جستجو کردن

پیامبر اکرم (ص)

1.آمدن درخت به حضور نبی اکرم صلی الله علیه و آله سلم

– امير المؤمنين عليه السّلام در خطبه قاصعه فرموده:

من خدمت حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله بودم كه اشراف قريش خدمت او رسيدند و گفتند: يا محمد تو أمر بزرگى را مدعى ‏شده‏اى، پدران و هم‏چنين كسى از اهل بيت و خاندان شما از اين گونه ادعاها نكردند، ما اكنون از شما مطلبى را مى‏پرسيم اگر پاسخ ما را دادى تصديق نبوت و رسالت تو را خواهيم كرد، اگر چنانچه از جواب آن عاجز شدى معلوم است كه در ادعاى خود صادق نيستى.

حضرت فرمود: سؤال شما چيست؟ عرض كردند: اين درخت را كه اكنون در مقابل ما قرار گرفته امر كن تا از زمين كنده شود و با ريشه‏ هاى خود در نزد ما حاضر گردد و جلو شما توقف كند، حضرت فرمود: خداوند به همه چيز قادر است، اگر پروردگار اين كار را انجام دهد شما ايمان خواهيد آورد، و به حق گواهى ميدهيد؟

گفتند: آرى حضرت فرمود: من اينك خواسته‏ هاى شما را انجام خواهم داد، ليكن ميدانم شما هرگز طالب خير و سعادت نبوده‏ايد، و من در ميان شما كسانى را مى‏بينم كه به چاه افكنده خواهند شد، و اشخاصى را مينگرم كه مردمان متفرق را دور يك ديگر جمع مى‏كنند، و حزب و جمعيت درست مينمايند. پس از اين فرمود: اى درخت اگر به خدا و روز جزا ايمان دارى، و ميدانى كه من رسول پروردگار هستم از جاى خود حركت كن و به اذن خداوند در مقابل من قرار گير.

امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: به خداوند قسم درخت از محل خود كنده شد و در حالى كه جوش و خروشى هم ميكرد خدمت حضرت رسول توقف كرد، و مانند پرندگان كه بال هاى خود را پهن ميكنند، شاخه‏هاى خود را روى آن حضرت باز كرد، مقدارى از شاخه‏ها روى سر حضرت قرار گرفت، و بعضى هم بر پشت من نشست.

در اين هنگام قريش به اين جريان نگاه ميكردند، و از روى تكبر و نخوت گفتند: امر كن نصف آن نزد شما بيايد، و نصف ديگرش در جاى خود توقف كند، حضرت امر فرمود درخت هم اطاعت كرد، و با وضع شگفت‏انگيزى رو به آن جناب كرد به اندازه‏اى كه نزديك بود به بدن او چسبيده شود، آنان بار ديگر از روى كفر و عناد گفتند: امر كن اين نصف هم به نصف ديگر ملحق گردد، حضرت امر فرمود آن نصف به جاى اول خود برگشت.

امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: من گفتم: خدائى جز خداى يكتاى بي همتا نيست يا رسول اللَّه من اولين كسى هستم كه به اين موضوع اقرار ميكنم و ايمان مى‏آورم من اعتقاد دارم كه اين درخت اين كارهائى را كه انجام داد به فرمان پروردگار بود و اين عمل درخت تصديق نبوت و رسالت تو و هم‏چنين براى احترام فرمايش تو بود، اشراف قريش گفتند: اين عمل شما سحر و جادوگرى است و آيا جز اين (مقصودشان امير المؤمنين عليه السّلام بود) ديگرى شما را تصديق ميكند؟!

 

2.بيرون شدن آب از ميان انگشتان حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله‏.

در يكى از مسافرت ها اصحاب آن حضرت از بى‏آبى شكايت كردند و خدمت پيغمبر عرض نمودند: ما از نبودن آب در معرض هلاك و تلف قرار گرفته‏ايم فرمود: ناراحت نباشيد خداوند با من هست و من كارهاى خود را به پروردگار واگذار ميكنم.

در اين هنگام حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله مشك آبى را طلبيد و مقدارى آب بر وى پاشيد، پس از اين دست مبارك خود را در آن قرار داد، در اين هنگام آب از ميان‏ انگشتان مبارك او جارى شد، و مردم را براى آشاميدن آب طلب كردند، همه آنان از آن آب سيراب شدند، در حالى كه عدد آنها از هزار نفر هم بيشتر بود، حضرت ميفرمود: من گواهى ميدهم كه رسول حقيقى خداوند هستم.

 

3.ناله و فرياد ستون در فراق حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله.

در مسجد پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله درخت خشكى بود كه حضرت بر او تكيه ميكرد و براى مردم موعظه ميفرمود، هنگامى كه جمعيت مسلمين رو به افزايش نهاد، براى آن بزرگوار منبرى درست كردند، موقعى كه حضرت رسول بالاى منبر تشريف بردند، از اين ستون خشكيده فرياد و ناله‏اى مانند فرياد شير شنيده شد، حضرت از منبر پائين آمد و درخت را در بر گرفت، و او مانند كودكان كه مورد نوازش مادران قرار ميگيرند از ناله و فرياد باز ايستاد.

 

4.حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله و گوسفند ام معبد.

حضرت خاتم النبيين صلى اللَّه عليه و آله هنگامى كه از مكه به طرف مدينه مهاجرت ميفرمود ابو بكر و عامر بن فهيره، و عبد اللَّه بن اريقط ليثى نيز در خدمت آن جناب بودند، در اين هنگام به خيمه امّ معبد خزاعيه رسيدند، امّ معبد در حالى كه جامه‏اى را به خود پيچيده بود، در كنار خيمه خود نشسته بود.

حضرت رسول و همراهان از وى مقدارى گوشت و خرما خواستند، ليكن وى چيزى نداشت تا به آنان بفروشد در اين موقع حضرت و همراهانش زاد و توشه‏اى نداشتند و لذا از اين زن طعام و غذا طلب كردند، ام معبد گفت: اگر ما چيزى داشتيم احتياجات شما را رفع ميكرديم، و نميگذاشتيم شما از بى‏طعامى ناراحت شويد.

در اين هنگام حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله به گوشه خيمه نظر افكند، فرمود: اى ام معبد پس اين گوسفند چيست؟ عرض كرد: اين گوسفند به علت مرضى كه دارد از ساير گوسفندان باز مانده است، حضرت فرمود: آيا در پستان او شيرى وجود دارد؟ عرض كرد: اين گوسفند مريض است و در پستان او شير وجود ندارد، حضرت فرمود:

آيا اجازه ميدهى من او را بدوشم؟ عرض كرد آرى پدر و مادرم فدايت گردد، اگر در پستان او چيزى باشد شما در دوشيدن مجاز هستيد.

حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله گوسفند را طلبيد و با دست مبارك خود پستان او را گرفت، و نام خدا را بر زبان جارى كرد و گفت: خداوندا مرا در گوسفند اين زن بركت مرحمت كن، در اين هنگام گوسفند پاهاى خود را از هم باز كرد و شير از پستانش جارى گرديد، حضرت ظرفى را طلب كرد تا با دست خود شير گوسفند را بدوشد در اين موقع ظرفى كه وسيله آب خورى آن جماعت بود خدمت پيغمبر آوردند، حضرت از گوسفند مقدارى شير دوشيد باندازه ای كه روغن و چربى آن بالا آمد.

حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله ابتدا از آن شير مقدارى به ام معبد مرحمت فرمودند و او از آن آشاميد تا آنگاه كه سير شد، و پس از اين اصحاب خود نیز شیر نوشاند و در آخر همه خودش هم ميل فرمود، و گفت: ساقى قوم بعد از اينكه ديگران سيراب شدند ميخورد، بارى همگان از شير اين گوسفند استفاده كردند، و پس از مدتى تشنگى و گرسنگى كاملا سيراب شدند.

حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله بار ديگر از اين گوسفند شير دوشيد، و پس از مدتى استراحت از اين محل گذشتند، پس از اينكه پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله تشريف بردند زوج اين زن ابو معبد از راه رسيد، و يك عدد بز لاغرى هم با خود آورده بود، هنگامى كه چشمش به شير افتاد گفت: اين شير را از كجا آورده‏ايد؟ در اين جا گوسفندى كه شير بدهد موجود نبود و بقيه گوسفندان هم از اين محل دور بودند ام معبد گفت: نه به خدا قسم مرد با بركتى از منزل ما عبور كرد و قضاياى او از اين قرار است.

 

5.خبر سراقة بن جعشم.

هنگامى كه حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله از غار ثور به طرف مدينه حركت فرمودند، سراقة بن جعشم به دنبال آن حضرت رفت، او در نظر داشت پيغمبر را دستگير كند و به مشركين تحويل دهد، تا جاه و مقام او در نزد آنها بيشتر گردد، وى حضرت رسول را تعقيب مينمود، موقعى كه به آن جناب رسيد يقين نمود كه به مقصود خود رسيده و هنگامى كه در پى فرصت بود و ميخواست نيت و قصد خود را انجام دهد ناگهان دست و پاى اسبش به زمين فرو رفت.

سراقة بن جعشم در اين هنگام كه به اين بلاى ناگهانى گرفتار شد، در بيابان خشك و لم يزرعى بود، وى يقين كرد كه اين يك نوع بلائى است كه از آسمان براى او نازل شده است، و لذا فرياد زد: يا محمد از خدا درخواست کن تا اسبم را رها كند، و با خداوند عهد خواهم كرد كه احدى را بر عليه شما راهنمائى نكنم حضرت نيز تقاضاى او را قبول فرمودند و از پروردگار خواستند تا اسب وى را نجات دهد.

در اين هنگام اسب وى از جاى خود حركت كرد، و مثل اين بود كه از بندى رهائى يافته است، سراقة بن جعشم مردى باهوش و زرنگ بود از اين موضوع دريافت اين مطلب با جاى بزرگى ارتباط دارد و در آينده نزديكى حوادثى پيش خواهد آمد و براى همين جهت به حضرت رسول عرض كرد: براى من امان‏نامه‏اى بنويس پيغمبر هم خواسته او را مورد عمل قرار داد وى امان‏نامه را از آن جناب گرفت و برگشت.

محمد بن اسحاق گويد: ابو جهل در مورد سراقة بن جعشم اشعارى گفته بود و سراقة نيز اين ابيات را در جواب او گفت:

أبا حكم و اللَّه لو كنت شاهدا لأمر جوادى إذ تسيخ قوائمه‏
علمت و لم تشكك بأنّ محمّدا نبىّ ببرهان فمن ذايكاتمه‏
عليك بكفّ الناس عنه فإنني‏ أرى أمره يوما ستبدو معالمه‏

روايت شده حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله به ابو بكر فرمود: مردم را از من منصرف كن، زيرا براى انبياء شايسته نيست دروغ بگويند، و لذا هر وقت از ابو بكر سؤال مى‏كردند شما چه كاره‏ايد؟ مى‏گفت: دنبال گم‏شده خود ميروم! و هر گاه ميپرسيدند پس اين همراه شما كيست؟ جواب ميداد: اين راهنماى من است!

 

  1. حديث غار ثور.

حضرت خاتم النبيين صلى اللَّه عليه و آله هنگامى كه در غار «ثور» در نزديكى مكه منزل‏كرده بود تصميم گرفت بطرف مدينه حركت كند، اين غار در مكانى قرار گرفته بود كه همواره محل عبور مرور كاروان و آمد و رفت چوپانان بود، مشركين مكه موقعى كه متوجه شدند كه حضرت از مكه رفته است او را تعقيب كردند، با اينكه پيغمبر در غار ثور نشسته بود و كفار قريش را كه دنبال او را داشتند ميديد، ليكن خداوند جلو چشم آنها پرده كشيد، و آنان قادر نبودند آن جناب را مشاهده بنمايند پروردگار عنكبوت را برانگيخت و دهان غار را پرده كشيد، و حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله در پشت پرده عنكبوت از كيد و مكر و حيله و نيرنگ مشركين محفوظ ماند، كفار مكه از دسترسى به پيغمبر مأيوس شدند و نوميد برگشتند. سيد اسماعيل حميرى شاعر معروف در اين باره گفته:

حتى اذا قصدوا لباب مغارة القوا عليه نسيج غزل العنكب‏
صنع الاله له فقال فريقهم: ما في المغار لطالب من مطلب‏
ميلوا و صدّهم المليك و من يرد عنه الدفاع مليكه لم يعطب‏

در اين هنگام خداوند متعال دو كبوتر وحشى را به در غار رهنمائى فرمود، و اين دو كبوتر در اين مكان جا گرفتند، موقعى كه جوانان قريش از قبائل مختلف در حالى كه هر كدام شمشير و چوبى در دست داشتند نزديك غار رسيدند، و مقدار چهل ذرع بين آنان و حضرت رسول فاصله بود، مردى از ميان مشركين با عجله بطرف غار رفت تا آنجا را تحت نظر بگيرد اين مرد بلافاصله از طرف غار برگشت رفقايش پرسيدند چرا برگشتى؟ مى‏خواستى درون غار را هم نگاه كنى گفت: در غار كبوترها را ديدم و فهميدم كه در درون آن كسى نيست، حضرت رسول در اين وقت گفتگوهاى آنان را مى‏شنيد، و براى اين دو كبوتر دعاى خير فرمود، و براى آنها حقوقى معين كرد و اين كبوتران در حرم آزاد مى‏باشند و كسى حق تعرض به آنها را ندارد.

7.مكالمات گرگ با چوپان در باره حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله‏.

چوپانى گوسفندهاى خود را ميچرانيده روزى مختصر غفلتى برايش پيش آمد و از گوسفندان غافل شد، در اين هنگام گرگى از راه رسيد و گوسفندى را ربود، چوپان متوجه شد گرگ گوسفند را گرفته و مى‏برد، وى گرگ را دنبال كرد، هنگامى كه گرگ متوجه شد كه چوپان وى را تعقيب ميكند گوسفند را به زمين افكند پس از اين با كلام روشنى با چوپان سخن گفت، و از جمله سخنان گرگ اين بود كه:

شما روزى خداوند را از من منع مى‏كنيد، چوپان گفت: عجب است كه گرگ سخن مى‏گويد! گرگ گفت: تعجب از شما زيادتر است، و بايد مردم از شما عبرت بگيرند اينك محمّد در مكه مردم را به طرف حق دعوت ميكند شما به او توجهى نداريد.

چوپان در اين هنگام به خود آمد، و از كلمات گرگ برايش روشنائى حاصل شد و عقل و رشدش را بكار بست، پس از اين جريان بطرف حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله آمد و مسلمان شد، و در اعقاب خود شرفى به جاى گذاشت، فرزندان اين چوپان همواره به اين فضيلت افتخار ميكردند، و ميگفتند: ما فرزندان آن شخصى هستيم كه با گرگ سخن گفته است.

 

  1. تكلم ذراع مسموم با حضرت خاتم النبيين صلى اللَّه عليه و آله.

زنى از يهوديان خيبر گوسفندى را كه قبلا مسموم كرده بود براى حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله هديه فرستاد، وى قبلا پرسيده بود كدام يك از اعضاى گوسفند مورد علاقه پيغمبر است، به او گفتند، حضرت رسول به ذراع بيشتر علاقه دارد، او هم ذراع گوسفند را مسموم كرد، حضرت خاتم النبيين صلى اللَّه عليه و آله اصحاب خود را براى خوردن گوشت هديه شده دعوت كرد، هنگامى كه غذا را حاضر كردند آن جناب فرمود: اين طعام را برداريد، زيرا كه وى به من ميگويد: من مسموم هستم.

ممكن است گفته شود: كه علت برداشتن طعام براى سوء ظنى است كه حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله نسبت به آن زن يهوديه داشت، اين احتمال درست نيست، زيرا كه اگر مطلب چنين بود و پيغمبر در باره وى گمان بد داشت، هديه او را قبول نميكرد، و اصحاب خود را هم براى خوردن آن گوشت دعوت نميفرمود بلكه حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله قبل از اينكه ذراع با وى تكلم كند مقدارى از آن گوشت را ميل فرموده بود، و گوشت مسموم هم اثر خود را در بدن مبارك او گذاشت، لذا سالى يك بار براى حضرت از اين جهت ناراحتى پيش مى‏آمد، و حتى علت و سبب شهادتش هم از همين گوشت مسموم بوده و مسموميت حضرت از اين جهت بود تا معلوم گردد كه وى نيز مانند ساير مردمان است و پيغمبر در اين گونه امور با ساير مردم فرقى ندارد.

 

  1. اطعام حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله اصحاب خود را.

در روز جنگ احزاب زاد و توشه اصحاب پيغمبر تمام شد، و آنان از نبودن طعام و غذا سخت ناراحت شدند، و نزديك بود كه همه آنها از بين بروند، در اين هنگام يكى از ياران آن حضرت كه مختصر غذائى داشت از آن جناب دعوت كرد تا مهمان وى باشد.

موقعى كه پيغمبر در مجلس آن مرد حاضر شد، ديگران هم در آنجا شركت كردند، ميزبان حضرت هم غذاى مختصرى كه براى يك و يا دو نفر بيشتر نبود حاضر داشت، حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله متوجه قضيه شد، و به ميزبان گفت: پارچه‏اى روى ظرف غذا بيندازيد، در اين هنگام حضرت ظرف طعام را پيش كشيد، و همه آنان را كه هزاران نفر بودند اطعام فرمود، آنان هم كاملا اشباع شدند، و غذا هم مانند اول ماند و از وى چيزى كسر نشد.

 

  1. اطعام حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله جماعت زيادى را با خرماى مختصرى‏.

هنگامى كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله در جنگ تبوك بودند، عده‏اى از اصحاب و فقراى مسلمين پيرامون وى جمع شدند، و از گرسنگى شكايت كردند، حضرت رسول باقى مانده توشه آنها را كه مقدار كمى خرما بود طلب كرد و آنها را بزمين ريخت و مردم هم اطراف او را گرفتند، حضرت دست مبارك خود را روى آن چند دانه خرما گذاشت و فرمود اينك بخوريد، مردم هم از آن خرماها ميخوردند تا سير شدند، و خرما نيز همچنان بحال خود بود و مردم هم اين جريان را به چشم خود ميديدند.

 

  1. سيراب كردن حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله ياران خود را.

حضرت خاتم النبيين صلى اللَّه عليه و آله در جنگ تبوك به آبى رسيدند كه فوق العاده كم بود و حتى يكنفر را هم سيراب نميكرد، اصحاب آن جناب در اين هنگام بسيار تشنه بودند و از بى‏آبى به او شكايت كردند، پيغمبر در اين وقت تيرى از تيركش بيرون كرد و به يكى از اصحاب مرحمت فرمود، و پس از اين به وى فرمود: اين تير را در چاه فرو بر وى نيز طبق فرمان پيغمبر آن تير را در چاه آب فرو برد، در اين هنگام آب از چاه بيرون شد و تا بالاى آن رسيد، همه اصحاب و مسافران از آب خوردند و سيراب شدند در حالى كه سى هزار نفر بشمار ميرفتند، و در ميان اين جماعت عده‏اى از منافقين هم حضور داشتند، اگر چه باطنا با آن حضرت موافق نبودند.

 

12.- تكلم آهو با حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله.

روزى حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله از محلى عبور ميفرمود، در اين هنگام آهوئى كه در دامى گير كرده بود به آن جناب شكايت برد، آهو گفت: يا رسول اللَّه من كودكى دارم كه احتياج به شير من دارد، من اكنون در اين دام گرفتارم و كودكم گرسنه مانده است، اينك مرا از اين دام برهان تا كودك خود را شير دهم.

حضرت فرمود: من چگونه شما را آزاد كنم و حال اينكه صاحب دام اكنون در اينجا نيست، آهو گفت: شما مرا رها كنيد من پس از اينكه كودكم را شير دادم مراجعت خواهم كرد، پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله به اين شرط او را از دام صياد رهانيد، و در آن جا توقف فرمود تا آهو مراجعت كرد، در اين هنگام صاحب دام نيز از راه رسيد، حضرت از آهو شفاعت نمود، صياد نيز او را رها كرد، پس از اين مردم اين محل را مسجدى ساختند.

  1. شكايت مردم به حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله در باره آب تلخ.

جماعتى خدمت پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله رسيدند، و از شورى و تلخى آب محل خود شكايت كردند و عرض كردند: يا رسول اللَّه آب محل ما بسيار شور است و مردم از تشنگى ناراحت هستند و آب شيرين هم از ما دور افتاده و ما قادر به استفاده از آن نيستيم.

حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله در معيت گروهى از ياران خود به محله آنان تشريف بردند هنگامى كه بر سر چاه آب آن قوم رسيدند مقدارى از آب دهان خود را بر آن چاه افكندند و پس از اين عمل مراجعت فرمودند، اين آب علاوه بر اينكه تلخ و شور بود از جريان نيز بازمانده بود.

پس از اين جريان آب گوارائى از اين محل جريان يافت، و ساليان درازى مردم اين آب را از يك ديگر ارث ميبردند، و اين امر را يكى از مفاخر و شرافت قوم خود ميدانستند، و البته اين مردم حق هم داشتند كه در اين باره فخر و مباهات كنند هنگامى كه اين عمل حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله در همه جا منتشر شد، و خداوند متعال صداقت و راستگوئى وى را تأكيد فرمود، جماعتى از مسيلمه كذاب درخواست كردند كه وى نيز مانند اين عمل پيغمبر را انجام دهد، او هم بالاى چاه آبى رفت و آب دهان خود را در وى انداخت، آب شور و بى‏مزه شد، و اكنون اين آب در آن منطقه موجود است.

 

  1. شفاء كودكى از بركت حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله.

روزى زنى كودك خود را در حالى كه مريض و ناتوان بود خدمت حضرت آورد و اميدوار بود كه آن حضرت با دست مبارك وى را مس نمايد و براى او دعا كند تا خداوند ناخوشى وى را بهبودى بخشد، پيغمبر دست خود را بر سر كودك كشيد در اين هنگام موى سر او برآمد و مرضش نيز بهبودى يافت اين مطلب به يمامه رسيد و زنى كودك خود را نزد مسيلمه برد، او دست خود را بر سر آن كودك كشيد، در اين وقت موى سر او ريخت، و اعقاب او نيز هم‏چون پدر خود موى سر ندارند.

 

  1. حديث گوسفندان طائفه عبد القيس.

جماعتى از قبيله عبد القيس خدمت حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله رسيدند و گوسفندان خود را نيز همراه داشتند، از پيغمبر درخواست كردند كه براى گوسفندان آنها علامتى بگذارد، تا از ساير گوسفندان تميز داده شوند، حضرت خاتم النبيين سلام اللَّه عليه و آله انگشت مبارك را در گوش آن گوسفندان فرو برد، و بلافاصله گوش آنها سفيد شد نسل و نژاد اين گوسفندان هم اكنون نيز گوش آنان سفيد می‏باشد.

 

  1. حديث استسقا.

مدتى در مدينه باران زيادى مى‏آمد، مردم از زياد آمدن باران نگران شدند و بيم داشتند كه خانه‏ها و ساختمانهاى آنان خراب گردد، در اين هنگام حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله فرمود: «اللهم حوالينا لا علينا» يعنى خداوندا امر كن باران در اطراف مدينه ببارد و در شهر و خانه‏هاى ما نيايد.

پس از دعاى حضرت رسول ابرها از هم باز شد و فضاى بالاى شهر روشن گرديد و ابرها دور مدينه حلقه زدند در اين موقع در ميان شهر آفتاب مى‏تابيد و ليكن در اطراف آن باران بشدّت مى‏آمد اين جريان را مؤمن و كافر هر دو مينگريستند هنگامى كه پيغمبر اين منظره را مشاهده فرمود خنده‏اش گرفت به اندازه كه نواجدش نمايان گرديد و گفت: خوشا به حال ابو طالب اگر اكنون زنده بود چشمش از اين منظره روشن ميشد و بعد فرمود: كسى هست ابيات او را براى ما بخواند.

در اين هنگام امير المؤمنين عليه السّلام از ميان جمعيت برپا خواست و عرض كرد:

يا رسول اللَّه گويا مقصود شما از قول ابو طالب اين اشعار باشد كه وى گفته:

و أبيض يستسقى الغمام بوجهه‏ ثمال اليتامى عصمة للأرامل‏
يطوف به الهلاك من آل هاشم‏ فهم عنده من نعمة و فواضل‏

 

  1. انداختن حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله سنگريزه‏ها را بطرف مشركين.

حضرت خاتم النبيين صلى اللَّه عليه و آله در روز جنگ بدر دست‏هاى خود را از سنگريزه پر كرد و بطرف مشركين انداخت و فرمود: «شاهت الوجوه» سياه باد اين چهره‏ها خداوند متعال به اين سنگهاى ريز اهميت زيادى داد هر كدام از مشركين كه از اين سنگها مورد اصابت قرار گرفته بودند ديدگان آنها گرفته شده بود و جلوى خود را نميديدند.

در اين موقع مسلمين به آنان حمله كردند عده ‏اى را كشتند و جماعتى را نيز به اسيرى گرفتند مشركين حيران و سرگردان مانده و قادر نبودند راه تميز دهند همواره خاكهاى چشم خود را پاك ميكردند.

 

  1. گم شدن ناقه حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله.

هنگامى كه ناقه پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله گم شده بود منافقين در مدينه به فتنه‏انگيزى برخاستند و گفتند: وى از آسمان بما خبر ميدهد و ليكن از محل ناقه‏اش بى‏اطلاع است، هنگامى كه حضرت از فتنه‏انگيزى منافقين و وساوس شياطين مطلع شد حالات ناقه را كه وى اكنون در كجا واقع شده براى مردم بيان فرمود و گفت: ناقه اينك در كنار درختى ميباشد و جريان كار او از اين قرار است، عده‏اى رفتند او را همان طور كه پيغمبر وصف كرده بود مشاهده كردند.

 

  1. حديث انشقاق قمر.

موقعى كه حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله در مكه اقامت داشت مشركين از وى خواستند تا ماه را بدو نيم كند اين جريان در اوائل مبعث واقع شد و قرآن نيز به اين موضوع ناطق است عبد اللَّه مسعود گويد: ماه از هم شكافته شد و دو پاره گرديد كفار مكه پس از ديدن اين جريان گفتند: اين يك نوع جادوگرى است كه ابن ابى كبشه انجام ميدهد اينك بنگريد مسافرينى كه از اطراف مى‏آيند اگر آنان اين جريان را مشاهده كرده‏اند كه اين مرد راستگو است، و اگر چنانچه آنها از اين قضيه اظهار بی طلاعى كردند معلوم است كه وى شما را مسحور كرده است.

راوى گويد: مسافرينى كه از راه رسيدند گفتند: ما جريان انشقاق ماه را مشاهده كرديم، مرحوم طبرسى رحمة اللَّه عليه گويد: بخارى صاحب صحيح به اين حديث در كتاب خود استشهاد كرده است.

 

  1. بهبودى يافتن چشم يكى از اصحاب بدست حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله‏.

يكى از اصحاب حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله در يكى از جنگها تيرى به چشمش اصابت كرد و خون زيادى از ديدگانش جارى گرديد و چشمش نيز بر گونه‏هاى او آويزان شد اين مرد صحابى حضور حضرت رسيد و از وى استغاثه كرد پيغمبر هم با دست خود چشم او را به جاى خود گذاشت باندازه‏اى كه از چشم ديگرش هم بهتر و تيزتر شد.

 

21.بهبودى يافتن ابو براء از بركت حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله.

ابو براء ملاعب الاسنة به مرض استسقاء گرفتار بود وى لبيد بن ربيعه را خدمت حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله فرستاد، و مقدارى اشياء نفيسه و دو عدد اسب هم بعنوان هديه براى آن روانه كرد، هنگامى كه لبيد با اين هدايا خدمت پيغمبر رسيد، و آنها را عرضه داشت، حضرت فرمود من هداياى مشركين را قبول نمیكنم.

لبيد عرض كرد: من تا كنون نديده‏ام مردى از طايفه مضر هديه ابو براء را نپذيرد، حضرت فرمود: من اگر از مشركين هديه قبول مى‏كردم، اينك هديه ابو براء را نيز مى‏پذيرفتم، لبيد عرض كرد: ابو براء اكنون مريض است وى در نظر گرفته به همين زودى از شما استشفاء كند.

در اين هنگام حضرت رسول مقدارى خاك از زمين برداشت، پس از اين آب دهان خود را بر وى افكند و به لبيد داد، فرمود: اين خاك را با آب ممزوج كنيد و بدهيد ابو براء بخورد، لبيد خاك را از آن جناب گرفت ليكن خيال كرد حضرت او را مسخره مى‏كند، لبيد اين خاك را براى ابو براء برد و او بدستور پيغمبر عمل كرد و از مرضش نجات پيدا نمود.

 

  1. شكايت شتر به حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله.

هنگامى كه حضرت خاتم النبيين از غزوه بنى ثعلبة مراجعت ميكردند، اشترى به آن جناب شكايت برد، حضرت فرمود ميدانيد اين شتر چه ميگويد؟ جابر گويد:

ما گفتيم: خدا و رسول به اظهارات او داناترند، حضرت به اصحاب خود فرمودند:

اين شتر می‏گويد: صاحب من مدتى از من بار كشيده اينك كه پير شده و پشتم زخم گرديده است، مى‏خواهد مرا بكشد و گوشتم را بفروشد.

پيغمبر فرمود: يا جابر اكنون باتفاق اين شتر نزد صاحب او برويد، و او را با خود در اين جا حاضر كنيد، جابر گويد: عرض كردم: به خداوند سوگند من صاحب اين شتر را نمى‏شناسم، فرمود: اين شتر صاحبش را بشما معرفى خواهد كرد، جابر گويد: به اتفاق شتر رفتيم تا به محله «بنى حنظله» يا «بنى واقف» رسيديم گفتم: كدام يك از شما صاحب اين شتر هستيد؟ يكنفر از ميان جمعيت گفت: صاحب شتر من هستم.

گفتم: هر چه زودتر نزد رسول خدا حاضر گرديد، من و اين مرد و شتر هر سه خدمت پيغمبر رسيديم، حضرت فرمود: شتر شما از شما شكايت دارد و ادعاهاى او از اين قرار است، عرض كرد شترم راست ميگويد، فرمود: پس اينك او را بمن بفروش، عرض كرد: او را به شما بخشيدم، حضرت فرمود: او را بمن بفروشيد.

در اين هنگام وى شتر خود را به حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله فروخت، پيغمبر پس از اينكه شتر را از او خريدند با دست خود به صورت او زدند، و او را واگذاشتند تا در اطراف مدينه به آزادى بچرد، جابر گويد: اين مرد پس از اين جريان از ما جدا نشد، و هر گاه در صبح و شام خدمت پيغمبر ميرسيد، آن جناب عطايائى به وى مرحمت ميفرمود. جابر گفت: من اين شتر را بعد از اين ديدم در حالى كه زخمش خوب شده و به حالت اوليه برگشته بود.

 

  1. دفع ضرر ابو جهل از حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله.

ابو جهل پيمان بسته بود كه با سنگى فرق مبارك پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله را بشكافد، و تصميم گرفته بود هنگامى كه آن جناب بسجده ميرود نيت شوم و پليد خود را بمرحله عمل برساند، حضرت رسول موقعى كه نماز مى‏خواند در بين ركن اسود و يمانى مى‏ايستاد و كعبه را بين خود و شام قرار ميداد، موقعى كه بنماز مشغول ميشد ابو جهل سنگ را برميداشت تا فرصت را دريابد و به آن جناب آسيب برساند.

در اين هنگام كه پيغمبر به نماز اشتغال داشت و به سجده ميرفت ابو جهل به آن حضرت نزديك مى‏گرديد و چون قصد مى‏كرد ضربه خود را بزند ناگهان با چهره درهم ريخته و حالت پژمرده از قصد خود منصرف مى‏شد و برمى‏گشت و از شدت ترسى كه برايش عارض شده بود، رنگ و رويش كاملا تغيير پيدا كرده و دستهايش از حركت باز مانده بود.

در اين وقت عده از مردان قريش به پا خواستند و گفتند: يا ابا الحكم! تو را چه شده؟ گفت: بين من و او شتران نرينه قوى هيكل و گردن كلفتى كه من هرگز مانند آنها را نديده‏ام حائل شدند، نزديك بود كه اين شتران با دندان‏هاى خودشان مرا پاره پاره كنند.

 

  1. حديث ابو جهل و مرد غريب.

ابو جهل از مرد غريبى شترى خريده بود، هنگامى كه ميخواست پول او را بدهد از قرارداد اول اعراض كرد و خواست از قيمت شتر كه قبلا تعيين شده بود بكاهد، صاحب شتر در مجلس رسمى قريش حاضر گرديد، و از ستم ابو جهل به آنان شكايت كرد، و به حرمت كعبه نزد آنها متذكر شد، قريش پس از استماع مطالب او وى را خدمت پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله فرستادند، و اين عمل را براى استهزاء حضرت رسول انجام دادند، اين مرد به پيغمبر پناه برد، و حضرت نيز به اتفاق او درب منزل ابو جهل رفتند، پيغمبر درب منزل را كوبيد، ابو جهل نيز آن جناب را شناخت، و در حالى كه ناراحت و مضطرب بود از خانه بيرون شد.

هنگامى كه چشمش به حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله افتاد گفت: خوش آمديد يا أبا القاسم پيغمبر فرمود: حق اين مرد غريب را بدهيد، گفت: آرى اكنون خواهم داد، وى فورا بدون تأخير حق آن مرد را داد، پس از اين به ابو جهل گفتند: علت اين قضيه چه بود و شما چگونه فورا پول او داديد؟ گفت: چيزى را مشاهده كردم كه شما از ديدن او عاجز بوديد، به خداوند سوگند مار بزرگى بالاى سرم ايستاده و دهان باز كرده بود اگر اندكى غفلت ميكردم و حقوق او را نمى‏پرداختم مرا میبلعيد.

 

  1. حديث اسماء بنت ابو بكر.

اسماء بنت ابو بكر گويد: هنگامى كه‏ تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ‏ نازل گرديد ام جميل دختر حرب كه زوجه ابو لهب بود بسيار ناراحت شد، و با چشمان كجش فرياد و جوش و خروشى راه انداخته بود و ميگفت: «مدمّما أبينا، و دينه قلينا، و أمره عصينا» در اين هنگام حضرت رسول در مسجد نشسته بود، و ابو بكر هم در خدمت آن جناب بودند هنگامى كه ابو بكر چشمش به امّ جميل افتاد عرض كرد: يا رسول اللَّه، امّ جميل‏  به طرف ما مى‏آيد و من ميترسم از طرف او به شما آسيبى برسد، حضرت فرمود: او مرا نخواهد ديد، در اين وقت پيغمبر چند آيه از قرآن را خواندند و به كلام خدا پناهنده شدند، و از جمله آياتى كه قرائت فرمودند اين آيه شريفه بود: وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً.

در اين هنگام امّ جميل آمد نزد ابو بكر توقف كرد ولى حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله را نديد و گفت: يا ابا بكر به من اطلاع دادند كه صاحب تو مرا هجو كرده است، ابو بكر گفت: به پروردگار كعبه سوگند صاحب من تو را هجو نكرده است، وى پس از اين گفتار از نزد ابو بكر رفت و ميگفت: قريش ميداند كه من دختر رئيس آنها هستم.

 

  1. رفتن وليد بن مغيره مخزومى براى كشتن حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله.

ابن عباس گويد: جماعتى از بنى مخزوم مانند ابو جهل و وليد بن مغيره با يك ديگر قرار گذاشته بودند حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله را به قتل رسانند، هنگامى كه آن جناب به نماز اشتغال داشت وليد بن مغيره را فرستادند تا تصميم آنها را عملى نمايد وليد براى انجام اين توطئه به محلى كه حضرت رسول نماز ميخواند رفت، وى صداى قرائت آن را مى‏شنيد و ليكن شخص او را مشاهده نميكرد، وليد بطرف رفقاى خود رفت و جريان را با آنان در ميان گذاشت.

بعد از اين ابو جهل و وليد باتفاق چند نفر ديگر آمدند، هنگامى كه به محل نماز آن حضرت رسيدند صداى قرائت را شنيدند ولى خود او را مشاهده نكردند، و آنان در اين موقع بطرفى كه صوت را مى‏شنيدند رفتند و متوجه شدند كه صدا از پشت سرشان مى‏آيد، در هر صورت اينان قادر نشدند به حضرت خاتم النبيين آسيبى برسانند خداوند در اين باره فرموده: وَ جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ‏.

 

27- حديث سدره.‏

حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله هنگامى كه در جنگ طائف بودند شبانه در حالى كه بر مركب خود سوار بود از محلى عبور ميكرد در اين هنگام به وادئى رسيدند كه او را (نجيب) ميگفتند، در اين وادى درختان زيادى از سدر و طلح وجود داشت حضرت در اين وقت روى مركب در خواب سنگينى فرو رفته بودند، مركب پيغمبر از روى درخت سدر عبور كرد، و درخت را بدو نيم نمود.

اين درخت هم اكنون به همين حالت مانده و هنوز بهم نيامده و از بين هم نرفته است، اين قضيه در آن منطقه مشهور ميباشد، و به سدرة النبىّ معروف شده است.

اين حديث را شيخ ابو سعيد واعظ در كتاب «شرف النبى» آورده است.

مرحوم طبرسى- قدس سره- فرمايد: اگر ما كليه معجزات خاتم النبيين صلى اللَّه عليه و آله را كه در كتب حديث نقل شده ذكر كنيم اين كتاب بطول خواهد انجاميد، زيرا پيغمبر ما آيات و معجزات زيادى دارد، بعضى از نويسندگان ذكر كرده‏اند كه معجزات حضرت رسول بالغ بر هزار عدد شده است.

 

 

مقالات مرتبط
سید محمد
بدون دیدگاه
سید محمد
بدون دیدگاه
سید محمد
بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

امام زمان

محتوای جدول

اسعد الله ایامکم

عید شما مبارک

در این عید سعید چه زیباست با مطالعه ی روایات اهل البیت علیهم السلام موجبات نزدیکی بیشتر به خداوند متعال و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را فراهم آوریم