جستجو کردن

امیر المومنین (ع)

چرا امیر المومنین علیه السلام برتر از تمام انبیاء الهی می باشد؟

در روز بیستم ماه مبارک رمضان سال چهلم هجری، آثار مرگ بر چهره امام علی(علیه السلام) ظاهر شده بود. امام به فرزند بزرگش امام حسن(علیه السلام) فرمود: به شیعیانی که جلو درب منزل اجتماع کرده اند اجازه دهید تا بیایند و مرا ببینند. درب باز شد و شیعیان، دور آن حضرت جمع شده و به گریه و زاری پرداختند. امام علی(علیه السلام) خطاب به آنان فرمود: «قبل از آن که فرصت از دست رود و دیگر نتوانید مرا ببینید، هر سؤالی دارید از من بپرسید، لیکن سؤالاتتان کوتاه و مختصر باشد.»

یکی از سؤال کنندگان، صعصعه بن صوحان بود که روایات او حتی در صحاح اهل سنت هم، آورده شده و مورد اعتماد علمای فریقین می باشد.

از امام پرسید «شما فضیلت بیشتری دارید یا حضرت آدم؟» حضرت فرمود: (تزکیه المرء نفسه قبیح) «خوب نیست که کسی از خودش تعریف نماید» لکن از این جهت که خداوند فرموده است: «نعمت های خدادادی به خود را نقل کنید: } وَأَمّا بِنِعْمَهِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ{ باید بگویم: «من از حضرت آدم افضل ام». صعصعه دلیل این برتری را جویا شد و خلاصه پاسخ امام علی(علیه السلام) چنین است: «برای آدم همه جور وسایل راحتی و آسایش و نعمات در بهشت فراهم بود و فقط خداوند او را از خوردن گندم منع نمود. با وجود این ممنوعیت، آدم از گندم خورد و از بهشت رانده شد. در حالی که من از خوردن گندم منع نشده ام، و چون دنیا را قابل توجه نمی بینم به میل و اراده خود، هرگز نان گندم نخورده ام».

سپس صعصعه پرسید «شما افضل اید یا نوح شیخ الانبیاء؟» حضرت پاسخ داد: «من از نوح افضل ام» و علت این برتری بر نوح را چنین فرمود: «نوح(علیه السلام) قوم خود را به سوی خدا دعوت کرد، ولی آن ها او را اطاعت نکردند و به آن بزرگوار آزار و اذیت بسیاری رساندند. سپس نوح پیغمبر، آنان را نفرین کرد و گفت: پروردگارا! (و قال نوح رب لاتذر علی الارض من الکافرین دیارا) احدی از کافرین را بر روی زمین باقی نگذار. اکنون با وجود این که بعد از وفات خاتم الانبیا، صدمات و آزار فراوانی از این امت به من رسیده است، هرگز آنان را نفرین نکرده و کاملاً صبر پیشه کردم.

آنگاه صعصعه پرسید: «شما افضل هستید یا ابراهیم(علیه السلام)؟» ایشان پاسخ داد: «من از ابراهیم افضل می باشم» و دلیلش را در قرآن، از زبان ابراهیم(علیه السلام) چنین می فرماید:  (رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتی قالَ أَوَلَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلی وَلکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی); پروردگارا چگونگی زنده کردن مردگان را به من نشان ده. خداوند فرمود: (اولم توئمن) آیا باور نداری؟ پاسخ داد: چرا باور دارم، اما می خواهم با مشاهده آن دلم آرام گیرد».اما من گفتم: (لو کشف الغطاء ما ازدت یقینا) «اگر کشف حجاب گردد و پرده ها بالا رود، یقین من زیادتر نخواهد شد».

در ادامه پرسشِ صعصعه، امام خود را از موسی(علیه السلام) نیز افضل و برتر خواند و دلیل آن را چنین فرمود: «وقتی که خداوند او را ماموریت داد تا به دعوت فرعون به مصر رود، مطابق قرآن مجید، ایشان عرض کرد: (رَبِّ إِنِّی قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْساً فَأَخافُ أَنْ یَقْتُلُونِ وَأَخِی هارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّی لِساناً فَأَرْسِلْهُ مَعِی رِدْءاً یُصَدِّقُنِی إِنِّی أَخافُ أَنْ یُکَذِّبُونِ); «خداوندا من از آنان یک نفر را کشته ام و می ترسم که آنان مرا به قتل برسانند. برادرم هارون را که زبان فصیح تر و گویاتری از من دارد، با من همراه گردان تا یاور و شریک من در امر رسالت باشد، و مرا تصدیق نماید; زیرا می ترسم آن ها رسالتم را تکذیب نمایند».اما موقعی که پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله) به من مأموریت داد تا به مکه معظمه روم، و آیات اول سوره برائت را در بالای بام کعبه بر کفار قریش قرائت نمایم با آن که در آنجا کمتر کسی را می توان یافت که یکی از خویشان و بستگانش به دست من کشته نشده باشد هرگز و ابداً نهراسیدم. امر پیامبر خدا را اطاعت نمودم و به تنهایی مأموریت خود را انجام داده، آیات سوره برائت را بر آنان قرائت نموده و مراجعت کردم.

همچنین امام علی(علیه السلام) خود را برتر و افضل از عیسی مسیح دانست و دلیل آن را نیز چنین بیان کرد: به اذن و قدرت پروردگار، وقتی جبرئیل در گریبان مریم دمید، او حامله شد و زمانی که موقع وضع حملش رسید به مریم وحی شد که: «از خانه بیت المقدس بیرون آی ، این

خانه محل عبادت است نه محل ولادت و زایشگاه.» به همین دلیل از بیت المقدس بیرون رفت و عیسی در بیابان خشکیده ای متولد شد. اما وقتی مادر من فاطمه بنت اسد درد زاییدن گرفت در وسط کعبه به مستجار کعبه متوسل شد و گفت: بارالها بحق این خانه کعبه و بحق کسی که این خانه را بنا نهاده است، درد زایمان را بر من سهل و آسان گردان. در همان وقت دیوار کعبه شکافته شد و مادرم فاطمه با ندای غیبی به داخل خانه راه یافت، من در همان خانه کعبه متولد شدم. بنابراین چون مکه معظمه بر بیت المقدس برتری دارد و مریم از زادن عیسی در بیت المقدس مکانی پائین تر از مکه نهی شد; ولی مادر علی(علیه السلام)، برای زادن او به درون کعبه مکانی برتر از بیت المقدس دعوت شد، بدین جهت روح، نفس و بدن او از عیسی پاکیزه تر است.

سفر نادر شاه به عراق و کرامات امیر المومنین علیه السلام.

خطیب بزرگ و مدافع مذهب اهل بیت(ع) ، سید حسین فالی ، از قول جد مادریش مرحوم شیخ حسن حائری معروف که در شهر کربلا به شیخ حسن کوچک معروف بود ، کسی که از پیشکسوتان منبر حسینی آن روز بود و در خدمت گزاری سیدالشهداء ابی عبدالله الحسین(ع) ممتاز و دارای شخصیت نادر در ایمان و تقوا و ورع بود ، نقل کرد و گفت :

یک روز در کتاب اسرار السلاطین از کتاب های خطی خزانه ی ابوالفضل العباس (ع) خواندم که متن آن چنین است :

نادر شاه وزیری شیعه به نام میرزا مهدی داشت. بعد از آنکه نادرشاه کشور هندوستان را فتح کرد وزیر شیعی خود را خواست ، وزیر از نادرشاه درخواست سفر به عتبات مقدسه در عراق را کرد. زمانی که نادر شاه خواسته ی وزیر را شنید آن را مسخره کرد و به استهزاء گرفت و به او گفت :

شما شیعه مردگان را می پرستید ، کسی که صدها سال است از این دنیا رفته است آیا می روید سر قبر او و به او سلام می کنید ؟

وزیر شیعی گفت :

شکی در ظاهر نیست که او رحلت کرده است ولیکن آن ها کارهایی می کنند که از عهده ی زنده برنمی آید و این مردم همیشه معجزات و کرامات آن ها را می نویسند. و از دلایل این حرف یکی از کرامات پدرش مولا علی(ع) سلطان نجف است که حیوان نجس العین نزدیک به مقام پاک او نمی شود و عجیب تر اینکه خمر به نزدیک مقام پاک او نمی رسد مگر اینکه فاسد می شود و تبدیل به سرکه می گردد و خاصیت مستی اش را از دست می دهد.

زمانی که نادرشاه این حرف را شنید گفت :

اگر چنین باشد که شما می گویید من با تو می آیم تا این کرامت و معجزه را تماشا کنم.

بعد از آن نادرشاه به سمت عراق حرکت کرد وقتی به نزدیک حرم امیرالمومنین(ع) رسید شیشه ای را که در آن خمر بود و آن را محکم بسته بود خارج کرد و دید بوی سرکه از آن متصاعد می شود پس ، آن را باز کرد و طعمش را چشید و دید که به سرکه تبدیل شده است ، بعد سگی را خواست که به نزدیکی حرم مطهر امیرالمومنین(ع) وارد کند هر چه کوشید نتوانست و سگ اصرار داست که از جایش حرکت نکند پس زنجیری به گردن او بستند و او را کشیدند تا اینکه زنجیر پاره شد و نتوانستند آن را وارد منطقه ای که محیط به حرم شریف بود وارد کنند.

وقتی نادرشاه این معجزات و این کرامات بزرگ را دید برای مولا خاشع و خاضع شد و گفت من چون این کرامت آشکار را دیدم از شما می خواهم مرا با زنجیر آهنی که سگ را به آن بسته بودید ببندید تا وارد ضریح مولا امیرالمومنین بشوم. مردم کار نادرشاه را تصدیق نکردند و گمان کردند دیوانه شده است و بعد از آن روشن شد که او هیچ باکی ندارد و بعد از لحظاتی مرد غیر آشنایی آمد ، با هیبت بود و به نادرشاه نزدیک گردید و زنجیر طلا را به گردن نادرشاه گذاشت و او را به سوی قبر امیرالمومنین(ع) کشاند ، چون به قبر مطهر رسید تا خشوع و ترس و ادب وارد شد و تاجی که از پادشاهان به او ارث رسیده بود و قیمتش خیلی زیاد بود آن روز به روی ضریح گذاشت و گفت :

تو پادشاهی ای سید من و ای مولای من و من یکی از بندگان کوچک تو هستم و طمع دارد که سگ در خانه ات باشم.

سپس در نجف اشرف ماند و مقرر کرد که قبه ی طاهره را برای مولا امیرالمومنین(ع) از کاشی تبدیل به طلا نمایند و پس از آن به زیارت عتبات مقدسه در کربلا رفتت و از نزدیک شروع به شنیدن فصول مشاهد واقعه ی طف دردناک و آنچه بر اهل بیت(ع) در روز عاشورای خونین گذشت کرد و بسیار متاثر شد و بسیار گریست. در این سیاق حدیث پیرامون قهرمانی های ابوالفضل العباس(ع) و آنچه که از محنت و مصایب و سختی در آن روزی سخت بر او دور می زد. از حاضران همراهش سوال کرد :

قبر عباس(ع) کجاست؟

گفتند : قبر عباس(ع) در جهت دیگری است. راهی که به آن منجر می شود به او معرفی کردند به سوی آن رفت و چون چشمش به حرم صاحب جلال و عظمت و هیبت قمربنی هاشم(ع) افتاد دید که هیبت و عظمت آن از حرم برادرش سیدالشهداء ابی عبدالله الحسین(ع) کمتر نیست .

نادرشاه از حاضران سوال کرد علت و حکمت اینکه حضرت عباس(ع) کنار برادرش امام حسین(ع) دفن نشده است چیست؟

جواب دادند که علت آن این است که عباس(ع) به برادرش امام حسین(ع) وصیت کرده در آن مکانی که روز عاشورا به زمین افتاده و به خون آغشته شده است دفن شود. حسین(ع) خم می شود که او را حمل کند عباس(ع) چشم خود را باز کرد و دید که می خواهد او را ببرد. گفت : اراده ی تو کجا است ای برادر؟ گفت : به خیمه. گفت : ای برادر به حق جدت رسول خدا(ص) که مرا با خود نبر و مرا در اینجا بگذار. پرسید برای چه؟ او گفت : من از دختر تو ، سکنه خجالت می کشم چون وعده ی آب به او دادم و آن را نیاوردم.

همه ی علما کوشیدند و حضار که او را قانع کنند که عباس(ع) خودش خواسته است در آنجا بماند ولی نادرشاه به آن قانع نشد.

در این اثناء صدای جوانی از جانب ضریح مطهر ابوالفضل العباس(ع) و با لهجه ی محلی بلند شد و گفت : یخو زینب سویلی چاره ، ای برادر زینب به فریادم برس.

نادرشاه گفت: این ضجه چیست و چه اتفاقی برای این جوان افتاده و چه می خواهد ؟ جوان گفت : من از قبیله ی مسعود هستم و ساکن خارج شهر کربلا در فاصله ی دو یا سه فرسخی آن هستم و در نزد قبیله هایمان عادت این است که عروس و داماد را به حرم حضرت عباس(ع) می بریم و نزد او پیمان می بندیم که خیانت به یکدیگر نکنیم و اگر غیر از آن بود عباس(ع) جزای خیانتش را بدهد امشب شب زفاف من است و ما به سمت حرم ابوالفضل(ع) در حرکت برای تلاوت پیمان نزد او بودیم. عده ای از سارقان مسلح به ما حمله کردند و ما اعتراض کردیم ، اما در یکی از راه ها زوجه ی مرا با زور دزدیدند ، آمدم نزد حضرت ابوالفضل العباس(ع) برای درخواست نجات و کمک. نادرشاه از شنیدن ماجرا بسیار متاثر شد و به او گفت : به زودی در پیدا کردن زوجه ات و برگشت او به نزدت تا شب می کوشم. اما جوان که نادرشاه را از قبل نمی شناخت توجهی به کلامش نکرد.

جوان گفت : من از تو کمک نمی خواهم بلکه آمده ام به سوی برادر زینب کبری که در حل آن به من کمک کند ، و از او می خواهم زوجه ی مرا به سرعت ممکن به من برگرداند و دزدان را جزای عاجل بدهد.

پس نادرشاه از جرات کلات آن جوان با او قبول نکردن مساعدت او غضبناک شد و گفت : خوب اگر عباس(ع) زوجه ات را به تو برنگرداند قبل از رسیدن شب من شخصا به حساب تو اقدام می کنم.

سپس جوان خم شد و با صدای بلند رو به سوی عباس کرد و گفت :

ای پناهگا کسی که پناهگاه ندارد ، ای پسر امیرالمومنین(ع) به داد من برس.

هنوز کلامش تمام نشده بود که صدای هلهله و فریاد زنی از داخل حرم مطهر و صدای عروس بلند شد که گوش زائران را کم می کرد و او می گفت :

ای ابوفاضل تو را عالی دیدم متشکرم ای برادر زینب.

نادرشاه دستور داد تا این جوان و عروسش را نزد او ببرند تا از نزدیک داستان او آنچه بر او گذشته بشنود. آن عروس پاسخ داد وقتی دزدان مرا گرفتند و از شوهرم جدا شدم و در دست آنها چون اسیر گرفتار بودم ، چاره ای جز توسل به باب الحوائج ، ابوالفضل العباس(ع) نداشتم ، پس به ایشان توسل کردم و او را قسم دادم و گفتم :

به حق خواهرت زینب کبری(س) مرا نجات بده از آنچه که گرفتار شده ای.

در این اثناء اسب سواری از طرف کربلا آمد و به دزدان دستو داد که مرا رها کنند آن ها کلام اسب سوار را رد کردند و به اوهجوم بردند که او را بکشند. در این هنگام با شمشیر ، برق آسا گردن آن ها را زد و جسد آنها را در صحرا انداخت. این بود آنچه من دیدم .

بعد از آنکه نادرشاه ماجرا را شنید و این کرامت بزرگ را به چشمش دید قانع شد که ابوالفضل العباس(ع) نزد برادرش حسین (ع) این منزلت بزرگ را داشته باشد و بعد از آن دستور به توسعه ی حرم مطهر قمر بنی هاشم (ع) و بنای مسجد در پهلوی سر شریف را داد و نیز دستور به تعمیر صحن شریف و رواق محیط به آن را داد و آن سال 1153 قمری بود.

و در عقیدة الشیعه آمد است و قبه ی این مشهد غیر طلا است چون می گویند نادر شاه وقتی که دستور به ساختن آن داد در خواب شخصی را دید و گمان کرد که ابوالفضل العباس(ع) است که او را سرزنش کرد و گفت:

من به جهت سن از حسین کوچکترم و من نیستم جز خاک پای او ، بر تو است که در بنا بین سید و بنده فرق بگذاری.

 

ماجرای تاج گنبد امیر  المومنین  علیه السلام.

همچنین صاحب منتخب التواریخ از کتاب انوار العلویه نقل می‌کند که وقتى نادرشاه گنبد حرم حضرت امیر علیه السلام را تذهیب نمود از وى پرسیدند که بالاى قبه مقدسه چه نقش کنیم؟ نادر فورا گفت: یدالله فوق ایدیهم. فرداى آن روز وزیر نادر میرزا مهدی خان گفت نادر سواد ندارد و این کلام به دلش الهام شده است اگر قبول ندارید بروید مجددا سؤال کنید لذا آمدند و پرسیدند که در فوق قبه مقدسه چه فرمودید نقش کنیم؟ گفت همان سخن که دیروز گفتم !

 

استخاره ی سلطان سلیمان به درخواست وزیر ناصبی او که از او خواست به امیر المومنین ابراز ارادت نکند و آمدن آیه ی فاخلع نعلیک.

سلطان سلیمان که از سلاطین آل عثمان و احداث کننده نهر حسینیه از شط فرات بود چون به کربلاى معلى می‌آمد به زیارت امیرالمؤمنین (ع) مشرف می‌شد، در نجف نزدیکى بارگاه شریف علوى از اسب پیاده شد و قصد نمود که محض احترام و تجلیل تا قبه منوره پیاده رود.

قاضى عسکر که مفتى جماعت هم بوده در این سفر همراه سلطان بود، چون از اراده سلطان با خبر گشت با حالت غضب به حضور سلطان آمد و گفت تو سلطان زنده هستى و على بن ابیطالب مرده است تو چگونه از جهت درک زیارت او پیاده رفتن را عزم نموده‏ اى؟ (قاضى ناصبى بود و نسبت به حضرت شاه ولایت عناد و عداوت داشت) در این خصوص قاضى با سلطان مکالماتى نمود تا این که گفت اگر سلطان در گفته من که پیاده رفتن تا قبه منوره موجب کسر شأن و جلال سلطان است تردیدى دارد به قرآن شریف تفأل جوید تا حقیقت امر مکشوف گردد.

سلطان سخن او را پذیرفت و قرآن مجید را در دست گرفته و تفأل آن را باز نمود و این آیه در اول صفحه ظاهر بود:

إِنِّی أَنَا رَبُّکَ فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى

من پروردگار تو هستم پای افزارت را بیرون کن که اینک در وادی مقدس طوی هستی

سلطان رو به قاضى نمود و گفت سخن تو برهنگى پاى ما را مزید بر پیاده رفتن نمود پس کفش‌هاى خود را هم درآورده با پاى برهنه از نجف تا به روضه منوره راه را طى نمود به طوری که پایش در اثر ریگ‌ها زخم شده بود.

سابقین امت ها 3 نفر هستند.

نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم: سابقین امت ها 3 نفر هستند که در چشم بر هم زدنی کافر به خدا نشدند خربیل (حزقیل) مومن آل فرعون و حبیب نجار صاحب (همراه و مصاحب) یاسین و علی بن ابی طالب علیه السلام و او (علی بن ابی طالب) برترین آنهاست.

 

 


توطئه دارالندوه؛

اشراف قریش در دار الندوه گرد هم آمدند و احدی از آنان غایب نبود. حاضران از خاندان‌های بنی عبد شمس، نوفل، عبد الدار، جمح، سهم، اسد، مخزوم و دیگر خانواده‌های مکّه بودند و اجازه ندادند که احدی از تهامه وارد شود، زیرا تهامی‌ها هوادار محمّد صل الله علیه و اله و سلم بودند. همچنان که مواظب بودند  تا احدی از خاندان هاشم یا کسانی که به گونه‌ای با آن‌ها ارتباط دارند، از این جریان باخبر نشود.

 

آن‌ها با هم مشورت و رایزنی کردند که با محمّد صلی الله علیه و آله و سلم چه کنند؟ پیشنهادهایی مطرح شد، از جمله کسی گفت: او را به زنجیر آهنی بسته حبس نمایند، امّا احتمال دادند که با یارانش ارتباط برقرار کند و آنان، او را آزاد کنند. پیشنهاد شد او را به سرزمین ‌های دیگر تبعید کنند؛ چنان دیدند که این کار به محمّد صلی الله علیه و آله و سلم امکان می ‌دهد تا به نشر و ترویج دین خود همّت گمارد. در نهایت رأی آنان بر پیشنهاد ابوجهل یا شیطان قرار گرفت که از هر قبیله یک جوان دلیر و نسب‌دار و گیرنده انتخاب کنند و آنگاه به هر کدام از جوانان یک شمشیر برّنده بدهند و آنان با شمشیرهای خود بر پیامبر(ص) وارد شوند و دسته‌ جمعی او را بکشند و خون او در میان همه قبایل پراکنده شود و بنی عبد مناف نتوانند با همه طوایف قریش بجنگند و ناچار به گرفتن دیه تن در دهند و آنان هم دیه می‌دهند. بدین ترتیب کار پایان می ‌یابد.

 

آگاهی رسول خدا صل الله علیه و آله وسلم از نقشه شوم قریشیان

خداوند متعال از طریق وحی پیامبرش را از این توطئه آگاه کرد: «وَ إِذْ یَمْکُرُ بِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِیُثْبِتُوکَ أَوْ یَقْتُلُوکَ أَوْ یُخْرِجُوکَ وَ یَمْکُرُونَ وَ یَمْکُرُ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَیْرُ الْماکِرِینَ.مکر الهی در اینجا، تدبیر سرّی برای شکست اقدامی است که دیگران بر انجام آن هم داستان شده بودند.»

 

فرشته وحی پیامبر(ص) را از نقشه شوم مشرکان آگاه ساخت و دستور الهی را به او ابلاغ کرد که باید هر چه زودتر مکه را به عزم یثرب ترک کند.

 

بر پایه روایت علامه مجلسی، پیامبر (ص) به امیر المومنین (ع) فرمود: «مشرکان می‌خواهند امشب مرا به قتل برسانند، آیا تو در بستر من می‌خوابی؟» امام علی(ع) گفت: «در این صورت شما سالم می‌مانید؟» پیامبر(ص) فرمود: «آری». امام علی(ع) تبسمی کرد،سجده شکر به جا آورد و وقتی سر از سجده برداشت گفت: «آنچه را که مأمور شده‌ای انجام بده که چشم، گوش و قلبم فدای تو باد .پیامبر(ص)، علی(ع) را در آغوش گرفت و هردو گریه کردند و از هم جدا شدند.

مشرکان از ابتدای شب، خانه پیامبر(ص) را محاصره کرده بودند. قرار بود در نیمه شب حمله کنند؛ اما ابولهب گفت: در این وقت، زنان و فرزندان در داخل خانه هستند و بعدها عرب درباره ما می‌گویند: حرمت فرزندان عموی خویش را شکستند.

آنها با سنگ به علی(ع) که در بستر خوابیده بود، زدند تا مطمئن شوند کسی در بستر خوابیده است و شک نداشتند که وی رسول خداست. صبح که به خانه هجوم بردند، وقتی علی(ع) را در بستر رسول خدا(ص) مشاهده کردند، گفتند: محمد کجاست؟ علی(ع) پاسخ داد: «مگر او را به من سپرده بودید که از من می‌خواهید؟!

کاری کردید که او ناچار شد خانه را ترک کند.» در این هنگام، به سوی علی(ع) یورش بردند و او را آزردند و سپس از خانه بیرون کشیدند و کتک زدند. ساعتی هم در مسجد الحرام زندانی‌اش کردند و سپس آزادش کردند.

در نقل دیگری آمده است که علی(ع) وقتی آنان را مشاهده کرد که شمشیرهایشان را کشیده‌اند و به سوی وی می‌آیند، با ترفندی شمشیر خالد بن ولید را که پیشاپیش همه بود، گرفت و آنان را از خود دور کرد. آنها گفتند ما با تو کاری نداریم؛ ولی بگو محمد(ص) کجاست؟ علی پاسخ داد من اطلاعی از وی ندارم. سپس قریشیان به جست‌وجوی پیامبر(ص) پرداختند.

 

یعقوبی می نویسد: خدای عز و جل در آن شب به جبرئیل و میکائیل وحی کرد که من یکی از شما دو نفر را محکوم به مرگ کرده‌ ام، کدامیک حاضر است در راه رفیقش از خود بگذرد؟ پس هر دو زندگی را برگزیدند و خدای به آن دو وحی کرد که چرا مانند علی بن ابی طالب(ع) نبودید؟

 

من میان او و محمد(ص) برادری انداختم و عمر یکی از آن دو را بیشتر قرار دادم پس علی(ع) مرگ را برگزید و زندگی را برای محمد(ص) خواست و در بستر او خوابید، اکنون به زمین فرود آیید و او را از دشمنش نگهداری کنید. پس جبرئیل و میکائیل فرود آمدند و یکی از آن دو بالای سر و دیگری در پایین پای علی(ع) نشستند تا او را از دشمنش پاسبانی کنند .

جبرئیل می گفت: «بخ بخ لک یا بن ابی طالب، من مثلک یباهی الله بک ملائکة سبع سماوات؛ به به تو را ای پسر ابو طالب کیست مانند تو؟ خدا بواسطه تو بر ملائکه هفت آسمان مباهات می‌نماید.

 

مومن واقعی بدون دیدن و معرفی امامش را میشناسد.

جابر بن عبد اللَّه انصارىّ، او گفت: هيئتى از يمن بخدمت رسول خدا آمدند رسول خدا فرمود يمنى‏ها شتابان آمدند و چون بخدمت آن حضرت رسيدند فرمود: گروهى هستند كه دلهايشان نرم و ايمانشان محكم، و منصور از ميان آنان برخيزد با هفتاد هزار سپاه و جانشين مرا و جانشين وصىّ مرا يارى مى‏كند بند شمشيرهايشان از چرم مى‏باشد.

عرض كردند يا رسول اللَّه وصىّ شما كيست؟ فرمود همان كسى كه خداوند بشما دستور داده است كه دست از او بر مداريد و فرموده است (عزّ و جلّ) وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا (همگى به ريسمان خدا چنگ بزنيد و پراكنده نشويد) عرض كردند يا رسول اللَّه براى ما بيان فرمائيد كه اين ريسمان چيست؟ فرمود همانست كه خدا فرموده‏ إِلَّا بِحَبْلٍ مِنَ اللَّهِ وَ حَبْلٍ مِنَ النَّاسِ‏ (مگر بريسمانى از خدا و ريسمانى از مردم) ريسمانى كه از طرف خداست كتاب اوست و ريسمانى كه از مردم است وصىّ من است عرض كردند يا رسول اللَّه وصىّ شما كيست؟ فرمود همان كسى كه خدا در باره او اين آيه فرستاده است: أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى‏ عَلى‏ ما فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللَّهِ[ (تا كسى‏ بگويد: اى حسرت بر آنچه در جنب خدا كوتاهى نمودم).

عرض كردند يا رسول اللَّه مقصود از جنب خدا چيست؟ فرمود همانست كه خداوند در باره‏اش مى‏فرمايد: وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى‏ يَدَيْهِ يَقُولُ يا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلًا (روزى كه ستمگر دستهاى خويش را بدندان ميگزد و ميگويد اى كاش راهى با رسول خدا بدست گرفته بودم) او وصىّ منست كه پس از من راه بسوى من، اوست.

عرض كردند يا رسول اللَّه بخدائى كه براستى شما را مبعوث كرده است وصىّ خود را بنما كه بسى مشتاق ديدار او شديم.

فرمود: او همانست كه خداوند او را نشانه قرار داده از براى مؤمنان قيافه‏شناس كه شما اگر بچهره او با ديده صاحبدل بنگريد و يا همچون شاهدى كه گوش فرا دهد باشيد خواهيدش شناخت كه او وصى من است همچنان كه شناخته‏ايد كه من پيغمبر شما هستم، اكنون بميان صفها برويد و چهره‏ها بنگريد هر آن كس كه دل‏هاى شما بسوى او گرائيد همانست زيرا خداى تعالى در قرآنش ميفرمايد: فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ‏ (دلهاى پاره‏اى از مردم را بسوى آنان گرايش بده) يعنى بسوى اسماعيل و ذريّه او.

راوى گويد ابو عامر اشعرىّ برخاست و بميان اشعريان رفت و ابو غرّه خولانى به ميان خولانيان و ظبيان، و عثمان بن قيس و عرنه دوسى در ميان دوسيان، و لا حق بن علاقه به ميان صفها رفتند و به بررسى چهره‏ها پرداختند و دست انزع اصلع بطين را گرفتند و گفتند يا رسول اللَّه دلهاى ما بسوى اين شخص گرائيده،  پيغمبر فرمود شما برگزيدگان خدائيد چون وصىّ رسول خدا را پيش از آنكه بشما معرّفى شود شناختيد حال بگوئيد به بينم از كجا شناختيد كه او همان است؟ همگى در حالتى كه با صداى بلند ميگريستند عرض كردند يا رسول اللَّه ما بمردم كه نگاه ميكرديم هيچ گرايشى در دلهاى ما بآنها نبود ولى وقتى او را ديديم نخست اضطرابى در دلهاى ما پديد آمد و سپس آرامش يافت و جگرهاى ما بسوخت و اشك از ديدگان ما سرازير شد و سينه‏هاى ما خنك شد آنچنان كه گوئى او پدر ما و ما فرزندان اوئيم. پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود (تأويل قرآن را بجز خدا و ثابت قدمان در دانش كسى نميداند) شما از آنانيد تا آنجا كه خدا براى شما در ازل نيكو خواسته و شما از آتش بدوريد.

راوى گويد: گروه نام برده در مدينه ماندند تا آنكه در ركاب امير المؤمنين بجنگ جمل و صفّين حاضر شدند و همگى در صفّين كشته شدند، رحمت خدا بر آنان باد و پيغمبر، آنان را مژده بهشت داده بود و آگاهشان فرموده بود كه در ركاب علىّ بن ابى طالب بدرجه شهادت خواهند رسيد.

 

ماجرای جالب جابه جا کردن سنگ بسیار بزرگ با انگشت برای سیراب کردن لشکر و ایمان آوردن راهب یهودی.

امیرالمومنین علی(ع) با لشکرش به سوی صفین حرکت کرد. در بین راه آب آنها تمام شد و همه تشنه ماندند، هر چه تفحص و جستجو کردند آبی نیافتند! به دستور حضرت برای یافتن آب، مقداری از جاده خارج شدند. در بیابان، به دیری (عبادتگاهی) برخوردند، به سویش رفته و از راهبی که داخل دیر بود مطالبه آب کردند. راهب گفت: از اینجا تا نزدیکترین چاه آب دو فرسخ فاصله است و هر چند وقت یکبار برای من آب می آورند من آن را جیره بندی می کنم و گرنه از شدت تشنگی می میرم! حضرت فرمود: شنیدید که راهب چه می گوید؟ سپاهیانش گفتند: آیا می فرمایی به آنجایی که او می گوید برویم و آب بیاوریم؟

حضرت فرمود: نیازی به پیمودن این مسیر طولانی نیست. آنگاه سر شترش را به سوی قبله گردانید و محلی در نزدیکی دیر را نشان داد و فرمود: آنجا را حفر کنید، زمین را کندند و خاکها را کنار ریختند تا به سنگ بسیار بزرگی رسیدند و گفتند: ای امیرالمؤمنین! اینجا سنگی است که وسائل ما (مثل کلنگ و تیشه) در آن اثر نمی کند! فرمود: زیر

آن سنگ آب است، جدیت کنید تا آن را بردارید. اصحاب جمع شدند و تلاش کردند اما نتوانستند آن سنگ را حرکت دهند. حضرت که ناتوانی اصحاب را دید، نزد آنها آمد و انگشتانش را از گوشه سنگ به زیر آن برد و با یک حرکت آن را تکان داد و از جای برکند و به کناری انداخت که در این هنگام از جای آن سنگ آب فوران نمود.

لشکریان آمدند و از آن آب که بسیار گوارا و سرد بود نوشیدند و به دستور حضرت مقدار زیادی آب برای خود برداشتند. آنگاه حضرت آن سنگ را برداشت و سر جای خود گذاشت و دستور داد خاک بر آن ریخته و اثر آن را محو کردند. راهب که از بالای دیر این منظره را می دید گفت: مرا از اینجا پایین بیاورید، وقتی او را پایین آوردند نزد علی(ع) آمد و گفت: آیا تو پیامبر خدایی؟ فرمود: نه. پرسید: آیا از ملائکه ای؟ فرمود: نه. پرسید: پس تو کیستی؟ فرمود: من جانشین پیامبر اسلام هستم. راهب گفت: دستت را به من بده تا با تو بیعت کنم و مسلمان شوم. حضرت دستش را به سوی او دراز کرد و او شهادت به توحید و نبوت و امامت علی(ع) داد و مسلمان شد. حضرت شرایط و احکام اسلام را برای او گفت، و سپس از راهب پرسید: چه چیزی باعث شد که تو اسلام بیاوری؟

راهب گفت: ای امیرالمؤمنین! این دیر اینجا بنا شده تا کسی که این سنگ را از جای خود بر می دارد شناخته شود، قبل از من علما و راهبهای زیادی در این دیر ساکن شده اند تا شما را بشناسند ولی موفق نشده اند، و خدا این نعمت را به من مرحمت نمود؛ زیرا ما در کتاب خود دیده ایم و از علمای خود شنیده ایم که از محل این سنگ هیچ کس جز پیامبر و یا جانشین پیامبر خبر ندارد، و تا او نیاید، محل آن آشکار نمی شود و کسی قدرت کندن آن را ندارد جز همان نبی یا وصی او. چون من تحقق این وعده را به دست تو دیدم مسلمان شدم.

علی(ع) وقتی این سخن را شنید آنقدر گریه کرد که صورت او از اشک چشمانش تر شد و فرمود: خدا را سپاس می گویم که نزد او فراموش شده نیستم و در کتب آسمانی نام مرا ذکر کرده است. آنگاه اصحاب را صدا زد و فرمود: بشنوید آنچه برادر مسلمان شما می گوید. راهب یک بار دیگر جریان را گفت و همه اصحاب شکر خدا بجای آوردند که از یاران علی(ع) هستند.

لشکر حرکت کرد و آن راهب تازه مسلمان هم با آنها همراه شد و در جنگ با اهل شام و طرفداران معاویه شهید شد، حضرت بر او نماز خواند و او را به خاک سپرد و بسیار برای او استغفار کرد.

خداوند قوتی به امیر المومنین علیه السلام عطا فرمودند که اگر بر تمام ضعفای عالم تقسیم شود همگی صاحب قدرت میگردند.

در ماجراى هجرت پیامبر(ص) از مکه به مدینه و خوابیدن على(ع) در بستر آن حضرت ـ که نشانگر قوت قلب و دلاورى بى نظیر على(ع) است ـ نقل شده است که وقتى مشرکان شبانه به خانه پیامبر(ص) هجوم بردند و حضرت على(ع) را در بستر دیدند و فهمیدند که پیامبر(ص) هجرت نموده است, ابوجهل با تعبیرات زشتى على(ع) را تحقیر کرد و به استهزا گرفت. اما حضرت على(ع) پاسخ او را با کمال صلابت و شهامت داد و فرمود: ((بل الله اعطانى من القوه ما لو قسم على جمیع ضعفإ الدنیإ لصاروا به إقویإ, و من الشجاعه ما لو قسم على جمیع جبنإ الدنیا لصاروا به شجعانا.

 

چرا امیر المومنین علیه السلام اسب برای جنگ ها اسب چابک نمی گرفتنند؟

بر همین اساس نقل شده که شخصى از امیرمومنان پرسید: چرا اسب چابک و تیز رو براى خود فراهم نمى کنى تا در جنگ ها از آن استفاده کنى؟ در پاسخ فرمود: ((من نیازى به اسب ندارم; زیرا من هیچگاه از حمله دشمن فرار نمى کنم, و هرگاه به کسى حمله کنم و او فرار کند, او را دنبال نمى نمایم!

خواب عجیب مرحب خیبری

مرحب (بر وزن مکتب) از قهرمانان دلاور یهودیان عصر پیامبر(ص) بود، و جنگها تجربیات بسیار بدست آورده بود، او قبل از جنگ خیبر (که در سال هفتم هجری بین سپاه اسلام و یهودیان خیبر در گرفت، و سرانجام قلعه های خیبر بدست مسلمین به فرماندهی علی علیه السلام فتح گردید) در خواب دید، شیری بر او حمله کرد، و او را تار و مار نمود، از این رو بعد از این خواب، خاطره تلخی از نام شیر در ذهنش بود، هنگامی که جنگ خیبر در گرفت، مرحب از قلعه خیبر، بیرون آمد و در میدان جولان داد و مبارز طلبید.

حضرت علی علیه السلام به میدان او رفت، و در پاسخ رجز او، چنین خواند: انا الذی سمتنی امی حیدرة – کلیث غابات کریه المنظرة

من کسی هستم که مادرم مرا حیدر نامید، همچون شیر جنگلها، خشن و خشمگین (نسبت به دشمن) هستم، شما را در می نوردم و طومار عمرتان را در هم می پیچم.

مرحب، تا نام حیدر (که به معنی شیر است) شنید، به یاد خوابش آمد و همانجا لرزه بر اندام شد، و رعب و وحشت، سراسر وجودش را فرا گرفت، حضرت علی علیه السلام شمشیری بر فرق سر او وارد آورد، و او را به دیار عدم سپرد، و بعد از او سه قهرمان دیگر یهود به میدان علی علیه السلام آمدند، آن حضرت آنها را نیز کشت، و نیز انجام یهودیان خیبر، تسلیم شدند و قلعه های خیبر، که پایگاه مهم و وسیعی برای دشمن بود، بدست پرتوان علی علیه السلام و تحت فرماندهی آن حضرت، فتح شد، و تحت پرچم حکومت اسلامی در آمد.

 

فرق پيامبر و امير المؤمنين عليهما السّلام در ابلاغ دين الهى‏.

پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمود: برادرم، تو مثل من نيستى از اين جهت كه خداوند به من دستور داده حقّ را آشكارا بيان كنم و به من خبر داده كه مرا از شر مردم حفظ مى‏كند، و به من دستور داده كه جهاد كنم اگر چه فقط خودم باشم، آنجا كه مى‏فرمايد: فَقاتِلْ فِي سَبِيلِ‏ اللَّهِ، لا تُكَلَّفُ إِلَّا نَفْسَكَ «در راه خدا جهاد كن كه مكلّف جز خودت نيستى»، و فرموده: حَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى الْقِتالِ، «مؤمنين را بر جنگ ترغيب كن». من و تو (اى على) دو مجاهد بوديم. آن مدت كه در مكه ماندم مأمور به جنگ نشدم، و سپس خداوند مرا به جنگ مأمور نمود، چرا كه دين و شرايع و سنّتها و احكام و حدود و حلال و حرام جز با من شناخته نمى‏شوند.

مردم بعد از من رها مى‏كنند آنچه خداوند به آنان دستور داده و آنچه من در باره تو به ولايتت دستور داده‏ام و حجت تو را ظاهر ساخته‏ام، و اين كار را عمدا و بدون آنكه جاهل باشند و نه اينكه در اين مورد بر آنان مشتبه شده باشد انجام مى‏دهند، بخصوص بخاطر آن رفتارهايى كه از قبل بعنوان مخالفت با خداوند انجام داده‏اند. پس اگر يارانى بر عليه آنان يافتى با آنان جهاد كن و اگر يارانى نيافتى دست نگه دار و خون خود را حفظ نما، چرا كه اگر با دشمنى با آنان مقابله كنى و از آنان جدا شوى تو را مى‏كشند. و اگر تابع تو شدند و اطاعت تو را كردند آنان را به حق وادار كن و گر نه رها كن.

و اگر ترا اجابت كردند و دشمنانت با تو اعلان جنگ دادند، تو نيز با آنان اعلام جنگ نما و با آنان جهاد كن، و اگر يارانى نيافتى دست نگهدار و خون خود را حفظ كن.

و بدان كه اگر آنان را دعوت كنى تو را اجابت نمى‏كنند، ولى اين را ترك مكن كه حجّت را بر آنان تمام كنى.

تو اى برادرم مثل من نيستى، از اين جهت كه من حجّت تو را بپا نموده‏ام و آنچه خداوند در باره تو نازل كرده ظاهر نموده‏ام، و هيچ كس ندانسته كه من پيامبر خدايم و حق و اطاعت من واجب است تا هنگامى كه براى تو ظاهر نمودم.

من حجّت تو را ظاهر نموده و براى خلافت تو قيام كرده‏ام، پس اگر در باره آنان سكوت كنى گناه نكرده‏اى و اگر حكم كنى و مردم را دعوت كنى هم گناه نكرده‏اى. ولى‏ من دوست دارم آنان را دعوت كنى اگر چه تو را اجابت نكنند و از تو نپذيرند. ظالمين قريش بر عليه تو متّحد مى‏شوند و اگر با آنان رو در رو شوى و اعلام جنگ كنى و جهاد نمايى بدون آنكه گروهى كمك همراهت باشند كه باعث قوت تو شوند، مى‏ترسم تو را بكشند و در نتيجه نور خدا خاموش شود و خداوند در زمين عبادت نشود. تقيّه از دين خدا است و هر كس تقيّه ندارد دين ندارد.

 

درد دل امیر مومنان علیه السلام با چاه.

میثم تمار گفت: شبی از شبها مولای من امیر المؤمنین (علیه السلام) مرا با خود از کوفه بیرون برد و به سوی صحرا می رفتیم، تا آنکه چون به مسجد جعفی رسید، رو به قبله نمود و چهار رکعت نماز گذارد، و چون سلام داد و تسبیح گفت، دست های خود را برای دعا گشود و چنین گفت: الهی کیف ادعوک و قد عصیتک و کیف لا ادعوک و قد عرفتک و حبک فی قلبی مکین مددت الیک یدا با لذنوب مملوه و عینا بالرجاء ممدود خدای من! چگونه تورا بخوانم در حالی که معصیت تورا کردم؟ و چگونه تورا بخوانم در حالیکه تو را شناختم و محبت تو در دل من جای گرفته است؟ من دست های پر گناهان خود را به سوی تو کشوده ام و چشمان پر از امید به سوی تو دوخته ام الهی انت مالک العطایا و انا اسیر الخطایا و من کرم العظماء الرفق بالاسراء و انا أسیر بجرمی مرتهن بعلمی، الهی ما اضیق الطرق علی من لم کن دلیله و اوحش المسک علی من لم تکن أنیسه پروردگارمن! تو مالک بخشش ها هستی، ومن اسسیر لغزشها و از اخلاق کریمانه بزرگانست که با اسیران مدارا می کند و من اسیر جرم و جنایت خود هستم، و گروگان عمل، خدای من! چقدر تنگ است آن راههائی که تو راهبرش نباشی و چقدر ترسناک است آن طریقه که تو درآن مونس نباشی! میثم تمار می گوید: پس صدای خودرا کوتاه کردند و به حال اخفات آهسته دعائی کردند، و پس سجده نمودند، و چهره خود را به خاک مالیدند و بعد برخواستند، و صد مرتبه درآن حال العفو العفو گفتند، و بعد برخواستند، و از مسجد جعفی بیرون آمدند و راه صحرا را در پیش گرفتند و من به دنبالش می رفتم.

در این حال به جائی رسیدم که حضرت خطی بر روی زمین کشیدند و فرمودند: مبادا از این خط تجاوز کنی! من توقف کردم، و آن حضرت به تنهائی رهسپار شدند، و آن شب تاریک و ظلمانی بود.

میثم می گوید: من با خود گفتم: آقای خودت و مو لای خودت را با وجود این دشمنان بسیاری که دارد، تنها به دست بلا سپردی چه عذری در نزد خدا خواهی داشت ودر نزد رسول خدا چه خواهی گفت؟ سو گند به خدا هم اینک به دنبال هو روان می گردم، واز حال او جویا می شوم، گرچه مستلزم مخالفت امر او شده باشد.

من به دنبال او رفتم، تا رسیدم به جائی که دیدم آن حضرت تا نصف بدن خودرا در چاهی سرازیر کرد، و مشغول گفتگو با چاه است، او با چاه سخن می گفت و چاه با آن حضرت.

حضرت احساس کرد که من آمده ام، و ملتفت به من شد و فرمود: کیستی؟ عرض کردم؟ من میثم! مگر من به تو امر نکردم که از آن خط تجاوز ننمائی؟!

فرمود: آیا از آنچه من در اینجا گفته ام چیزی شنیده ای؟

عرض کردم: نه، ای مولای من، چیزی نشنیده ام.

حضرت فرمود: ای میثم!

در سینه من حاجتها و خواهشهائیست که چون سینه من به جهت آنها تنگی کند و خسته شود، با دست خود زمین را می کاوم و می کنم و آن راز و سر درون خود را برای زمین ظاهر می کنم و بازگو می کنم پس هروقتی که زمین سبز شود، و از آن دانه بروید، آن دانه از آن کشت اسراری است که من در زمین نموده ام.

باید دانست که مراد از کندن زمین با کف دست، و پنهان کردن سر در آن و انبات زمین از آن به سر، یا کنایه و استعار از نداشتن همسر است که انسان در دل خود را به او بگوید، می باشد و یا واقعا اراده حضرت این بوده است که با نفس قدیسه خود آن اسرار را در درون خاک و روح ملکوت زمین بسپارند، تا آنکه بعد از آن زمین اسرار نباتی چون اولیای خدا که صاحب سر حضرت باشند پدیدار گردد.

احترام امیر المومنین علیه السلام به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم

در جنگ صفین امیرالمومنین(علیه السلام) به فرزند خود «محمدحنفیه» دستور داد که به قلب سپاه، سپس میمنه و بعد به میسره سپاه دشمن حمله کند. «محمدحنفیه» سپس به نزد پدر آمد و آب طلبید. حضرت علی(علیه السلام) باقی مانده آبی که محمد نوشیده بود بر سر وی ریختند. با این کار از زیر زره محمدحنفیه آب و خون جاری شد. محمد گریست. حضرت علی(علیه السلام) از او علت گریهاش را پرسیدند و او در پاسخ گفت: مرا سه بار به دهان اژدهای لشکر فرستادی؛ ولی برادرانم حسن و حسین اینجا ایستادهاند و آنها را حتی یک بار هم نفرستادی. امیرالمومنین(علیه السلام) محمدحنفیه را در آغوش گرفت و بوسید و فرمود: تو فرزند منی و اینان فرزندان پیغمبرند. من باید فرزندان خود را فدای بچه های پیامبر(صل الله علیه و آله و سلم) کنم.

در عالم ذکری محبوب تر از ذکر امیر المومنین در نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیست

امیر المومنین علیه السلام: بخدا قسم، و باز بخدا قسم! در همه عالم ذكرى محبوبتر از من به پيشگاه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله ذكر نشده است. هيچ كس مانند نماز من بسوى دو قبله نماز نخوانده است. در كودكى نماز خواندم در حالى كه به سن بلوغ نرسيده بودم.

هر که بیشتر به امیر المومنین علیه السلام معرفت داشته باشد درجه اش در نزد خدا عظیم تر است

از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله مى‏ فرمود: «خداوند همچنان بوسيله على عليه السّلام در هر امّتى كه پيامبر مرسلى در آنان بوده اتمام حجّت مى‏نمود، و آنكه بيشتر به على عليه السّلام معرفت داشت درجه او نزد خداوند عظيم ‏تر بود».

ملاقات راهب با امير المؤمنين عليه السّلام در راه صفّين‏

ابان از سليم نقل مى‏كند كه گفت: با امير المؤمنين عليه السّلام از صفّين مى‏آمديم. لشكر نزديك صومعه يك راهب پياده شدند. از صومعه پيرمرد سالخورده زيبا و خوش رو و خوش سيما و خوش چهره‏اى بيرون آمد در حالى كه كتابى در دستش بود. نزد امير المؤمنين عليه السّلام كه رسيد بعنوان خلافت بر آن حضرت سلام كرد.

حضرت فرمود: مرحبا اى برادرم شمعون فرزند حمون، حالت چطور است؟ خدا ترا رحمت كند.

او پاسخ داد: بخير است اى امير المؤمنين و اى آقاى مسلمين و اى وصىّ رسول رب العالمين. من از نسل مردى از حواريّين‏ برادرت عيسى بن مريم هستم. من از نسل شمعون بن يوحنّا وصىّ حضرت عيسى بن مريم هستم كه از بهترين دوازده نفر حواريّين‏ آن حضرت و محبوبترين آنان نزد او و مقدم آنها در پيشگاه او بود و عيسى بن مريم عليه السّلام به او وصيت كرد و كتابها و علم و حكمتش را به او سپرد. و خاندانش همچنان بر دين او ثابت ماندند و به آئين او پايدار بودند و كافر نشدند و تبديل و تغييرى ندادند.

كتابهاى حضرت عيسى عليه السّلام بخطّ شمعون‏

آن كتابها كه املاء عيسى بن مريم عليه السّلام و دستخط پدرمان است نزد من است. در آنها هر كارى كه مردم بعد از او انجام مى‏دهند با ذكر يك يك پادشاهان و اينكه هر يك چقدر پادشاهى مى‏كند و در زمان هر كدام چه وقايعى اتّفاق مى‏افتد آمده است.

پيامبر و اهل بيت عليهم السّلام در كتب حضرت عيسى عليه السّلام‏

تا آنجا كه خداوند مردى از عرب از فرزندان اسماعيل بن ابراهيم خليل الرحمن از سرزمينى كه «تهامه» خوانده مى‏شود از آبادى بنام «مكه» مبعوث نمايد كه به او «احمد» گفته مى‏شود. گشاده رو و زيبا چشم، و ابروانش پيوسته است. صاحب شتر و حمار و چوب دستى و تاج- يعنى عمامه- است و دوازده اسم دارد.

سپس مبعث و ميلاد و هجرت آن پيامبر را و كسانى كه با او مى‏جنگند و آنان كه او را كمك مى‏كنند و كسانى كه با او دشمنى مى‏نمايند و مقدار عمر او و آنچه امتش بعد از او تفرقه و اختلاف مى‏نمايند در آن كتاب ذكر شده است. همچنين نام هر امام هدايت و امام ضلالت تا روزى كه خدا عيسى بن مريم عليهما السّلام را از آسمان نازل كند مذكور است.

در آن كتاب نام سيزده نفر از فرزندان حضرت اسماعيل بن ابراهيم خليل الرحمن مذكور است و آنان بهترين كسانى هستند كه خدا خلق كرده و محبوبترين خلق خدا به پيشگاه او هستند. خداوند دوستدار كسانى است كه ايشان را دوست بدارند و دشمن كسانى است كه با ايشان دشمن باشند. هر كس از ايشان اطاعت كند هدايت مى‏يابد و هر كس از ايشان سرپيچى كند گمراه مى‏شود. اطاعت ايشان اطاعت خدا و معصيت ايشان معصيت خداست‏.

در آن كتاب است نام اين امامان و نسب ايشان و صفت آنان، و اينكه هر كدام از آنها يكى پس از ديگرى چقدر عمر مى‏كنند، و چند نفر از آنان دين خود را پنهان مى‏نمايد و از قوم خود كتمان مى‏كند، و چند نفر از آنان دين خود را اظهار مى‏كند و كدام به حكومت مى‏رسد و مردم در مقابل او سر تسليم فرود مى‏آورند، تا هنگامى كه خداوند عيسى بن مريم عليه السّلام را بر آخرين آنها نازل كند.

عيسى عليه السّلام پشت سر او نماز مى‏گذارد و مى‏گويد: «شما امامانى هستيد كه براى كسى سزاوار نيست بر شما تقدم جويد». (آن آخرين امام) پيش مى‏رود و نماز را براى مردم اقامه مى‏كند در حالى كه حضرت عيسى عليه السّلام پشت سر او در صف اوّل است.

اوّلين آن سيزده نفر افضل آنهاست و آخرين ايشان مثل اجر همه آنها و اجر آنان كه اطاعت ايشان را كرده و به هدايت ايشان هدايت شده‏اند را دارد.

متن نوشته‏هاى كتاب حضرت عيسى عليه السّلام‏

بسم اللَّه الرحمن الرحيم. احمد پيامبر خداست، و نام او محمد و ياسين و طه و نون و فاتح و خاتم و حاشر و عاقب و ماحى‏ است. او پيامبر خدا و دوست خدا و حبيب خدا و برگزيده او و امين او و منتخب اوست.

خداوند انتقال او را در سجده‏كنندگان مى‏ديده است- يعنى در صلب پيامبران- و با او به رحمت خويش تكلم كرده است. هر گاه خدا ياد شود او هم ياد مى‏شود.

او بزرگوارترين خلق خدا در پيشگاه او و محبوبترين آنها نزد اوست. خداوند هيچ خلقى را خلق نكرده- چه ملائكه مقرّب و چه پيامبر مرسل از آدم تا ديگران- كه نزد او بالاتر و محبوبتر از او باشند.

خداوند در روز قيامت او را بر عرش خود مى‏نشاند و در باره هر كس كه شفاعت كند مى‏پذيرد. به نام او و به ياد او قلم در لوح محفوظ در امّ الكتاب جارى گشته است. او مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ‏ است.

سپس برادرش صاحب پرچم در روز قيامت و روز محشر كبرى است. او برادر پيامبر و وصىّ او و وزيرش و خليفه او در امتش است. محبوبترين خلق خداوند نزد او بعد از پيامبر، على بن ابى طالب‏ صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از اوست.

سپس يازده امام از فرزندان اوّل نفر از دوازده نفر (يعنى على عليه السّلام)، كه دو نفر از آنان همنام دو پسر هارون يعنى شبر و شبير هستند و نه نفر از اولاد كوچكتر اين دو برادر كه حسين است، يكى پس از ديگرى خواهند بود. آخرين آنها كسى است كه عيسى بن مريم پشت سر او نماز مى‏گذارد.

در اين كتاب نام هر كدام از اين امامان كه به حكومت مى‏رسند، و آنان كه دين خود را پنهان يا ظاهر مى‏كنند آمده است. اوّل كسى كه دين خود را ظاهر مى‏كند كسى است كه همه شهرهاى خداوند را از عدل و داد پر مى‏كند و بر ما بين مشرق و مغرب حكومت مى‏كند تا آنجا كه خداوند او را بر همه اديان غالب كند.

پيشگوئى پدر راهب در باره پيامبر و امير المؤمنين عليهما السّلام‏

وقتى‏ پيامبر مبعوث‏ شد پدرم‏ زنده‏ بود و او را تصديق‏ كرد و به او ايمان آورد و شهادت داد كه او پيامبر خداست. پدرم پيرمرد سالخورده‏اى بود كه قدرت برخاستن نداشت.

او وقتى از دنيا مى‏رفت به من گفت: «وصىّ محمد و جانشين او- كه نام و صفت او در اين كتاب است- بزودى از كنار (صومعه) تو عبور مى‏كند، …هر گاه عبورش بر تو افتاد نزد او برو و با او بيعت كن و همراه‏ او با دشمنش جنگ كن، چرا كه جهاد همراه او همچون جهاد همراه محمد صلى اللَّه عليه و آله است و دوستدار او همچون دوستدار محمد و دشمن او همچون دشمن محمد است»…

بيعت راهب با امير المؤمنين عليه السّلام‏

سپس راهب گفت: يا امير المؤمنين، دستت را بگشا تا با تو بيعت كنم. من شهادت مى‏دهم كه خدائى جز اللَّه نيست و محمّد بنده و پيامبر اوست و تو خليفه پيامبر خدا در امّت او و وصىّ و شاهد او بر مردم و حجّت او در زمين هستى.

اسلام دين خداست و من از هر دينى كه مخالف اسلام باشد بيزارم، چرا كه اسلام دينى است كه خداوند براى خود برگزيده و براى اوليائش به آن راضى شده است. و آن دين عيسى بن مريم و پيامبران و رسلى است كه قبل از او بوده‏اند، و همين دين است كه پدران گذشته من به آن معتقد بوده‏اند.

من تو و او و دوستان تو را دوست مى‏دارم و از دشمن تو بيزارم. يازده امام از فرزندان تو را دوست مى‏دارم و از دشمنشان و مخالفين آنان و از كسانى كه از آنان بيزار باشند و حقّشان را ادّعا كنند و به آنان ظلم كنند- از اوّلين و آخرين- بيزارى مى‏جويم.

سپس دست داد و با حضرت بيعت نمود.

 

 

مقالات مرتبط
سید محمد
بدون دیدگاه
سید محمد
بدون دیدگاه
سید محمد
بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

امام زمان

محتوای جدول

اسعد الله ایامکم

عید شما مبارک

در این عید سعید چه زیباست با مطالعه ی روایات اهل البیت علیهم السلام موجبات نزدیکی بیشتر به خداوند متعال و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را فراهم آوریم