازه‏اى پوشيده دست بر آن بكشيد و بگوئيد: «الحمد للَّه الذى كسانى ما اوارى به عورتى و اتجمل به بين الناس» وقتى از يك چيزى خوشش آمد چنين از آن حرف نزند اين كار او را كوچك ميكند، اگر از برادر دينى‏اش حاجتى خواست امكان نداشت انجام دهد جز به نيكى از او ياد نكند خداوند بقلب او خواهد انداخت و حاجتش را بر مى‏آورد.

من سر بلند كرده گفتم: «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ*» بمن توجه نموده فرمود: آنچه گفتم انجام ده.

 

دعایی از امام برای بازگشت شیئ یا شخص از دست رفته

كشف الغمه: يكى از غلامان حضرت صادق عليه السّلام گفت: در خدمت موسى بن جعفر بودم وقتى آن جناب را ببصره بردند نزديك مدائن كه رسيديم سوار كشتى شديم، موج زيادى بود كشتى ديگرى را ديديم كه زنى در آن بخانه شوهر ميرفت جنب و جوش و سر و صداى زيادى داشتند، پرسيد چه خبر است؟ گفتيم: عروسى است ناگهان صداى فريادى شنيديم. فرمود: اين فرياد چه بود؟

عرض كردم: عروس خواست يك مشت آب بردارد دستبند طلاى او در آب افتاد، اين صداى او بود.

فرمود: كشتى را نگهداريد به ناخداى آنها بگوئيد نگهدارد، تكيه بر كشتى نموده آهسته دعائى خواند، آنگاه فرمود: بناخداى آنها بگوئيد يك لنگ بر كمر ببندد و فرود آيد و دستبند را بردارد.

ديديم دست‏بند روى زمين افتاده و آب كم است، ناخدا پائين آمده دستبند را برداشت. فرمود: دست‏بند را باو بده بگو حمد خدا را بجاى آورد.

راه افتاديم برادر امام اسحاق عرضكرد: فدايت شوم آن دعائى كه قرائت نمودى بمن بياموز، فرمود: بشرط اينكه بنااهلان نياموزى بجز شيعيان بديگرى تعليم نكنى، فرمود بنويس:

«يا سابق كل فوت يا سامعا لكل صوت قوى او خفى، يا محيى النفوس بعد الموت لا تغشاك الظلمات الحندسية، و لا تشابه عليك اللغات المختلفه، و لا يشغلك شى‏ء عن شى‏ء يا من لا يشغله دعوة داع دعاه من السماء يا من له عند كل شى‏ء من خلقه سمع سامع و بصر نافذ يا من لا تغلطه كثرة المسائل و لا يبرمه الحاح الملحين، يا حى حين لا حى في ديمومة ملكه و بقائه يا من سكن العلى و احتجب عن خلقه بنوره يا من اشرقت لنوره دجى الظلم اسألك باسمك الواحد الاحد، الفرد الصمد، الذى هو من جميع اركانك، صل على محمّد و اهل بيته»

آنگاه صاحب خود را ميخواهى.

امام کاظم

اخبار غیبی موسی بن جعفر علیه السلام

وشاء گفت: محمّد بن يحيى از وصىّ على بن سرى نقل كرد كه گفت: بحضرت موسى بن جعفر عرضكردم: على بن سرّى از دنيا رفت و مرا وصى خود قرار داده فرمود: خدا رحمتش كند.

عرض كردم: پسرش جعفر با كنيز صاحب فرزندش همبستر شده بمن وصيت كرده او را از ارث بردن خارج كنم.

فرمود: خارج كن اگر اين را درست گفته باشد مبتلا بديوانگى خواهد شد.

از اين سفر كه برگشتيم مرا پيش ابو يوسف قاضى برد گفت: من جعفر پسر على بن موسى هستم و اين شخص وصى پدر من است باو بگوئيد ميراث مرا بدهد.

گفت: چه ميگوئى. گفتم صحيح است اين جعفر است و من وصى پدر او هستم گفت:

پسر چرا ارث او را نميدهى گفتم: ميخواهم با تو يك جريانى را صحبت كنم گفت:

جلو بيا آنقدر نزديك شدم كه هيچ كس صحبت ما را نمى‏فهميد. گفتم: اين پسر با كنيز صاحب فرزند پدر خود همبستر شده پدرش دستور داده وصيت كرده كه باو ارث ندهم من باو ارثى نميدهم، رفتم بمدينه خدمت موسى بن جعفر و جريان را عرضكردم، از ايشان پرسيدم فرمود: ارث باو نده بهمين جهت چيزى باو نميدهم.

گفت: تو را بخدا ابو الحسن موسى بن جعفر فرموده، گفتم: آرى. سه مرتبه مرا قسم داد گفتم آرى. گفت: هر چه دستور داده انجام ده گفته صحيح آن است كه او بگويد. مرد وصى گفت: پس از چندى مبتلا بديوانگى شد. حسن بن على شاء گفت: من او را در حال ديوانگى ديدم.

كشف الغمه- ج 3 ص 10- عيسى بن محمّد كه به نود سالگى رسيد گفت:

يك سال در جوانيه (محلى است نزديك مدينه) خربزه و خيار و كدو كاشته بودم كنار چاهى بنام ام عظام. همين كه نزديك برداشت محصول شد و زراعت آماده گرديد ملخ آمد تمام زراعت را از بين برد. صد و بيست دينار و بهاى دو شتر را خرج آن زراعت كرده بودم.

يك روز ناراحت نشسته بودم كه موسى بن جعفر عليه السّلام آمد سلام كرده فرمود:

حالت چطور است؟ گفتم: مثل آدمهاى مردنى هستم ملخ تمام زراعتم را خورد.

فرمود: چقدر زيان ديده‏اى؟ عرضكردم: صد و بيست دينار باضافه بهاى دو شتر.

فرمود: عرفه! به ابو الغيث صد و پنجاه دينار و دو شتر بده سى دينار اضافه از مخارجى كه كرده. عرض كردم: اگر دعائى بفرمائيد خداوند بركت عنايت كند، داخل مزرعه شد و دعا كرد و از پيغمبر اكرم نقل كرد كه فرموده است هنگام گرفتار شدن بمصائب و ناراحتى‏ها شكيبا باشيد و اندوه و جزع نداشته باشيد آن دو شتر را بكار بستم و زراعت را آب دادم خداوند چنان بركت داد و زراعت نمو كرد كه محصول آن را ده هزار (درهم) فروختم.

خبر دادن از کمی عمر کنیز

هشام بن حكم گفت: تصميم داشتم كنيزى را در منى بخرم، نامه‏اى خدمت موسى بن جعفر عليه السّلام نوشتم و از ايشان صلاحديد كردم ولى جواب نرسيد فردا آن جناب را ديدم سوار بر الاغ بود و رمى جمره ميكرد[1] نگاهى بمن و به آن كنيز كه در بين كنيزان بود نمود، سپس نامه‏اش رسيد كه اين كنيز اشكالى‏

ندارد، اگر كوتاه عمر نباشد. با خود گفتم: قطعا چيزى نيست با اشاره امام ديگر نخواهم خريد هنوز از مكه خارج نشده بودم كه كنيز از دنيا رفت و او را دفن كردند.

خبر از ولادت فرزند

وشاء- حسن بن على گفت: من و دائيم اسماعيل بحج رفتيم، نامه‏اى براى موسى بن جعفر عليه السّلام نوشتم بدين مضمون كه من چند دختر دارم ولى پسر ندارم.

مردهاى ما در جنگ كشته شده‏اند هم اكنون همسرم حامله است از خداوند بخواه پسرى بمن عنايت كند و نام او را نيز تعيين فرمائيد.

در جواب نوشت: خداوند حاجت ترا بر آورد اسم او را محمّد بگذاريد، وارد كوفه شديم شش روز جلوتر پسرى برايم متولد شده بود، ما روز هفتم وارد شديم.

ابو محمّد گفت: آن پسر مردى است و داراى چند فرزند است.

زكرياى آدم گفت: از حضرت رضا شنيدم، ميفرمود: پدرم از كسانى بود كه در گهواره سخن ميگفت.

خبر از فرا رسیدن مرگ

رجال كشى- ص 280- اخطل كاهلى از عبد اللَّه بن يحيى كاهلى نقل كرد كه گفت: بحج رفتم خدمت موسى بن جعفر عليه السّلام رسيدم، بمن فرمود: امسال هر چه مى‏توانى كار نيك انجام ده كه اجلت نزديك شده شروع بگريه كردم فرمود:

چرا گريه ميكنى؟

گفتم: آقا خبر مرگ مرا دادى. فرمود: بشارت باد ترا كه از شيعيان ما هستى و سعادتمند خواهى بود. اخطل را وى حديث گفت: چيزى نگذشت كه عبد اللَّه از دنيا رفت.

 

 

مقالات مرتبط
سید محمد
بدون دیدگاه
سید محمد
بدون دیدگاه
سید محمد
بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

امام زمان

محتوای جدول

اسعد الله ایامکم

عید شما مبارک

در این عید سعید چه زیباست با مطالعه ی روایات اهل البیت علیهم السلام موجبات نزدیکی بیشتر به خداوند متعال و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را فراهم آوریم